
آزاده شهميرنوري
برگزاري کنسرت هاي تابستاني در چند سال اخير، همه علاقه مندان موسيقي و طرفداران پر و پا قرص موسيقي زنده را آماده تابستاني داغ کرده بود اما برخلاف انتظار، موسيقي شش ماه اول امسال را در آرامش و سکوت سپري کرد. تابستان هايي نه چندان دور، شاهد برگزاري کنسرت ها و اتفاقات بزرگي در جهان موسيقي بوديم که با هم تنها چند روزي فاصله داشتند. کنسرت حسين عليزاده و کامکارها، کنسرت گروه عارف، دستان، کنسرت استاد شجريان و گروه شهناز و همين طور شهرام ناظري. بسياري از اين گروه ها قرار بود در تابستان 88 هم به اجراي کنسرت بپردازند. اگرچه اجراي آنان به صورت رسمي اعلام نشده بود اما هر کدام از دست اندرکاران اين برنامه ها اشاراتي در اخبار و گفت وگوهاي مختلف داشته اند. لغو اين برنامه ها، نقش و تاثير فضاي مناسب و همراه با آرامش در جامعه براي هنر و هنرمند را شايد بعد از اين تابستان بيش از هر زمان ديگري نشان داد. تنها قربانيان حوادث تابستان 88، کنسرت ها و برنامه هاي معلق شده هنرمندان سرشناس و بزرگ نبود. آلبوم هاي موسيقي، ميزگردها و برنامه هاي علمي اين حوزه هم تابستان معلقي را مي گذراندند.
ارکستر موسيقي ملي
خبرها حاکي از آن بود که نخستين روزهاي تابستان ارکستر موسيقي ملي به رهبري فرهاد فخرالديني و با حضور کيوان ساکت به عنوان تکنواز تار ارکستر، اجرايي در تالار وحدت خواهد داشت. اين کنسرت به دليل فضاي ملتهب جامعه در روزهاي اول تابستان و شرايط نامساعد براي برگزاري به زمان ديگري موکول شد. فرهاد فخرالديني اعلام کرده بود؛ «برنامه هاي اين ارکستر تا به دست آمدن آرامش مناسب در جامعه به تعويق افتاده است.» کنسرت به تعويق افتاده ارکستر موسيقي ملي تا امروز هم برگزار نشده است.
هنگامه اخوان
اولين روزهاي تابستان همچنين قرار بود هنگامه اخوان به همراه گروه موسيقي بهار کنسرتي براي بانوان اجرا کند. اين کنسرت نيز لغو شد اما با تاخيري تقريباً يک ماه و نيمه در اواسط مردادماه برگزار شد.
گروه موسيقي آريان
گروه موسيقي آريان نيز که چند سال متوالي بود در جشنواره تابستاني منطقه آزاد کيش به اجراي کنسرت هايي در اين جزيره مي پرداخت امسال کنسرت خود را لغو کرد. البته گروه آريان قرار بود در تيرماه 88 هم کنسرتي در تهران برگزار کند. محسن رجب پور در تدارک برگزاري کنسرتي مستقل از جشنواره ها و برنامه ها در کاخ سعدآباد بود اما به دليل مساعد نبودن شرايط، گروه براي برنامه ريزي در مردادماه متمرکز شد. با اين حال باز هم تلاش هاي اين گروه براي اجرا راه به جايي نبرد و کنسرت اين گروه مثل چند سال گذشته باز هم به تعويق افتاد.
رکود موسيقي و فرهنگ
با توجه به فضاي سياسي کشور در روزهاي نخست تابستان، چندان هم دور از انتظار نبود که شاهد رکود در اجراها و برنامه هاي موسيقي و به طور کلي فرهنگ باشيم. اما تفاوت فعاليت هاي حوزه فرهنگ با فعاليت هاي حوزه هاي ديگر مثل اجتماعي يا اقتصادي اينجا بيشتر از گذشته خود را نمايان مي کند. پس از وقفه يي يکي دوماهه فعاليت هاي حوزه هاي ديگر به دليل ارتباط تنگاتنگ فعاليت هاي اقتصادي و اجتماعي باز از سر گرفته شد اما همچنان که شاهديم فعاليت هاي حوزه فرهنگ هنوز هم به حالت عادي خود بازنگشته و همچنان لنگ مي زند. همچنان که هنوز هم برگزار کنندگان کنسرت نتوانستند خود را جمع و جور کنند و البته شايد جامعه هم هنوز چندان تمايلي براي کنسرت ديدن ندارد.
عليرضا قرباني
عليرضا قرباني هم يکي از هنرمنداني بود که براي تابستان امسال چند کنسرت برنامه ريزي کرده بود که هيچ کدام از آنها برگزار نشد. قرباني اعلام کرده بود دو کنسرت بزرگ در تابستان برگزار مي کند اما سرنوشت آنها نيز مثل ديگر برنامه هاي تابستاني موسيقي بود. اين وقفه طولاني قرار است در آذرماه به اتمام برسد و عليرضا قرباني بخش هايي از کار جديد خود را با فردين خلعتبري به اجرا درآورد. يعني کنسرت با وقفه يي پنج، شش ماهه برگزار مي شود.
گروه موسيقي کامکارها
گروه هاي ديگري هم در تدارک اجراي برنامه براي اواخر تابستان بودند که يکي از آنها گروه موسيقي کامکارها بود که هنوز هم از اجراي بعدي آنها اطلاع دقيقي در دست نيست.
محمدرضا شجريان
همچنين محمدرضا شجريان طبق گفته هاي رسمي خودش حداقل در يک سال آينده کنسرتي در ايران نخواهد داشت.
جشن خانه موسيقي
در آخر تابستان هر سال هم شاهد برگزاري جشن خانه موسيقي بوديم. اين جشن که سابقه برگزاري مستمر آن تا 9 سال رسيده بود، در دهمين سالگرد برگزاري به برگزاري مراسمي کوچک و خودماني اکتفا کرد در حالي که جشن خانه در دو دوره گذشته طول و عرض زيادي پيدا کرده بود و برگزاري آن به همراه اجراهاي کنسرت يک هفته يي به طول مي انجاميد. اگرچه توضيحي درباره اين وضعيت از سوي خانه موسيقي ارائه نشده است اما اين طور به نظر مي رسد که برگزار نشدن جشن دهم خانه موسيقي هم بي ارتباط با وقايع تابستان 88 نبوده است. نگاهي کوتاه به آرشيو اخبار موسيقي در سال گذشته، رخوت اين روزهاي موسيقي را بيشتر از گذشته نشان مي دهد. نيمه اول سال 87 با اجراي کنسرت نام هاي بزرگ موسيقي ايران از جمله محمدرضا لطفي، محمدرضا شجريان و گروه شهناز، همايون شجريان، گروه دستان، پورناظري ها و شهرام ناظري رقم خورد و امسال ليست کنسرت هاي موسيقي 88 هنوز خالي است.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:15 توسط همايون

امروز کوچه های چشم و دیار دل را به مشکات شادی میلاد نور، چراغان نموده ایم؛ چه خجسته لحظه ای که خورشيد می تابد و می خرامد از عرش برین به سوی ساکنین خاک.السلام علیک یا ثامنالائمه علي ابن موسيالرضا(ع) ! به دیار خاک نشینان خسته دل خوش آمدی! ای حبیب حق! به شبستان دیده شیعه خوش آمدی.
یازدهم ذی القعده، سالروز ولادت هشتمین گوهر تابناک امامت، حضرت امام رضا (ع) بر همه شیعیان آن حضرت مبارک باد.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:45 توسط همايون
نشست خانه موسیقی با حضور استادان برگزار شد
به گزارش خبرنگار مهر، در این نشست که از ساعت 30/15 امروز(29 مهر) در محل خانه موسیقی آغاز شد استادانی چون محمدرضا شجریان،حسین علیزاده،منصور نریمان، احمد ابراهیمی، هوشنگ کامکار، داریوش طلایی، محمد سریر، هنگامه اخوان، داود گنجه ای، مصطفی کمال پورتراب، مجید کیانی، حاتم عسگری، نصرالله ناصح پور و بسیاری دیگر از اهالی موسیقی حضور داشتند.
در ابتدای این نشست محمد سریر ضمن خوش آمد گویی به حاضران، ثبت ردیف های موسیقی ایرانی را تبریک گفت وهمچنین دهمین سالگرد تاسیس خانه موسیقی را گرامی داشت. پس از صحبت های مدیرعامل خانه موسیقی 10 دقیقه از فیلم مستندی از ردیف های موسیقی ایرانی تهیه و به یونسکو ارسال شده بود برای حاضران نمایش داده شد.
در ادامه این مراسم حسین علیزاده نیز ضمن بیان ویژگی ها و پتانسیل های ردیف های موسیقی ایرانی از آن به عنوان یکی از نقاط قوت فرهنگ و هنر ایران یاد کرد و خاطره اساتیدی را که در راه حفظ این میراث معنوی ملی جانفشانی کرده اند را گرامی داشت.
محمدرضا شجریان نیز به عنوان سخنران بعدی این نشست صمیمانه ضمن ابراز خوشحالی از گردهمایی اساتید موسیقی، این اتفاق را ستودنی عنوان کرد و خواستار ادامه چینی برنامه هایی شد. پس از سخنرانی کوتاه استاد شجریان علی جهاندار دو قطعه آوازی کوتاه را در آواز ابوعطا و همچنین آواز بیات اصفهان اجرا کرد.
در بخش دیگری از این مراسم از عوامل جمع آوری مستندات ردیف های موسیقی ایرانی و ارسال آن به یونسکو تقدیر شد و جوایزی به مصطفی شیری(کارگردان مستند ردیف های موسیقی ایرانی)، لیلا صمدی(گوینده نریشن مستند)، بهروز وجدانی، داریوش طلایی، حاتم عسگری، احمد ابراهیمی، حسین علیزاده، داود گنجه ای، محمد سریر، مجید کیانی، داریوش پیرنیاکان و محمدرضا شجریان اهدا شد.


عطا جنگوک و حسین علیزاده



مصطفی کمال پورتراب، محمد سریر، محمدرضا شجریان

منصور نریمان نوازنده عود

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:13 توسط همايون

پورناظري در ادامه افزود؛ «دليل انتخاب و اجراي اين قطعات اين است که آثار و انديشه هاي مولانا سرشار از معنويت، عشق و صلح و دوستي است بنابراين با هدف ووداستاک که مخالفت با سياست هاي امريکا و بزرگداشت صلح و عشق و معنويت است، هماهنگي دارد و از سوي ديگر مي تواند معرف شايسته يي براي فرهنگ و هنر ايراني باشد.» ووداستاک شهري نزديک نيويورک است که 40 سال قبل در اين شهر گروهي از هنرمندان موسيقي متشکل از جيمي هندريکس و جون بائز در اعتراض به سياست امريکا و جنگ ويتنام کنسرتي را برپا کردند. آنان پيش بيني مي کردند 40 هزار تماشاگر براي ديدن اين برنامه بليت تهيه کنند، ولي بيش از 500 هزار نفر به صورت رايگان از اين برنامه ديدن کردند که از اين اتفاق به عنوان بزرگ ترين اتفاق موسيقايي مردمي ياد مي شود. از آن پس هر سال در بزرگداشت صلح و معنويت کنسرت ووداستاک برگزار مي شود و امسال براي اولين بار گروهي از ايران در اين کنسرت برنامه اجرا مي کند. کنسرت بزرگ ووداستاک 25 اکتبر در سان فرانسيسکو براي 100 هزار بيننده اجرا خواهد شد. گروه شمس به همراه بيش از يکصد گروه در گلدن گيت پارک سان فرانسيسکو به اجراي برنامه مي پردازند. گروه شمس متشکل از نجمه تجدد (همخوان)، حميدرضا تقوي (سنتور)، روبين واسي (پرکاشن)، حسين ذهاوي (پرکاشن)، شهاب پارنج (پرکاشن)، ندا خاکي (تنبور و همخوان) همراه با کيخسرو، تهمورث و سهراب پورناظري در چهلمين ووداستاک شرکت مي کند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 8:57 توسط همايون

پوريا پارسا
عجب رويداد شگفت انگيزي است اين ماه مهر و شروع سال تحصيلي؛ از کودکاني که شش سال شان تمام شده تا جواناني که کابوس پشت کنکور ماندن شان تمام شده است و از فرماندهان انتظامي تا بازرسان بهداشتي و امور سلامت جمعي همه را به تکاپو واداشته است. معلم ها، دانشجويان، دانش آموزان، خانواده ها و در نهايت کليه نيروهاي خرد و کلان کشوري و لشگري همگي به نوعي در اين روزها متوجه بازگشايي مدارس و دانشگاه ها هستند و خود را براي رويارويي با اين مهم آماده مي کنند. با نزديک شدن به اين روزهاي جالب موضوعي جالب تر و البته درخور اين روزها مطرح شده است و آن اصلاح سرفصل هاي درسي است؛ اصلاحاتي که از بلندپايه ترين مقامات تا بخش کثيري از آحاد ملت را به تعمقي شگرف فروبرده و وارد عمل کرده است و اين سوال بنيادي را پيش آورده است که آيا تا به حال به بيراهه مي رفتند؟ با توجه به آنچه رفت بر آن شدم تا در باب يکي از سرفصل ها و گرايشات اصلي که از دغدغه هاي چندساله ام است مطالبي را تحرير کنم.
1
اگر دفترچه هاي راهنماي انتخاب رشته هر يک از دانشگاه ها را مطالعه کرده باشيد و به قسمت هنر و موسيقي برخورده باشيد حتماً دريافته ايد که کليه داوطلبان تحصيل در اين رشته (موسيقي) به «جبر» بايد يکي از دو گرايش «موسيقي ايراني» يا «موسيقي جهاني» را قبول و انتخاب کنند. اين در حالي است که در هر يک از کنسرواتوارها، کالج ها و دانشگاه هاي معتبر غربي و شرقي ده ها گرايش براي تحصيل در رشته موسيقي وجود دارد که هر يک از آنها به شاخه هاي تخصصي تري تقسيم مي شود. با همين توضيح مختصر ديگر بايد دريافته باشيد که در دانشگاه ها و هنرستان هاي موسيقي در ايران چقدر کلي گويي مي شود و از هر دري سخني ايراد مي شود و هنرجويان تا چه اندازه کم تخصص تربيت مي شوند.
2
آنچه به آن عبارت «موسيقي ايراني» اطلاق مي شود، موسيقي رديف دستگاهي ايران است که عقبه و تاريخ آن متعلق به نوار مرکزي ايران (تهران، اصفهان و شيراز) است، در صورتي که انواع ديگر مکاتب موسيقي ايراني چون موسيقي آذري (مقامي و عاشيقي)، موسيقي کردي (مقامي- مذهبي و مردمي)، انواع موسيقي رايج در نوار جنوبي ايران (قشم، بوشهر و...)، موسيقي بلوچي و سيستاني، موسيقي شمال و جنوب خراسان، موسيقي گيلکي و مازندراني، ترکمن و... هيچ جايي (توجه کنيد هيچ جايي) در آکادمي هاي آموزش موسيقي در ايران ندارند. در حالي که اين مکاتب از موسيقي ايراني هر کدام ابزار و ساز مخصوص، شعر، کلام و مفاهيم مخصوص، مجري و مخاطب مخصوص و از همه مهم تر پيشينه و تاثير مخصوص به خود را بر جامعه و تاريخ داشته و دارد. حال ديگر پرواضح است که هنرجويان موسيقي با گرايش «موسيقي ايراني» تا چه اندازه از انواع مکاتب ژرف و غني موسيقي اصيل (اصلي) ايران بي بهره مي مانند و چقدر عبارت «موسيقي ايراني» براي سرفصل هاي درسي موجود و چقدر سرفصل هاي درسي فعلي نامناسب براي عبارت «موسيقي ايراني» است.
3
آنچه جوهره اصلي همت تحرير اين يادداشت شد تعريف عجيب مسوولان آموزش و پرورش و آموزش عالي کشور از عبارت موسيقي جهاني است. به راستي چه چيز جهاني است؟ آن گونه از موسيقي که عبارت «موسيقي جهاني» را در ايران يدک مي کشد موسيقي کلاسيک اروپا است ولاغير. فارغ از ارزش هاي کمي و کيفي اين مکتب خاص از موسيقي اين نتيجه عيان است که نمي توان به گونه يي خاص (هر چند غني) از موسيقي که برگرفته از تاريخ و فرهنگي خاص از منطقه جغرافيايي خاص است، نام جهاني بگذاريم. به ياد دارم در مقاله يي پژوهشي مي خواندم ساز «ني» با همان ظاهر و فيزيک ايراني اش نه تنها در کل منطقه خاورميانه که در بسياري از کشورهاي آفريقايي، امريکاي جنوبي، شرق دور و... قرن هاست موجود است. اين يعني مردم کشورهاي گوناگون با سلايق و زيباشناسي هاي گوناگون در طول تاريخ بدون تماس با يکديگر به صداي اين ساز نياز داشته اند، آن را ساخته اند و با آن به اشاعه درونيات شخصي و قومي شان پرداخته اند. حال جواب اين سوال با شماست؛ ساز «ني» سازي جهاني است يا سازي مثل توبا، توومبون و... که تنها و تنها در بخشي از اروپا مي توان حضور تاريخي و اجتماعي اين سازها را مشاهده کرد؟ پيش از پاسخ به اين سوال به نکته يي هم توجه کنيد که سازها در طول تاريخ و با در نظر گرفتن نيازها و توانايي هاي اقوام مختلف در جهان ساخته شده اند. اگر هم منظور از جهاني همان جهانشمول است پس بايد عرض شود ساز جهاني يا موسيقي جهاني را رسانه ها براي ما تعريف کرده اند. ساز جهاني و موسيقي جهاني آن نوع از موسيقي نيست که قدرت هاي سياسي و اقتصادي جهان با ضرب و زور رسانه يي شان وارد يک کشور و فرهنگ يک قوم کنند. به عنوان نمونه اگر هند توان سياسي، اقتصادي، نظامي، ديپلماسي و رسانه يي کشورهاي اروپايي را داشت يحتمل امروزه قبل از آنکه در همه دنيا ارکستر سمفونيک يا چيزي شبيه به آن وجود داشته باشد، موسيقي راگايي (کلاسيک هند) و ارکسترهاي آن موجود بود. يا اگر اين توانايي ها را ايراني ها در دهه هاي گذشته مي داشتند امروزه همه جاي دنيا سازهاي ايراني يا گروه هاي اساتيد، شيدا، عارف و... مي ديديم. باري...
بازمي گردم به همان موضوع جالب توجه اصلاح سرفصل هاي درسي. اگر به واقع هدف تحليل و آسيب شناسي دروس مدرسه يي و دانشگاهي است پس بي تبعيض بايد همه رشته ها را با يک معيار و خط کش ارزيابي کرد. مگر ما چقدر در حوزه موسيقي کلاسيک اروپا (به قول دوستان موسيقي جهاني) کار و تحقيق کرده ايم؟ چقدر در اين زمينه کتاب نوشته ايم؟ چقدر استاد مبرز در اين زمينه داريم؟ چقدر از استادان ما در اين رشته مورد اعتبار دانشگاه هاي جهاني هستند؟ سطح علمي چقدر از دانشجويان ما با معيارهاي جهاني مطابقت دارد؟ مگر تمام کتب ما در اين زمينه غربي و ترجمه شده نيستند؟ پس چطور 50 درصد از دانشجويان رشته موسيقي با اين گرايش فارغ التحصيل مي شوند؟ دقيقاً به علت همين سوءبرداشت و عدم درک و دريافت صحيح و کامل از موسيقي غني کلاسيک اروپاست که هنوز ما ارکسترهاي قوي در اين رشته نداريم تا در جهان مطرح باشند و فارغ التحصيلان اين گرايش از موسيقي همگي بيکار مي مانند و به اصطلاح استعدادسوزي مي شود. پس حداقل اگر قرار است نوعي از موسيقي را با اين وسعت، آن هم با نام سنگين «جهاني» در مراکز و آکادمي هاي آموزش موسيقي ارائه کنيم پس بهتر است کمي هم به کيفيت تدريس و تحصيل آن بينديشيم.
4
بر فرض محال که موسيقي کلاسيک اروپا همان موسيقي جهاني است پس تعريف از موسيقي هم بايد با همان معيار جهاني باشد. دو عامل اصلي تشکيل دهنده موسيقي نغمه (ملودي) و وزن (ريتم) است. اين تعريف مختصري از تعريف غربي موسيقي است. با اين توضيح ديگر جايگاه ريتم در تعريف موسيقي به اصطلاح جهاني مشخص مي شود. حال آنچه بسيار عجيب است عدم تدريس سازهاي کوبه يي به عنوان مرجع و مجري اصيل ريتم در موسيقي است.
اين به آن معني است که با فرضي که در ابتداي اين بند تحرير شد نظام آموزشي کشور نيمي از پديده موسيقي را از دانشگاه ها و هنرستان هاي موسيقي حذف کرده است و کليه سازهاي کوبه يي (داخلي يا خارجي) را خارج از موضوع اصلي تدريس و تحصيل گذاشته و هيچ هنرجويي هيچ امکاني را براي فراگيري آکادميک هنر نوازندگي سازهاي کوبه يي ندارد. به راستي اين سرفصل هاي درسي تعيين شده براي رشته موسيقي چقدر کارا، قابل اتکا و درخور اعتنا است؟
نتيجه اول
ايراد سخن در باب نقاط ضعف دانشگاه هاي موسيقي احتياج به حوصله يي زياد و قلمي فولادين دارد. اما اميدوارم اين يادداشت ناچيز گامي باشد تا هنرجويان و دانشگاهيان اين عرصه تا هر چه بيشتر به اين موضوع بينديشند و قدم در راه اصلاح نظام آموزشي اين رشته هنري بگذارند.
نتيجه دوم
بايد تاکيد کرد موضوع اصلاح سرفصل هاي درسي موضوعي است درخور کار و تفکر که بايد توسط تمام اقشار جامعه مورد پيگيري و مطالعه قرار گيرد چرا که براي رساندن سطح کيفي دانشگاه ها و در ادامه سطح علمي کشور بايد اصلاحاتي صورت گيرد و به طور کلي اصلاحات تنها راه پيشرفت در اين زمينه است. اعتماد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 8:52 توسط همايون

محمود توسليان
سينا سرلک از جمله خوانندگان جوان موسيقي ايراني محسوب مي شود. چندي پيش آلبوم «يکيست» با صداي او و آهنگسازي محمدمهدي باطني منتشر شد. به همين بهانه به گفت وگو با او نشستيم.
---
-به نظر مي رسد حضورتان نسبت به گذشته کمرنگ تر شده است؟
حقيقت اين است که تمام اتفاقات تحت تاثير شرايط اجتماعي و سياسي دچار يک بي ثباتي شده است و همين بي ثباتي راه را روي هر فعاليتي مي بندد. خودتان بهتر مي دانيد که شرايط مساعدي براي برگزاري يک کنسرت حرفه يي در جامعه وجود ندارد. براي برگزاري کنسرت بايد فضاي جامعه مناسب باشد تا آن کاري را که مي خواهيد، روي صحنه انجام بدهيد و به هدف تان برسيد. از طرف ديگر بايد وضعيت و موقعيت شنونده هم در نظر گرفته شود که آيا با آمدن به کنسرت شما چيزي به اندوخته هايش افزوده مي شود و پيامي با خود به خارج از سالن مي برد يا خير. مساله ديگر عدم توجه حاميان و کنسرت گذاران است که توجه چنداني به موسيقي اصيل ندارند و اگر هم باشد فقط سراغ يکي دو نفر مي روند.
-منظورتان حاميان خصوصي است؟
بله چون اصلاً من تا حالا با حاميان بخش دولتي کار نکرده ام. به هر حال در همکاري با بخش هاي دولتي محدوديت هايي وجود دارد که اجازه نمي دهد شما آن طور که دلت مي خواهد، موسيقي ات را ارائه بدهي. با اين وجود، من از دايره فعاليت ها و حضور موسيقايي خارج نشدم. کنسرت هايي داشتم در کشورهاي مختلف از جمله امريکا، کانادا و قاره اروپا. تقريباً يک سالي شد.
-برخورد مخاطب هاي غيرايراني با موسيقي ايراني را چگونه ارزيابي مي کنيد؟
کنسرت هايي که با گروه «دالاهو» داشتيم در کانادا، امريکا و پاکستان، در واقع حضورهاي فستيوالي بود. بيننده هاي اين کنسرت ها اغلب خارجي ها بودند مگر تعداد اندکي مخاطب ايراني. اما با اين وجود سالن ها لبالب مي شد. فکر مي کنم در ذات موسيقي ايراني چيزي فراتر از يک حس فرهنگي و وطني وجود دارد که آن را براي مخاطب غيرايراني هم گوش نواز مي کند. در واقع فضايي در موسيقي ايراني وجود دارد که مخاطب غيرايراني را هم تحت تاثير قرار مي دهد.
-با اين وجود تفاوتي بين تفکر موسيقايي امريکايي ها و اروپايي ها ديديد يا نه؟
همه چيز در اين کنسرت ها حاکي از آن بود که مخاطبان اروپايي بيشتر اهل تفکرند و اصولاً از پديده هاي شرقي خوب استقبال مي کنند. به زبان خودمان آنها نسبت به موسيقي ايراني خونگرم اند و آن را دوست دارند، به خصوص در کشورهايي مثل اسپانيا و ايتاليا.
-شايد به خاطر فرهنگي تر بودن و قدمت اين کشورها در اروپاست.
فکر مي کنم به خاطر نزديک بودن موسيقي هايمان به همديگر است.
-فکر مي کنيد برگزاري کنسرت موثر است يا ارائه آلبوم؟
آلبوم را همه مي توانند تهيه کنند و خيلي در دسترس است اما کنسرت را همه نمي توانند ببينند. به همين خاطر مشتاقان کنسرت بيشترند چون مردم زنده اند و زنده بودن را دوست دارند. يک مخاطب علاقه مند که مثلاً آلبوم ما را خريده است، دوست دارد آن را زنده و با نوازنده و خواننده روي صحنه ببيند. اين روند هيجان دارد و فضاي کاذبي نيست. به همين خاطر اسمش را گذاشته اند اجراي زنده . از سوي ديگر برگزاري کنسرت و جذابيت هاي پنهانش موجب مي شود فروش آلبوم هم بيشتر شود چراکه فرهنگ ما بر اساس يک تفکر شفاهي منتشر مي شود و هنگامي که يک نفر از کنسرت خوشش آمده باشد به افراد مختلفي پيشنهاد مي دهد بروند و آلبوم فلان خواننده را که من در کنسرتش بودم، بخرند.
-اگرچه محدوديت ها هيچ وقت دامن موسيقي ما را رها نخواهد کرد، با اين وجود گهگاه شاهد اجراي کنسرت از سوي هم نسلان شما هستيم اما شما در اين زمينه خيلي کم کاريد.
اول بايد ديد آن کنسرت و رپرتوارش به مردم چه چيزي خواهد داد. من هم مي توانم سالي 10 کنسرت بدهم اما آيا برگزاري صرف يک کنسرت هدف است؟ من اگر کنسرتي هم برگزار کرده ام، کنسرتي بوده که در اجراي آن ارائه مفهومي والا، هدف بوده است. آخرين کنسرتم - که اجرا هم نشد- کنسرت با ارکستر موسيقي ملي بود؛ ارکستري که هم تعريف دارد و هم جايگاه. ما چندين تيم ملي ورزشي داريم اما يک تيم ملي موسيقي داريم به نام ارکستر موسيقي ملي ايران به رهبري استاد فخرالديني. افتخار مي کنم که خواننده اين ارکستر هستم و اگر شما بيش از حد در معرض ديد مردم باشيد، به يک عنصر تکراري بدل مي شويد و کسي از شما استقبال نمي کند. دوست دارم در يک فضاي مناسب، با يک گروه خوب کنسرت بدهم.
-منظورتان از فضاي مناسب چيست؟
فضايي که مردم حوصله رفتن به سالن کنسرت را داشته باشند.
-با اين اوصاف نبايد فضاي مناسبي براي برگزاري کنسرت وجود داشته باشد.
من هيچ وقت هنرم را با سياست قاطي نمي کنم و اصولاً آدمي نيستم که خودم را داخل مسائل سياسي کنم. وقتي فضاي جامعه، سياسي مي شود من ترجيح مي دهم سکوت کنم و کارم را انجام دهم و پيام خودم را به وسيله هنرم منتقل کنم. هنرمند، هنرمند است در غير اين صورت اگر مي خواهد با هنرش کار سياسي کند بايد برود سياستمدار شود. کمااينکه هستند کساني که دائماً سراغ مي و مطرب مي روند و بي آنکه به هنر آواز آراسته باشند، دم از هنر مي زنند. در اين شرايط که همه چيز گل آلود است، عده يي هم از سر بي اطلاعي مي آيند و جذب مي شوند. هنرمند بايد با هنرش حرف بزند.
-آلبوم جديدتان «يکيست» عنوان جالبي دارد.
اين اسم از شعر زنده ياد عماد خراساني برگرفته شده که مطلعش اين است؛ «پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يکيست».
-استارت ضبط اين اثر از کجا زده شد؟
حس و حال حاکم بر قطعات و روند ملوديک آنها برايم خيلي جذاب بود. محمدمهدي باطني که آهنگساز، نوازنده و شاعر باذوقي است، اين قطعات را ساخت و بعد به من پيشنهاد داد، به دلم نشست و خواندم. نکته جالب توجه در «يکيست» اين است که با وجود اينکه بسياري از آثار اينچنيني درآمده است، اما مخاطب را دعوت مي کند به شنيدن.
-آلبوم «يکيست» با وجود جدي بودنش بسيار عمومي و همه فهم است، اين ويژگي ريشه در چه چيزي دارد؟
ببينيد در موسيقي ما انتخاب شعر و نوع تلفيق آن با کلام از اهميت زيادي برخوردار است. وقتي در يک مجموعه، از اشعاري استفاده شود که علاوه بر داشتن ابعاد هنري از زاويه هاي ذوقي و حسي هم برخوردار باشد، پيداست که مخاطب هم زودتر آن را مي فهمد و ارتباط برقرار مي کند. انسان ها سرنوشت مشابهي دارند که اگر بتوانند خودشان را در قالبي بيابند، بي شک به سمت آن قالب مي روند. فکر مي کنم اشعاري که در اين اثر مورد استفاده قرار گرفت تا حد زيادي توانسته اين پيوند را ميان خود و مخاطبش ايجاد کند. در واقع اشعاري که در اين اثر به کار گرفته شده بسيار صميمي و مورد علاقه عموم مردم است.
-به طور کلي اين اثر از جذابيت هاي ديناميکي بالايي برخوردار است؟
در واقع ترکيب هاي خوبي صورت گرفته است که در اين ترکيب ريتم و ملودي- که ويژگي هاي بارز موسيقي ما هستند- به شکل دلنشيني موقعيت هاي درستي براي يکديگر ايجاد مي کنند. همين موضوع سبب شده قطعات روان و سيال به نظر بيايند. نکته ديگري که کمتر در موسيقي ما اتفاق مي افتد، مجموعه هنرمنداني هستند که در خلق يک اثر با هم کار مي کنند. گروهي که در اين آلبوم هنرنمايي کردند از نوازنده هايي تشکيل شده که بسيار توانا، فروتن و دوست داشتني اند. فکر مي کنم تاثير اين عامل کمتر از ذوق آهنگساز، انتخاب اشعار و... نباشد. اين آلبوم در يک فضاي بسيار دوستانه رشد کرد و پا گرفت. اگر چنين فضايي ميان نوازندگان نباشد، شک نکنيد که اثر لطمه بزرگي خواهد ديد. همه چيز از صداقت و سادگي شروع مي شود و من فکر مي کنم اين دو خصيصه در محمدمهدي باطني وجود داشت.
-«يکيست» به رغم سادگي هايش، پيچيدگي هايي نيز در روند ملوديک و ريتميک دارد. در واقع به نوعي سهل و ممتنع است و اجراي آثار سهل و ممتنع، فقط در ظاهر آسان است.
دقيقاً، به خاطر اينکه در چنين آثاري خواننده بايد بسياري از فضاها را با ادوات تحريري و تسلط بر فن صداسازي پر کند. دوم اينکه اين کار فراز و فرودهاي بسياري دارد. در برخي لحظات به قدري نت ها بالاست که به يک صداي چپ کوک نياز دارد. من هم از نوجواني روي تکنيک آوازخواني قمرالملوک وزيري کار کرده بودم و فکر مي کنم توانستم از عهده اش بربيايم. فکر مي کنم وقت آن رسيده که ما بتوانيم و بخواهيم با صدايمان هيجاني در شنونده ايجاد کنيم. به همين خاطر نقطه بم همان صداي اوج در بعضي قطعات گنجانده شده است که اين خودش به زيبايي اثر کمک شاياني کرد.
-نظرتان درباره استفاده از شعر شاعران معاصر چيست؟
شعراي معاصر به دليل زندگي در اجتماعي که مخاطبان ما آن را درک کرده اند و به نوعي با درددل آنها آشنايند گزينه هاي بسيار خوبي براي موسيقي ايراني هستند. آنها شرايط اجتماعي روز را مي دانند و طبيعي است هنگام سرايش به فکر مردم پيرامون خود باشند. فکر مي کنم استفاده از اشعار اجتماعي شاعران معاصر مي تواند براي مردم جذاب باشد و آنها را در پيوند با موسيقي عميق ايراني قرار دهد. البته اين جملات حمل بر اين نشود که شعر کلاسيک ما ديگر کاربردي ندارد، بلکه بايد بگويم در کنار اشعار قله هاي شعر فارسي مي توان و بهتر است از سروده هاي مناسب شاعران معاصر استفاده کرد.
-اين روزها بحث هاي زيادي درباره تقليد از آقاي شجريان مطرح است. از اينکه شما هم در حلقه انتقادشوندگان قرار بگيريد، هراسي نداريد؟
فکر مي کنم اين انتقاد ها به رغم اينکه در بسياري موارد بجاست اما در مورد من موضوع چيز ديگري است. اجازه بدهيد با يک مثال موضوع را روشن کنم. وقتي يک جوجه قناري به دنيا مي آيد و بلافاصله صداي مادرش را در يک اتاق مي شنود، طبيعي است که اين جوجه قناري هم مثل مادرش بخواند. تقليد لازمه کار يک آوازخوان است به شرطي که از يک استاد برجسته و درجه يک تقليد کند که خودش صاحب سبک و صاحب نظر باشد. استاد شجريان يگانه هنر در اين سرزمين است. آن مثال را به اين خاطر زدم که شما مرا قياس کنيد و به جواب برسيد. طبيعي است وقتي من از 11سالگي با ايشان رشد کرده ام و آوازهاي ايشان دائم در گوش من است بخشي از آنچه اجرا مي کنم وامدار ايشان باشد. من هيچ وقت مثل استاد شجريان نمي توانم بخوانم که هيچ، بلکه هيچ کس مثل ديگري نمي تواند بخواند. اما مسلماً يک جاهايي به دليل همين،اين تاثير در بيان من مشهود است. منتها تقليدي که شما از آن حرف مي زنيد و خيلي ها گرفتار آن هستند تقليد کورکورانه است؛ يک تقليد اشتباه و طوطي وار. شما هرچه به طوطي ياد بدهيد بلافاصله به شما مي گويد؛ چه حرف خوب، چه حرف بد چون اين آگاهي را ندارد که چگونه تقليد کند. فرق انسان با حيوان هم در همين دريافت و آگاهي اوست. در واقع بعضي تقليدها به شعور آدم توهين مي کند. کسي بايد از استاد شجريان تقليد کند که در آن مکتب آموزش ديده باشد.
-با اين وجود شما بايد مرحله تقليد را پشت سر گذاشته باشيد. فکر مي کنيد از چه زماني وارد عرصه استقلال شديد؟
فکر مي کنم خيلي وقت است. شايد از همان سال هاي آغازين. تقليد مي کردم که به استقلال برسم. از طرف ديگر ما بايد لحن و تمبر صداي خواننده را از هم جدا کنيم. طبيعي است که بخشي از لحن من در آوازخواني شبيه استاد شجريان باشد، اما شک نکنيد که صداي من از کاراکتر مستقلي برخوردار است.
-بعد از اين آلبوم، آلبوم ديگري داريد؟
بعد از «يکيست » به زودي آلبوم «رومي 2 » به آهنگسازي پدرام درخشاني منتشر خواهد شد که مطمئن هستم اثري متفاوت با قابليت هاي بين المللي است. چرا ما بايد در هر ده کوره يي در جهان صداي سلن ديون و مايکل جکسون را بشنويم اما خبري از يک خواننده مطرح موسيقي ايراني نباشد؟ فکر مي کنم توانايي هايي در اين ميان وجود دارد که ناديده گرفته شده است و بخشي از اين ناتواني به ما اهالي موسيقي برمي گردد. ساخت «رومي2» با چنين رويکردي صورت گرفت. استفاده از فرهنگ هاي مختلف موسيقايي و سازهاي متفاوت، از اين اثر چيزي ساخته که شنيدني خواهد بود. خيلي جاي تاسف است که ما از اينجا تا دوبي که مي رويم، مي بينيم آنها خواننده هاي درجه چندم دنيا را مي شناسند اما بزرگ ترين خواننده هاي ما را فقط به اسم مي شناسند. اين همه خواننده جوان چه مي کنند؟ چرا هيچ وقت راديو و تلويزيون ما به موسيقي به عنوان يک هنر زنده موجود نگاه نکرده است؟ اين همه محصول در تلويزيون ما تبليغ مي شود، اما خبري از موسيقي نيست که نيست، وقتي به آقاي حقاني گفتم تلويزيون يا راديو براي پخش صداي من حتي يک تلفن هم به من نمي زند، داشت از تعجب پس مي افتاد. اينجا متاسفانه مجري برنامه اسمي هم از خواننده و آهنگساز نمي برد چه رسد به اينکه بخواهند حق و حقوق هم بدهند. در چنين شرايطي است که فلان ورزشکار و فلان بازيگر در تمام مطبوعات و راديو و تلويزيون مطرح مي شود، اما يک خواننده موسيقي اصيل ايراني که سال ها شاگردي و ممارست کرده و خون دل خورده بايد در کمال ناشناسي و تنهايي به زندگي اش ادامه بدهد. اعتماد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 8:50 توسط همايون

مراسم بزرگداشت پرويز مشکاتيان نوازنده برجسته سنتور و آهنگساز در شيراز برگزار شد. ساعت هنوز به 19(هفت بعدازظهر) پنجشنبه نرسيده بود که در مقابل در هاي شيشه يي مجموعه فرهنگي- هنري حافظ بودم، پشت خيل مشتاقاني که براي بزرگداشت استاد مسلم موسيقي ايران پرويز مشکاتيان به دعوت انجمن موسيقي فارس به اين مکان آمده بودند. بعد از مدت ها سالن اصلي مجموعه فرهنگي حافظ را مملو از جمعيت مي ديدم؛ جمعيتي که با پخش کليپ و سخنان مشکاتيان در مراسم بزرگداشتش، ابراز احساساتي وصف ناشدني کرد، آن زمان که آن موسيقيدان مي گفت؛ «بايد قدر هنرمندان را تا زماني که زنده هستند بدانيم. هنرمندان شناسنامه يک سرزمين هستند. اگر آنها را از جامعه جدا کنيم، جامعه سرگردان و بي ريشه يي بيش نخواهد ماند.» پرويز مشکاتيان در آن مراسم بزرگداشتش که تنها يک بار و به گفته يار 35ساله اش محمدرضا درويشي در ميانه سال هاي خانه نشيني و سکوت او و به همت سازمان فرهنگي - هنري شهرداري تهران برگزار شده بود، تاکيد کرد؛ «از دست دادن يک هنرمند ضايعه نيست، زيرا ضايعه قابل ترميم و جبران است. از دست دادن يک هنرمند براي جامعه فاجعه است.» سپس بعد از پخش اين کليپ، محمدرضا درويشي آهنگساز و پژوهشگر موسيقي ايراني با اشاره به سخنان مشکاتيان که در کليپ پخش شد، گفت؛ «پرويز مشکاتيان اگر امروز هم اينجا بود، همان حرف هاي ساده اما عميق را مي گفت.» درويشي که سال ها و از دوران دانشکده در سال 53 با استاد همراه و همنشين بود، ادامه داد؛ اگر استاد بود در اين سالن و روي اين سن خاک گرفته (اشاره به سن پر از خاک تالار حافظ) حتي اگر مجوز هم داشت، اجرا نمي کرد. به گزارش ايسنا، محمدرضا درويشي پژوهشگر و محقق و موسيقيدان معاصر گفت؛ «مرحبا بر انجمن موسيقي فارس که اين بزرگداشت را برگزار کرد و زمينه يي فراهم کرد که به بهانه آن استاد کنسرت احتمالاً بدون مجوزي برگزار شود.» درويشي که به ابراز احساسات و قدرداني مشتاقان موسيقي حاضر در سالن هنگام برگزاري تکنوازي آقايي اشاره داشت، ادامه داد؛ «اگر نواي سنتور آقايي و نواي گروه هاي موسيقي اين سرزمين قرار است شنيده نشود پس چه چيز را بايد شنيد؟» درويشي با يادآوري اينکه استاد مشکاتيان 14 سال به خاطر غم زمانه در سکوت به سر برد، گفت؛ «بايد شرايط را براي يک هنرمند طراز اول مهيا کرد. نمي توان هم متولي موسيقي بود هم چوب لاي چرخ گذاشت و هم حمايت نکرد.» درويشي با تاکيد بر اينکه طي دوران فعاليت استاد مشکاتيان تنها يک بار از او تجليل شد، گفت؛ «اين تجليل در دوران سکوت آن مرحوم بود، چرا زماني که بمب صحنه بود کسي از او تجليل نکرد. امروز او را اسطوره مي خوانيم، چرا زماني که زنده بود نگفتيم اسطوره است و قدرش را ندانستيم و چرا از زنده ها تجليل نمي کنيم.» نويسنده دايره المعارف سازهاي ايران، با تصريح اينکه قاطبه فعالان موسيقي در ايران و شخص او سياسي نيستند، گفت؛ «آنها نه چپ هستند نه راست، آنها فرهنگ را مي خواهند، آنها آزادي را طلب مي کنند. بعد از قرن ها استبداد با وقوع انقلاب اسلامي در سال 57 در اکثر حوزه ها پيشرفت و رشد را شاهد بوديم؛ حوزه هايي که نه کار من است نه تخصص ام، با قاطعيت مي گويم در عرصه موسيقي نه تنها همراهي نشد بلکه چوب لاي چرخ گذاشتند.» پژوهشگر عرصه موسيقي و موسيقيدان معاصر اذعان داشت؛ براي دريافت مجوز يک تکنوازي افرادي مانند سيامک آقايي بايد بارها و بارها به ادارات دولتي بروند. آقايي که نواي سازش سحرانگيز است چرا بايد مجوز بگيرد، چه کسي صلاحيت دادن مجوز به او را دارد، چه کسي صلاحيت دارد به شجريان مجوز برگزاري کنسرت را بدهد، چه کسي صلاحيت داشت به مشکاتيان مجوز کنسرت بدهد. درويشي با يادآوري اينکه در 10 سال گذشته استاد مشکاتيان تنها يکي دو بار در صحنه اجرا ظاهر شد، اعتقادش را اين گونه مطرح کرد؛ «بساط مجوز اضافه است، بايد جمع بشود، آنها که تکليف شان روشن است نبايد نيازي به مجوز داشته باشند.» او مميزي را امري اضافه دانست و در عين حال گفت؛« وظيفه ارشاد صدور مجوز است پس کار خود را انجام دهد. استاد مشکاتيان به دليل اين فضا خانه نشين شد، ناصر فرهنگ فر خانه نشين شد، محمدرضا درويشي ادامه داد؛ «برگزاري کنسرت نه تنها خطري ندارد بلکه به دليل لطافت و زيبايي موسيقي تنش هاي کاذب را کم مي کند، از بين مي برد. نفس موسيقي حرام نيست.» او که در ميان تشويق بسيار طولاني و بلند حضار بارها سخنانش قطع شد، در حالي که از شرکت کنندگان درخواست مي کرد اجازه دهند سخنانش را بر زبان بياورد، گفت؛ «شما براي پرويز دست مي زنيد، من با او هم خانه بودم، بچه هاي من و او با هم بزرگ شده اند، ما با هم وارد دانشکده شديم. ما دو خانه در قالب يک خانواده بوده و هستيم، اين نشست و برخاست ها، اين همراه بودن ها باعث شده امروز من حرف دل پرويز را بگويم، حرف هاي من حرف هاي او است.» درويشي ادامه داد؛«پرويز مشکاتيان يک آرتيست بود، يک آرتيست به سادگي به وجود نمي آيد. او يک هنرمند خاص بود، شخصيت و منش و زندگي او زور را قبول نمي کرد و در مقابل کسي گردن کج نمي کرد.» او ادامه داد؛ «مشکاتيان بزرگمردي بود که مجبور شد 13 ، 14 سال در کنج عزلت نشيند و من به عنوان نزديک ترين دوست او اعتقاد دارم روح پرويز 14 سال قبل مرد، ولي شخصيت او تا روزي که زنده بود تغييري نکرد و ماند. کنسرت هايي که برگزار کرد تنها تشويقي بود براي فعالان موسيقي.» به گزارش ايسنا، مديرکل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان فارس نيز در سخنان کوتاهي با بيان اينکه اين مراسم، بزرگداشت مردي است که عمري را در اعتلاي موسيقي و فرهنگ ايران زمين گذراند، گفت؛ «تجليل از اين افراد تجليل از فرهنگ ايران است.» در بخشي از اين مراسم گروه «خموش» قطعاتي را اجرا کرد و در بخش ديگري از آن نيز سيامک آقايي از سنتورنوازان معاصر و شاگردان پرويز مشکاتيان قطعاتي را اجرا کردند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:32 توسط همايون

کيوان فرزين
خيزش عظيم اجتماعي مردم در سال هاي منتهي به انقلاب اسلامي ايران منجر به ظهور نسلي جديد از موسيقيداناني شد که به سبب ارتباط تنگاتنگ خود با مردم و جامعه آن روز از ويژگي هاي خاصي برخوردارند. بي شک هنرمندان بزرگ بسياري در تاريخ هنر يک مرزوبوم سهم دارند اما بايد پذيرفت برخي از ايشان بسته به زمان، مرزهاي هنر خاص را درمي نوردند و آنچنان با عامه مردم - که خود نيز از آنان برآمده اند- درمي آميزند که زبان حال جامعه خود شده و آثارشان در کنار ارزش هاي والاي هنري به پديده يي اجتماعي نيز بدل مي شود که در اين ميان موسيقي و شعر به ويژه در صورت تلفيق عملاً بيشترين کاربرد و تاثيرگذاري را داشته و خواهند داشت. جنبه ديگر خاص بودن اين دسته از هنرمندان تاثير دوچنداني است که آثار و فعاليت هايشان در جامعه بر جا مي گذارد. اين آثار به سبب ويژگي هاي اجتماعي خود مي تواند بي آنکه استانداردهاي هنري خود را براي ارتباط با مردم نا آشنا با معيارهاي آن هنر تنزل بخشد، مرزهاي مخاطب معمول را بشکند و در دل و ذهن عامه نيز جاي خود را بيابد و کاربرد اجتماعي و هنري بسيار وسيعي را در پي داشته باشد، چرا که اين آثار در پشت لايه اول و کوتاه مدت تاثيرگذاري که همان بعد اجتماعي و کاربردي آن است، در طول زمان سليقه هنري بخش بسيار بزرگ تري از جامعه را به نسبت ديگر آثار هنر جدي ارتقا مي بخشند و بالقوه جامعه را براي يک جهش فرهنگي در آينده مهيا مي سازند؛ واقعه يي که کم و بيش در موسيقي پس از انقلاب شاهد آن بوده و هستيم که اگر حمايت و برنامه ريزي بهتري را نيز از سوي متوليان فرهنگي طي 30 سال اخير به همراه داشت، مي توانست بسيار موثرتر و گسترده تر بروز کند.
در حوزه موسيقي ايراني از اين دست هنرمندان بسيارند و اگر از تصنيف سازان و شعراي مرتبط با اين حوزه در دوران مشروطه و کشاکش هاي اجتماعي ابتداي دوران پهلوي اول مانند «عارف قزويني»، «ملک الشعراي بهار»، «ميرزاده عشقي»، «امير جاهد» و... که آثارشان با بار اجتماعي متاثر از آزاديخواهي و مبتني بر شرايط زمانه خود توانست با نفوذ به بخش هايي از اجتماع تاثيرگذار باشد و ماندگار شود، بگذريم، در دهه هاي 20 الي 40 شمسي شاگردان «ابوالحسن خان صبا» و ادامه دهندگان مکتب «علينقي وزيري» در ارتباط با هم در فضايي ديگر و با تکيه به محمل راديو توانستند نوعي از موسيقي مردم پسند را به جامعه ارائه دهند که رابطه بسيار محکمي با ريشه هاي موسيقي دستگاهي و نسل هاي پيش از خود داشت. اين اتفاق در زماني که سرآغاز ورود و اشاعه موسيقي هاي پاپ غربي و ايراني مبتني بر موسيقي غرب بود توانست تا حدود زيادي جايگاه موسيقي ايراني را در اجتماع آن زمان حفظ کند و به نسل هاي بعد از خود برساند اما بخش مهمي از اين گونه موسيقي به مرور زمان و براي حفظ جايگاه خود در رقابت با موسيقي هاي پرزرق و برق پاپ به انواع عامه پسندتر و دورتر از اصول زيبايي شناسانه موسيقي ايراني کشيده شد. استمرار و گسترش اين روند کم کم برخي موسيقيدانان دلسوز حوزه موسيقي ايراني و متوليان فرهنگي را نگران ساخت و حرکت هايي براي حفظ و احياي موسيقي ايراني از سوي آنان به صورت مستقل يا در قالب تشکل هاي مختلف دولتي و دانشگاهي که مهم ترين آن مرکز حفظ و اشاعه موسيقي ايراني به توليت راديو و تلويزيون ملي ايران بود آغاز شد و نهايتاً برآمدگان همين جريان سکان موسيقي ايراني را طي جريانات منجر به انقلاب در دست گرفتند. از مهم ترين آهنگسازان اين دوران که توانستند با آثار خود ضمن نفوذ در جريان حرکت مردم طي حرکت آزاديخواهانه خود، روندي جديد و پويا در موسيقي ايراني ايجاد کنند که آثار آن به وضوح هنوز هم در بين نوازندگان و آهنگسازان نسل پس از ايشان هويداست مي توان از «محمدرضا لطفي»، «حسين عليزاده» و شادروان «پرويز مشکاتيان» به عنوان طلايه داران اين جنبش که به جنبش احيا نيز معروف است، نام برد. بديهي است دغدغه آزاديخواهي، مردم و کشور در اين هنرمندان از ويژگي و اهميت بالايي برخوردار بوده که موجب ايجاد و خلق چنين آثاري شده است. در کنار تاثيراتي که اين سه هنرمند در اثر همزيستي و همکاري بر يکديگر داشته اند، شايد باز هم به جرات بتوان گفت اين ارتباط با جامعه و فرهنگ کهن ايراني در پرويز مشکاتيان با بروز و نمود بيشتري همراه بوده است؛ هنرمندي که امروز بنا به مناسبتي تلخ قرار است بيشتر به او بپردازيم. حس وطن دوستي و به نوعي وطن پرستي در آثار و گفته هاي مشکاتيان چنان پديدار و بارز است که احتياجي به تاکيد ندارد و با کوچک ترين مراجعه به گفت وگوها و آثار وي از کلمات و جمله ها تا ملودي، ريتم، سازبندي و انتخاب اشعار همه گواه بر اهميت بسيار پررنگ ايران و فرهنگ ايراني نزد وي دارد.
او به خوبي با فرهنگ و تاريخ ادبيات ايراني آشنا بود و به آن فخر مي کرد و آن را دستمايه ساخت آثار و تصانيف جاودان خود مي نمود؛ جاودانگي که برآمده از زاويه بکر نگاه او به همين فرهنگ و تاريخ بود و شوريدگي او به آنها رنگي نو و دل انگيز مي بخشيد. آثار او سهل و ممتنع بود، از يک طرف چنان به اصول و ريشه هاي فرهنگي کهن کشورمان وابسته بود که در نگاه اول گويا از دل تاريخ و تفکر غني و باستاني ايراني استخراج شده اند و از سوي ديگر با کمي دقت آنچنان تازه و بديع که گويا براي اولين بار است چنين صدايي را مي شنويم؛ از ريتم و ملودي گرفته تا رنگ خاص صدايي که از ساز يا از قطعات گروهي اش به گوش مي رسد.
اما از طرفي ديگر همين ارتباط فرهنگي را نيز مي توان سرچشمه انزواي او در سال هاي اخير دانست. هنرمندي که در دوران فوران آزاديخواهي مردم آنچنان پا به عرصه اجتماع مي گذارد و با آثار آتشين خود ايشان را همراهي مي کند، چگونه است که در سال هايي ديگر چنين به کنج خلوت خود فرو مي رود؟ بد نيست باز هم به گفته هاي وي در مصاحبه ها و گفت وگوهايي که با نشريات و رسانه هاي مختلف داشته و کم هم نيستند، مراجعه کنيم. او از سال ها پيش تقريباً بدون استثنا از رويه برخورد دستگاه هاي دولتي متولي فرهنگ با موسيقي و به ويژه صدا و سيما به شدت انتقاد و گله کرده بود. به خوبي مي توان دغدغه و بار اندوهي را که از چنين برخوردهايي با اين ميراث گرانمايه، آن هم از سوي به ظاهر متوليان آن بر دل داشت، درک کرد ولي او باز ملجأ را مردم مي دانست و بارها گفته بود «مي شود از عاطفه زمان سوءاستفاده کرد اما با حافظه زمان نمي شود کاري کرد و مردم در درازمدت قضاوت درست مي کنند...» و اين همان خيل مردمي بودند که براي وداع بر سر پيکر او جمع آمدند و دغدغه هاي او را با اعتراض نمادين به سخنان نماينده وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، که نه به شخص بلکه به روندي تاريخي که خود و هنرمندشان نمي پسنديدند، بازگو کردند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:28 توسط همايون

«لحاف چهل تکه يي را که خودش دوخته بود با همه رنگ هاي بي نظمش تا زير گردن مان بالا مي کشيد تا سرماي وحشتناک آن روزها اذيت مان نکند. شما يادتان نمي آيد. چاي هميشه تازه دم مي آورد مي گذاشت روي ميز کرسي. روي همان لحاف بزرگ چهل تکه. انگار هر تکه از آن لحاف يادآور سال هاي از دست رفته اش بود. شما نبوديد آن موقع. نمي دانيد با چه زحمتي آن پارچه هاي رنگ و وارنگ را کنار هم چيده بود تا آن لحاف را آماده کند. شما که نبوديد تا بدانيد چه روزهايي بر ما مي گذشت.» وقتي پدرم با گفتن اينها سکوت هميشگي اش را شکست، نمي دانستم چه در سر دارد و مي خواهد چه بگويد. «نمي دانم حالا چه بلايي سر آن ضبط صوت خاکستري آمده است. آن موقع هنوز شاه فرار نکرده بود. صداي ضبط هميشه کم بود. مادربزرگ تان مي ترسيد مبادا گزمه يي بيرون در بشنود و خلوت و خوشي زير کرسي را به هم بزند.» پدر تا چايش را خورد، پشت بندش سيگاري هم روشن کرد. مثل هميشه. روزنامه را تا کرده بود و گوشه يي انداخته بود. ياد قديم ها کرده بود پس از سالياني. «دو سه تا نوار کاست داشت که هميشه از چشم ما پنهان مي کرد. انگار مي ترسيد آسيبي به آنها برسد. هميشه شب که مي شد و همه دور هم جمع مي شديم بعد از شام يکي از آن نوارها را مي گذاشت توي ضبط و با نوايش آرام مي شد. انرژي هم مي گرفت.» پدرم نمي خواست ادامه دهد. بار ديگر روزنامه را برداشت و به عکس صفحه اولش نگاهي انداخت. رابطه يي ميان آن عکس روزنامه و خاطره هاي پدرم بود که نمي فهميدم. مي خواستم چيزي بپرسم که خودش ادامه داد. «ديگر شهرها داشتند شلوغ مي شدند. چها ر چشمي مراقب مان بود تا بلايي به سرمان نيايد. مي گفت اين نوارها و آهنگ هايش را گوش کنيد، آرام مي شويد. مادربزرگ تان اين را مي گفت و انگار توي دلش چيز ديگري بود. يادم هست وقتي آن چند تا نوار را شب هاي متوالي گوش مي داديم، چيزي ته دل مان تکان مي خورد. احساس عجيبي دست مي داد بهمان. همان حسي که مادربزرگ تان نمي خواست به زبان بياورد.» خاطره گويي هاي پدرم آرام آرام روي يک چيز متمرکز مي شد. ضبط صوت خاکستري، نوارها و آن حس عجيب و پنهاني. حسي از اعتماد به نفس و غرور؛ حسي که از پس 30 سال هنوز در صورت پدرم آشکار بود وقتي درباره آن روزهاي انقلابي حرف مي زد. «آتش بود و حماسه. ديگر عادت کرده بوديم به نواهاي دلگزاي هر شب دور کرسي و لحاف دوست داشتني. هيچ وقت نفهميديم چرا مادربزرگ تان مدام بر گوش کردن آن نوارها تاکيد مي کرد.» روزنامه را گرفته بود با حسي از عصبانيت و غم در دستش لوله کرده بود و مي پيچاند. عينکش را درآورد و دور چشم ها و صورتش را محکم ماليد. شايد دور چشمانش نم نشسته بود و نمي خواست عيان شود. مشتاق بودم به شنيدن ادامه ماجرا. چاي ديگري برايش آوردم تا گلويي تازه کند، زيرسيگاري اش را هم خالي کردم تا همه چيز براي ادامه حرف هايش مهيا شود. مي ترسيدم اگر سوالي بپرسم رشته افکارش پاره شود و محروم شوم از چيزي که مي خواست بگويد و نمي توانست. چايش را که خورد باز هم بي اختيار سيگاري گيراند. مثل هميشه گذاشت لاي دو تا انگشت نشانه و کناري اش. دستش را هم گذاشت روي سرش که ديگر موي سياهي بر خود نمي ديد. اين طوري يک چشمش هم پنهان مي شد از ديد ما. «انقلاب شد و چند سالي هم گذشت. مادربزرگ تان پيش از رفتن غيرمنتظره اش يک بار دور از چشم آن يکي ها صدايم زد و از اهميت آن نوارها در زندگي اش گفت. گفت غيبت پدربزرگ تان را همين دو سه تا نوار و آن ضبط خاکستري تحمل پذير کرده بود برايش. گفت قرار نبود گوش دادن هاي مدام شبانه آن نوارها به اين روزها ختم شود. گفت قرار نبود نتيجه ترس هاي آميخته با غرورمان به چنين روزهايي منتج شود.» پدر لحظه يي در جايش تکان خورد. مي خواست بلند شود. اين کار را نکرد. نگاهي دزديده به روزنامه انداخت و حرف هايش را از سر گرفت. «سال ها بود ياد آن نوارها نکرده بودم. آن ضبط صوت خاکستري با آن دکمه هاي بزرگش. لعنت به شما روزنامه نويس ها که آدم را مجبور به يادآوري خاطره ها مي کنيد.» بالاخره بلند شد و رفت سمت اتاق شان. از ته کمد ديواري بسته يي بيرون کشيد. جعبه يي که با وجود اثاث کشي هاي آپارتماني چند باره سالم مانده بود. همان جعبه يي که هيچ وقت نگفته بود رازش را. ما هم نپرسيده بوديم. آورد و گذاشت وسط هال. به آرامي چسب هاي قهوه يي دور و برش را باز کرد. با ترس و غرور. داخل جعبه پلاستيک سياه رنگي بود. ضبط صوت خاکستري رنگ را با دقت از تويش درآورد. دو سه تا نوار هم کنارش بود. هنوز نتوانسته بودم فکرش را بخوانم. اجازه گرفتم يکي از نوارها را ببينم. جوهر خودکار در اين سال هاي بسيار کمرنگ شده بود. به سختي روي نوار را خواندم که نوشته بود؛ «چاووش، پرويز مشکاتيان - سياوش شجريان».
مرگ چاووش خاطره هاي دور پدرم را زنده کرده بود. صفحه اول روزنامه را با عکس بزرگ پرويز مشکاتيان تا کرد و گذاشت توي پلاستيک سياه. جعبه را به همان رسم قديم بست و انداخت در پستوي خاطره هايش.
*برگرفته از شعري از شاملو
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:26 توسط همايون


اين يادداشت را چهار سال پيش محمدرضا درويشي به مناسبت پنجاهمين سال تولد پرويز مشکاتيان نوشته است. دوستي ديرينه اين دو از دانشکده هنرهاي زيبا آغاز شد و در ادامه درويشي دو آلبوم «گنبدمينا» و «جان عشاق» را از آثار پرويز مشکاتيان براي ارکستر سمفونيک تنظيم کرد. پرويز مشکاتيان نيز به عنوان نوازنده سه تار در آلبوم «موسم گل» درويشي حضور داشته.وقتي از محمدرضا درويشي (اين روزها بسيار غمگين) نوشتاري در ياد مشکاتيان خواستيم اين متن را در اختيارمان قرار داد و البته عکس هايي ديده نشده از آلبوم شخصي اش.
محمدرضا درويشي
اين يادداشت را براي خودم مي نويسم، حتي نه براي پرويز که او خود در اين خاطرات حضور دارد و حافظه اش بسياري از فراموشي ها را در ذهن زمان بيدار مي کند. اين را براي خودم مي نويسم به شوق مروري در سايه روشن يک زندگي و يک ارتباط.
تابستان 53 نخستين ديدار در سرسراي ساختمان کتابخانه در دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و در انتظار آزمون عملي کنکور موسيقي. پرويز گفت من اهل نيشابورم و من هم گفتم اهل شيرازم. رفتيم و زديم و قبول شديم. به دانشگاه رفتيم. پيش از ما فرهت و کياني و لطفي و گنجه يي و روشن روان و... درس شان را خوانده و رفته بودند و سرنوشت شان هر کدام در مسيري رقم مي خورد. عليزاده، طلايي و هوشنگ کامکار سال هاي واپسين دانشکده را مي گذراندند و ما همکلاسي ها پرويز مشکاتيان، پشنگ کامکار، بيژن سيدعارفي (سنتورساز معروف که دانشکده را بالاخره رها کرد و رفت)، نسرين ناصحي(دختر حسين ناصحي آهنگساز سوخته دلي که حنانه کتاب گام هاي گمشده اش را به او تقديم کرد)، جهانگير نهاوندي (که سال پيش عطاي زندگي با رنج را به لقاي مرگ بخشيد و رفت)، نيلوفر ضيا که 27 سال پيش به نيويورک رفت و هنوز آنجا است و امروز براي خودش استادي شده و چند دختر ارمني، آسوري و مسلمان که نام شان را به ياد ندارم اما پرويز حتماً به ياد دارد.
در مهر 53 پرويز به کوي دانشگاه رفت و من اتاقي در انتهاي خيابان فخررازي کرايه کردم که پس از چندي پاتوق شد. مهر 54 پرويز تحمل کوي را نياورد و خانه يي گرفت و من تجربه او را ناديده به کوي رفتم. در آن سال ها محيط دانشگاه و کوي دستخوش التهابات سياسي بود.
در خرداد 55 روزي اثاثيه من و بسياري از دانشجويان که چيزي جز يک چمدان و تعدادي کتاب و نوار نبود توسط گارد انتظامي کوي از طبقه دوم به حياط ريخته شد و دانستم که جاي تامل نيست. به مسافرخانه يي رفتم در انتهاي خيابان باب همايون، در يک اتاق عمومي که همه خلافکار بوديم، هر کدام به دليلي، دو، سه ماهي به اين منوال گذشت. سپس با پرويز همخانه شدم در انتهاي کوچه بن بستي، در خيابان بهبودي (به بودي،) تا يک سال. عجب يک سالي بود. آن خانه دو اتاق داشت يکي براي پرويز و يکي براي من. تا پاسي از شب هر يک در اتاق خود مشغول بوديم. عجب سازي مي زد. قرص و محکم و مملو از انرژي. گاه مضرابي، صدايي و لحني توجهم را جلب مي کرد و به اتاقش مي رفتم. مضراب هاي نامالوف، صداهاي به ظاهر ناآشنا، کوک هاي نامتعارف و لحن هايي که کم کم در ساخته هاي او نمايان مي شد. دمي چند با هم و دوباره هر يک به کار خويش. آن سال ها پرويز بار خود را مي بست در تکنيک، فهم رديف (اگرچه هميشه درکي دروني و طبيعي از آن داشت- تا امروز)، کوک هاي خاصي که ظرافت و دقت شنوايي اش را به مصاف مي طلبيد و صداي منحصر به فرد ساز. او به مرکز حفظ و اشاعه موسيقي مي رفت و کم کم در تلويزيون برنامه هايي مي داد. با آنهايي که توسط دکتر داريوش صفوت به مرکز حفظ و اشاعه موسيقي فرا خوانده شده بودند محشور شده بود. در مرکز، داريوش صفوت بود و نورعلي برومند و سعيد هرمزي و يوسف فروتن و اصغر بهاري و ديگران و عبدالله دوامي که بيرون از مرکز و مرتبط با آن کلاس داشت و گواهينامه خطي مي نوشت براي آنهايي که محضر او را درک مي کردند و پرويز هم يکي از اين گواهينامه ها را دريافت کرد. از آن پس او با استادان و اعضاي مرکز حفظ و اشاعه موسيقي محشور بود و من با آثار شوئنبرگ، اشتوکهاوزن، پندرسکي و ديگراني که هر يک بنيانگذار مکتبي و سبکي در موسيقي مدرن غرب بودند و در ادامه با استادان موسيقي نواحي ايران که هر يک بار امانتي گران بر دوش مي کشيدند. حدود سال 56 داريوش طلايي به فرانسه رفت و خانه اش را که جنب دانشگاه تهران بود به پرويز داد و من به خانه يي رفتم در قلهک و جنب رودخانه که صدايش هميشه حضور داشت. هم خانه پرويز و هم خانه من دوباره پاتوقي شد و ديگر چيزي به انقلاب نمانده بود. انقلاب شد. کانون چاووش تاسيس شد. گروه شيدا بود و گروه عارف نيز شکل گرفت. شيدا به راه لطفي و عارف به راه عليزاده و مشکاتيان. سال هايي بود، پرخاطره و پرکار اما بي دوام، اعضاي چاووش در آن سال ها يکدل بودند و همه کار مي کردند؛ کنسرت (اگرچه با هجوم سلاحي، ناتمام)، آموزش (به آنهايي که امروزه خود استاد شده اند) و زدن بساط در ميادين و خيابان ها براي عرضه محصولات چاووش و سعي بي پايان ابتهاج، لطفي، عليزاده و ديگران. سال هايي بود پرخاطره، پرکار اما بي دوام،
پرويز به راه خود بود و من هم به راه خود. در پاييز 63 هر دو ازدواج کرديم. او با افسانه (دختر شجريان) و من با فرزانه (دختر کوير کاشان). هر کدام صاحب دو فرزند شديم و هر کدام صاحب يک زندگي بي فرجام. سال 66 پرويز در پاي کوه هاي شميران خانه يي گرفت براي خودش و پس از يک سال با سعي فراوان براي من. درست کنار هم و دوباره همسايه شديم و همخانه. عليزاده و بيژن کامکار هم به آن محل آمدند و بعد کيهان کلهر. امروز همه ما از آن محل رفته و پراکنده شده ايم و تنها پرويز مانده است و کلهر.

در سال 64 پرويز دو تصنيف از ساخته هاي خود به من داد؛ يکي دشتي و ديگري اصفهان که براي ارکستر تنظيم کنم و شجريان بخواند. اين دو کار در سال 65 ضبط شد و حدود 10 سال بعد ابتدا به صورت دوپاره و سپس يک پاره منتشر شد. پرويز و من در اين کارها به هم تنيده شديم چنان که امروز نمي دانم کدام فراز از او بود و کدام از من. سال هاي 63 و 64 و 65 سال هاي خوبي بودند در زندگي، در کار و امروز در خاطرات. خيلي از قصه هاي امروز در آن سال ها نبود و خيلي قصه ها بودند که در اين سال ها فقط غباري از خاطره بر جاي گذاشته اند. پرويز به راه خود بود و من هم به راه خود. آن 11 سالي که هم همسايه بوديم و هم همخانه نيز گذشت و باز هر کدام به راه خود. پرويز يک معجزه گر بود و هنوز هم هست در خيال ظريف، در تيزي و عمق نگاه، در مضراب کاري، کوک هاي دشوار و لحن ها و تلفيق هاي پرجاذبه و البته شکستن خود. او در اين کار نيز يک معجزه گر بود. امروز با گذشت نيم قرن از حضورش در اين هستي و در پس ابرهاي سپيدي که رخسار و قلبش را پوشانده، کدام داغ است که نگاه و چهره اش را چنين با غم آراسته؟ دريغ کدام عشق است که امروز بي تحمل و خانه نشينش کرده؟ آيا آن کوچه بن بست را راهي به بيرون هست از براي بهبودي حالي که فعلش را فقط در گذشته صرف نکنيم و حالي که دوباره در حال با سرخوشي رخ نمايد؟
پرويز به راه خود بود و من هم به راه خود. پرويز هنوز هست و من نيز هنوز، در سفر 32ساله يي که آغاز و انجامش هنوز در خاطره است. 32 سال پرغوغا؛ غوغاهايي که روح را مي خورند و تحمل را مي سايند و گذشتي بي بازگشت براي آدم هايي که آنقدر ساييده شده اند که ياراي تحمل هم را ندارند. من چمداني دارم پر از گل و پر از تصوير از او. از تابستان 53 و ديدار نخست تا زندگي در انتهاي آن کوچه بن بست. من چمداني دارم پر از گل و پر از خاطره از او. از سفرهاي زياد به درون. عکس ها را مرور مي کنم، خاطره ها را دوره مي کنم، گل ها را مي بويم و چمدان را مي بندم و دلم مي خواهد اين صدا شنيده شود؛ به چمنزار بيا.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:24 توسط همايون

احمد مسجدجامعي
صبح است ساقيا قدحي پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پيش تر که عالم فاني شود خراب
ما را زجام باده گلگون خراب کن
سال 1385 بزرگداشتي براي مرحوم پرويز مشکاتيان به همت آقاي عسگرپور و همکارانش در سازمان فرهنگي هنري شهرداري برگزار شد که خيلي از اصحاب هنر در آن حضور داشتند. من هم به خاطر احترامي که براي مشکاتيان قائل بودم و به خاطر جايگاهي که در موسيقي ايران دارد، در آن مراسم حضور پيدا کردم. قصد سخنراني هم نداشتم، اما دوستان که دعوت کردند براي سخن گفتن، به رغم اينکه آمادگي نداشتم فرصت را براي تجليل از مشکاتيان و گفتن نکاتي درباره شخصيت و هنر او غنيمت شمردم.
سخن را با شعري آغاز کردم که خوانديد و سپس به انتخاب «دستان» به عنوان بهترين نوار موسيقي 20 سال پس از انقلاب اشاره کردم. به مناسبت بيستمين سالگرد انقلاب اسلامي در اواخر دهه 70 کميته يي از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي مامور شد که بهترين آثار موسيقايي عرضه شده در دو دهه را انتخاب و معرفي کند. در بين آثار موسيقايي نوار «دستان» از جانب هيات داوران که بعضي از آن بزرگواران در اين جلسه هم حضور دارند، اثر برتر شناخته شد. شعري را که در ابتداي صحبتم خواندم بخشي از اين اثر است. همچنان که مي دانيد اين اثر با صداي استاد محمدرضا شجريان اجرا شده است. درونمايه يي که اين اثر را برتر ساخته، توانايي و مهارت خواننده، ذوق و سليقه بالاي آهنگساز و تلفيق مناسب شعر و موسيقي و تدارک يک گروه بزرگ موسيقي است. استاد مشکاتيان يکي از هنرمندان مهمي بود که براي نخستين بار گروه بزرگ موسيقي در حوزه موسيقي ايراني را تشکيل داد و در آهنگسازي و تصنيف سازي نغمه هاي متفاوتي عرضه کرد که وقتي آثار اين دوره را با آثار گذشتگان مقايسه مي کنيم متوجه نتايج اين نوآوري و اثرات آن مي شويم.
ما درباره انواع موسيقي در حوزه موسيقي تغزلي و عرفاني تجربه طولاني داريم، اما در دوره مشروطيت گونه يي موسيقي با رنگ و بويي تازه به ظرفيت هاي قبلي اضافه شد که مي توانيم آن را موسيقي اجتماعي بخوانيم. تصنيف «از خون جوانان وطن لاله دميده» و «دل هوس لاله و صحرا ندارد» که اولي به مناسبت پيروزي انقلاب مشروطيت و دومي پس از کودتاي لياخوف روسي در تهران توسط عارف قزويني سروده شد، آهنگسازي و در تالار کنسرت گراندهتل خوانده شد، از آثار ماندگار آن دوره در موسيقي ماست. سال هاي اوايل دهه 50 گروهي از هنرمندان موسيقي به ارائه سبک هاي موسيقي اصيل ايراني و با تعهد اجتماعي اقدام کردند که ادامه همين فعاليت ها در سال هاي پس از انقلاب به اوج خود رسيد و آن تجربه يي براي به کارگيري موسيقي در ايفاي نقش انقلابي و اجتماعي بود. موسيقي انقلابي يا معترض يا هر عنوان ديگري از اين دست تا پيش از اين دوره يک نوع موسيقي برگرفته از خيزش کشورهاي امريکاي لاتين به ويژه شيلي و موسيقي ضدکودتايي يونان بود.
يک نوع موسيقي ترس و هراس و نام ويکتور خارا و تئودوراکيس سازنده آهنگ فيلم معروف «زد» در همه محافل هنري شنيده مي شد. مشکاتيان و همکاران و همراهان او و گروه هاي مهم «عارف»، «شيدا» و سرانجام «چاووش» توانستند سرودها و آهنگ هايي عرضه کنند که علاوه بر دارا بودن ويژگي اجتماعي و ظلم ستيزي و همراهي با مردم ريشه در موسيقي ملي و بومي اين سرزمين و شعر و ترانه ايراني و بار ميهن دوستانه داشت و داراي ويژگي هاي اميدآفريني، انگيزاننده و انساني بود و هم نفس با مردم شور و نشاط مي آفريد. هنرمنداني که در اين گروه ها گردآمده بودند، بخشي از زيباترين قطعه ها را درباره شهيد و شهدا ساختند. قطعه کاروان که به سرو شهيد جوان معروف شد و قطعه کجاييد اي شهيدان خدايي از ساخته هاي هنرمندان ديگر در اين گروه هاست.
اين جريان به ويژه پس از حرکت سرکوبگرانه نظام سلطنت در شهريور 57 شکل جدي تري يافت و با ارائه سرود «ژاله خون شد» فضايي جديد آفريد. مشکاتيان همچنين با ساختن «رزم مشترک» که به همراه شو عزيز شهرت پيدا کرده است، در زمينه موسيقي حماسي و انقلابي درخشيد. مشکاتيان اين سنت را در قالب گروه نوازي و ارکسترهاي بزرگ به حداکثر ظرفيت خود رساند. آن جمع جواني که با اين تعهد اجتماعي و هنري شروع به اين کار کردند پس از گذراندن تجربه هاي پرفراز و نشيب هر کدام به سرمايه يي بي بديل براي موسيقي ايراني تبديل شدند. بدون شک استاد پرويز مشکاتيان يکي از بزرگ ترين چهره هاي سه دهه اخير موسيقي ايراني در حوزه آهنگسازي است. خواسته و ناخواسته نام، ياد و خاطره انقلاب با نام و ياد پرويز مشکاتيان آميخته است. مشکاتيان از همان نسلي است که در چنين فضايي رشد کرد؛ نسلي معترض، سياسي يا هر عنوان ديگري از اين دست، از سرزمين عطار و خيام و اخوان ثالث. خود نيز دستي در شعر داشت و استاد برجسته موسيقي بود. در آغازين سال هاي حضور، مشکاتيان جوان برازنده يي از سرزمين خراسان بود با موهايي سياه، ريش انبوه، پرجوش و خروش، سرکش و ياغي و در پي انداختن نگاه و طرحي نو در عرصه موسيقي و هنر. اما مشکاتيان روز بزرگداشت، مردي پنجاه و چند ساله بود با تني فرسوده و روحي خسته و طنزي تلخ و کلامي کم و بيش گزنده. بعدها آنها را هم پشت سر گذاشت و سکوت اختيار کرد.هرچند اين اواخر خيزي براي حضور مجدد در حيات اجتماعي برداشت و دستي بر قلم برد و نکاتي را نوشت و پرده از رازهايي برداشت اما آن هم چون رعد و برق بهاري گذرا بود.
ياد شبي افتادم که نجواگونه از زندگي پرفراز و نشيب خود گفت؛ در يک صبح زود، يکي دو ماه زودتر از موعد معمول تولد پا به عرصه زندگي گذاشتم و در شرايط دشوار آن سال ها، زود دوران کودکي را طي کردم و به افق جواني رسيدم و بي هيچ نگاهي بر قفاي خويش سالخورده شدم. باري سخن او روايت نسلي است که با کوله باري از عشق و اميد، دانش و تجربه در يک صبح باراني که آن مرد آمد، درخشيد، زود به دنيا آمد، زود جوان شد، زود به بار نشست، زود سکوت کرد، خلوت گزيده يي آکنده از فرياد بود و زود هم پرکشيد و رفت.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:23 توسط همايون

دکتر صادق طباطبايي
رفتي و رفتن تو آتش نهاد بر دل
از کاروان چه ماند؟ جز آتشي به منزل
آري پرويز هم رفت و ما مانده ايم و غم از دست دادن هنرمندي والاگهر و انساني پاک سرشت.از قديم در چنين مواردي مي گفتند؛
از شمار دو چشم يک تن کم
وز شمار خرد، هزاران بيش
28 سال پيش در غروب يکي از روزهاي آغازين پاييز در انتظار محمدرضا شجريان بودم. قرار بود به اتفاق به ديدن مرحوم پدرم برويم. استاد آمد و جواني سليم النفس و خوش مشرب و بسيار مودب را با خود آورده بود. او را پرويز مشکاتيان معرفي کرد و گفت اساتيد بزرگ؛ آينده يي بسيار درخشان برايش پيش بيني مي کنند. همين طور هم شد.
در همان ديدار اول در دلم جاي گرفت. آشنايي ما به دوستي عميق و صميمانه يي بدل شد. در سفرهاي کوتاه و بلند؛ در جلسات انس و الفت، در محافل مختلف، از درياي بيکران هنرش جرعه ها به کام ما مي ريخت. مي گويند رفيق را در سفر بايد شناخت. در يکي از سفرهايي که با مرحوم پدرم و چند تن ديگر از دوستان همدل و همزبان به شمال کشور داشتيم؛ چند روزي پرويز به ما ملحق شد. خلق و خوي انساني و مناعت ذاتي و محفل آرايي شيرين و صميمي و گرمي بي رياي او، همه را مجذوب خود کرده بود، به طوري که مهرش آنچنان در دل پدرم نشست که چند بار هوس همسفري با پرويز را بر زبان آوردند. باز 10 ، 12 سال پيش در يک سفر که با دخترم غزاله عازم شمال بوديم، پرويز خبردار شد و به ما پيوست. چند روزي را با هم گذرانديم. «بي خودي» او در رفتار با دوستان همدلش و تلاش هاي بي رياي او براي خدمت به دوست و فراهم ساختن اسباب شادي و آرامش همسفران آنچنان بود که پس از بازگشت غزاله به من گفت بابا احساس مي کنم هر کس چند روزي را با پرويز بگذراند، به او معتاد مي شود. در باب ويژگي هاي «دوستمداري » و مهرورزي هاي بي شائبه اش، هر چه بگويم کم گفته ام.
از ديگر ويژگي هاي مثال زدني پرويز ما روحيه آزاديخواهي و سلطه گريزي او بود. دلش براي آزادي و تعالي مردمش مي تپيد. به فرهنگ بومي و ملي ايران سخت دلبسته بود و از فرهنگ بيگانه به شدت دلزده. اين روحيه را در دو نوجوان يادگارش، آوا و آيين مشکاتيان نيز به قول امروزي ها نهادينه کرده است. چقدر دلش يراي آينده اين دو دلبندش مي تپيد؟ خدا مي داند. هيچ گاه مايل نبود براي ادامه تحصيل آنان را به خارج از کشور بفرستد.
در باب ارزش هنري و موسيقايي آثار و کارهايش بزرگان اين وادي سخن فراوان گفته اند.
روزي نوار کنسرت «مژده بهار» اش را براي شادروان استاد احمد عبادي بردم. در آن کنسرت که در آلمان برگزار شد قريب دو ساعت، قطعاتي متعدد و متنوع در مايه شور و با صداي گرم و گيراي زنده ياد ايرج بسطامي اجرا شده بود. آهنگسازي و ارکستراسيون و ضرباهنگ هاي بديع و تمــپوي حساب شده و متناسب با ابيات منتخب، آنچنان استاد را به وجد آورده بود که در مقام ارزش گذاري آن اثر، نزديک به اين مضمون گفت؛ «هر هنرمند و آهنگسازي، هر چه در چنته داشته در دستگاه شور ريخته است. کار بديع و خلاق و نو و مبتکرانه در اين دستگاه به سختي و حتي به ندرت مي توان عرضه کرد. ساخته هاي پرويز در اين اثر باشکوه، خصوصاً زير و بم هاي ملوديک و ترکيب ضرب هاي نا متعارف آن، هم بديع است و زيبا، هم نو است و پرمحتوا.»
همين جملات براي تبيين و تعيين ارزش هنري ساخته هاي پرويز کفايت مي کند. مرحوم عبادي نه اهل مداهنه بود و نه نيازي به تمجيد هاي بيجا داشت. بر عکس، در اين مقام بسيار هم جدي بود و با طبع زيبا و زبان لطيف و بي پرده يي که از ويژگي هاي ظريف او بود، حقيقت را عرضه مي کرد. از کسي هم رودربايستي نداشت.
زيبا ترين آهنگ هاي پرويز مشکاتيان به نظر من آنهايي هستند که براي محمدرضا شجريان ساخته بود، همين جور زيباترين کارهاي آوازي استاد شجريان آنهايي هستند که توسط پرويز تصنيف شده بود. افسوس که عمر همکاري اين دو استاد دوام چنداني نداشت، و اين واقعيت تلخ، جفايي بود به عالم موسيقي.
تا آنجا که اطلاع دارم، آهنگ هاي اجرا و منتشر نشده از مشکاتيان کم نيستند؛ که از ميان آنها مي توانم به ساخته او روي شعر عقاب خانلري اشاره کنم، که نزديک به هشت سال تدوين و تصنيف و ساختن آن طول کشيد. اين اثر را پرويز در نظر داشت توسط ارکستر سمفونيک و با صداي دو خواننده مرد و يک نواگر زن به اجرا درآورد که هرکدام نقش خود را که در شعر خانلري متجلي است به نمايش گذارند. اميدوارم اين اثر باشکوه توسط استادي توانمند و رهبر ارکستري آشنا به روح و ذوق پرويز اجرا شود و به شيفتگان موسيقي ايراني تحويل داده شود.
از خصوصيات برجسته و هنري پرويز مشکاتيان، تسلط و درک عميق او در ادب و ادبيات فارسي بود. شعر را خوب مي شناخت؛ در مقام آهنگ گذاري روي اشعار، وسواس خاصي به کار مي برد. هيچ کلمه و واژه و سوژه يي را سرسري نمي گرفت. گاه براي انتخاب چند بيت روي يک آهنگ، چندين ديوان شعراي بزرگ را ورق مي زد. تا وقتي محتواي بيت را با رسالت گوشه و پرده و ضرب آن آهنگ منطبق نمي يافت، قرار نمي گرفت. اين ويژگي را در تمام ساخته هاي زيبا و جاودان پرويز مي توان ديد.
در مقام تکنوازي سنتور و سه تار و هنگام بداهه نوازي؛ جلوه هايي ديگر از ذوق و خلاقيت او نمودار مي شد. از تکرار گريزان بود. حال و هوا و روحيات مخاطب را چه در فرد و چه در گروه به لطف تيزهوشي و زيرکي طبع لطيفش خوب مي سنجيد و خوب لحاظ مي کرد. بي جهت وقت گذراني و اطاله نغمه نمي کرد و «باري به هر جهت» نمي گفت.
پرويز در اين سال هاي آخر، در زمينه آهنگسازي کمي اهمال مي کرد، به رغم اينکه روحش افسرده و از اين رو بسيار حساس و زودرنج شده بود، اگر به ساخته يي روي مي آورد، يا شعري و مضموني رهايش نمي کرد، پشتکاري اش تجلي مي يافت.
روزي به او گفتم درست است که شما هنرمندان به دليل روح لطيف و حساسي که داريد، بيش از ديگران تحت تاثير شرايط و اوضاع ملت و کشورتان قرار مي گيريد و رنجيده خاطر مي شويد اما اين واقعيت نبايد به افسردگي روحي و خمودگي در شما بينجامد، بلکه برعکس بايد انگيزه يي شود تا روحيه سلحشوري و ميل به تلاش بيشتر براي رسيدن به قله هاي آزادي و آزادگي را در مردم ايجاد کرده يا آن را تقويت کنيد. برايش زندگي و آثار بتهوون، اين پهلوان عرصه موسيقي کلاسيک و اين يگانه فاتح بالاترين قله هاي هنر را مثال زدم. اين مرد بزرگ موسيقي و اين آلماني آزاديخواه و دلاور در تمام مدت عمرش يک روز را نيافت که در آن شاد باشد. فقر و تنگدستي و بيماري هاي مختلف و مزمن از يک سو، تعهد اجتماعي و سرپرستي برادرزاده اش از سوي ديگر، اوضاع درهم ريخته و جور شاهزادگان از يک سو و اسارت ياران انقلابي اش در چنگال سلطه گران آلمان و اتريش از سوي ديگر، استيصال بيش از حد ناشي از مرض و درد از يک سو، بلندنظري و مناعت طبع و گريز از دست درازي به سوي درباريان مرفه از سوي ديگر و سرانجام ناشنوايي مطلق که 10 سال آخر زندگي او را شکل داد، او را از پاي در نياورد و به ورطه خمودي و افسردگي و پريشان حالي نکشاند. موسيقيدان بدون قدرت شنوايي؛ مگر مي شود؟
او در عوض چه کرد؟ همه اين ناملايمات و غم ها و غصه ها در او زمينه يي شدند تا باشکوه ترين آثار موسيقايي را به جهان عرضه کند. 110 اثر يکي از ديگري فخيم تر در مدح شادي خلق کرد که برجسته ترين آنها سمفوني نهم او معروف به سمفوني کرال است. در اين اثر بي همتا، بتهوون اراده خود را به ميدان آورد و با يک سنت شکني متهورانه صداي انسان و کلام بشري را وارد حيطه سمفوني کرد. او توانست روي چکامه معروف و انقلابي شيللــر که در مدح شادي است، آهنگي بگذارد و موومان چهارم سمفوني خود را به اجراي کرال اين شاهکار عظيم اختصاص دهد. اين انسان سلحشور اگر از عهده اين خلق مهم برنيامده بود، حسودان و کاسه ليسان موسيقي هاي درباري او را خرد و از ميدان به در کرده بودند. همين شجاعت و تهور و اشتهار او در خلاقيت موسيقايي بود که سر سبز او را به رغم زبان سرخ و ظلم ستيزش از تعرض عمله ستم حفظ کرده بود.
شايد همين دلگرمي ها و توصيه هاي مکرر دوستداران همزبان و نهيب هاي ياران همدل و تمناهاي آوا و آيين اش سبب شده باشند قطعه عقاب، آهنگ ساخته شده روي شعر خانلري را که بيش از هشت سال روي آن کار کرده بود، به اتمام رساند. افسوس که خودش نماند تا آن را اجرا کند يا اجراي آن را توسط ارکستر بزرگ سمفوني تهران به تماشا بنشيند.
در کنار آهنگسازي و بداهه نوازي، از پرويز مشکاتيان کتاب هاي چندي نيز بر جاي مانده است، که از آن جمله مي توان از تنظيم و تدوين بيست قطعه براي سنتور، لاله بهار، رزم مشترک و شعر بي واژه و... نام برد. کتاب نا تمام ديگري نيز از او بر جاي مانده که تحليل موسيقايي ترانه هاي عارف و شيدا و بزرگاني ديگر را وجهه همت خود قرار داده بود.
آرزو مي کنم دو يادگار ارزنده او آوا و آيين عزيزم همت کنند و کارهاي اجرا نا شده و دستنوشته هاي گرانسنگ بابا را براي اجرا، تکثير و انتشار آماده سازند.
تحمل فقدان پرويز مشکاتيان براي دوستان و کسانش سخت است. اين مصيبت با دل آنان چه مي کند؟ خدا مي داند. آنقدر واژه هاي «تسليت» و «سرسلامتي» و «فوت نابهنگام» و نظاير آن دستکاري شده اند و از معنا تهي، که نمي دانم با چه واژه و عبارتي، آرامش روحي خود و فرزندان و مادر و خواهران و بستگان و دوستان او را از خداي قادر و مهربان طلب کنم. اما اين حداقل را مي توانم که از خدايش برايش رحمت و مغفرت و سعادت ابدي بخواهم.
خبر درگذشت پرويز مشکاتيان برايم باورکردني نبود. گويي هنوز انتظار مي کشم رفيقي بشارت دهد خبر دروغ بود و پرويز زنده است.
البته پرويز زنده است و همچنان بر تارک تاريخ فرهنگ صوتي سرزمين ما مي درخشد.
پاييز 1388،دوسلدورف
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:20 توسط همايون

حميد متبسم از جمله اعضاي گروه عارف بوده که از نزديک با پرويز مشکاتيان آشنايي و همکاري داشته است. پاي صحبت هاي او نشستيم تا از هنر مشکاتيان بگويد.
-آشنايي شما با جناب مشکاتيان چگونه آغاز شد. از چگونگي حضور خود در گروه عارف بگوييد.
پرويز مشکاتيان از سنين جواني موسيقيداني توانا و جاافتاده بود. من زماني که درس موسيقي مي خواندم چندين بار موسيقي و تصوير او را از رسانه ها شنيده و ديده بودم و نام او برايم آشنا و موسيقي اش دلپذير بود.اولين آشنايي نزديک ما ولي به سال 1360 در چاووش برمي گردد يعني زماني که من وارد چاووش شدم.آن زمان در چاووش دو گروه شيدا و عارف فعاليت داشتند و قرعه من به نام گروه عارف افتاد که با روحيه و نگرش من هم بيشتر هماهنگي داشت و موجب نزديکي بيشتر من و پرويز شد.
-در ميان آثار شما آلبوم «بامداد» با گروه عارف منتشر شده و جناب مشکاتيان از جمله نوازندگان اين آلبوم بوده اند. از اين همکاري بگوييد.
براي پاسخ اين پرسش بد نيست از متني که چندي پيش درباره گروه دستان نوشتم کمک بگيرم.سال 1368، دو سالي بيش نبود که دور از وطن زندگي مي کردم و هنوز هيجان کار در کانون چاووش در وجودم بود. دست به کار نوشتن «بامداد» بودم و به اميد اينکه همکاران قديم در ايران مرا به عنوان آهنگساز باور کنند و در اجرا و ضبط اين کار ياري ام دهند. مي دانستم گروه عارف که زماني نوازنده اش بودم باز فعال است و آثاري از پرويز مشکاتيان را تمرين مي کند، دلم براي هر لحظه اش پر مي زد. روزي مشکاتيان که براي کنسرتي به آلمان آمده بود، به خانه ما آمد، مجلس انسي بود و غربت در آن ساعت ها فراموش شد. از من براي نوازندگي در گروه دعوت کرد، با او ماجراي «بامداد» را نيز در ميان گذاشتم و همه چيز به اتفاق نظر گذشت. «بامداد» را زير بغل زدم و به ايران آمدم، در يکي از تمرين هاي گروه عارف شرکت کردم، پرويز سه تاري آورد و گفت؛ «تو هم با ما بزن.» گفتم؛ «من که تازه اين قطعات را مي شنوم.» ضبط صوتي آورد، کار را ضبط کردم و با خود به خانه بردم. شب به صبح نرسيده نيمي از آثار را بلد بودم و روز بعد فارغ از بي خوابي شب قبل در تمرين شرکت کردم. چند ماه بعد «مژده بهار» را با گروه عارف و صداي ايرج بسطامي ضبط کرديم و پس از آن چند کنسرت در اروپا تهيه ديديم. اين داستان موجب آشنايي نزديک تر من با محمدعلي کياني نژاد شد، که به تازگي نوازندگي ني گروه عارف را بر عهده گرفته بود و هم او بيش از همه پشتيبان من در ضبط «بامداد» با صداي بيژن کامکار و «ونوشه» شد، و اين گونه به اجراي اين آثار با گروه عارف مفتخر شدم.
-پرويز مشکاتيان از برجسته ترين تصنيف سازان ايراني محسوب مي شود. آهنگسازان بعد از او چه نکاتي را از تصنيف سازي هاي او مي توانند فرا بگيرند. يا مشخص تر حميد متبسم که خود تصنيف هاي مهمي در موسيقي ما خلق کرده در اين زمينه چه نکاتي را از مشکاتيان آموخته و وام گرفته است.
نگرش و توانايي هاي وزني مشکاتيان، درک عميقش از ادبيات فارسي و به طور کل فلسفه تصنيف سازي اش موجب پديد آمدن آثار آوازي بي نظيري در موسيقي ما شده است. شيوه تلفيق موسيقي و کلام وي به گونه يي است که شنونده را در کنار درست شنيدن کلام به احساس سراينده کلام و ذات و معني آن نزديک مي کند و کلام را در پيوند با موسيقي به پديده يي تازه بدل مي کند. او معمولاً از موسيقي گذاشتن روي وزن ساده خود شعر دوري مي کند و همواره در کارش جست وجوگر است. به عنوان نمونه در تصنيف «شيدايي» با آوردن کشش نا معمول روي هجاي اول کلمه شيدايي، احساس و حال شيدا بودن را به شما مي رساند. کسي که عاشق است، نمي تواند ساده و کتابي بگويد من عاشقم، بلکه عاشقانه مي گويد چه حالي دارد.شاخص ترين آثار پرويز مشکاتيان تصانيف اوست و من خودم را بسيار متاثر از او و به خصوص در اين زمينه شاگرد او مي دانم.
-پرويز مشکاتيان در کنار سنتور، سه تار نيز مي نواخت. سه تار ساز دوم او محسوب مي شد اما سه تارنوازان نسل هاي بعد از او با وجود حجم کم سه تارنوازي مشکاتيان مجبور مي شوند در سه تارنوازي او نيز دقيق شوند. با توجه به اينکه سه تار يکي از ساز هاي تخصصي خود شما هم محسوب مي شود درباره سه تارنوازي ايشان بگوييد
گويش سازي مشکاتيان بسيار متاثر از شيوه نوازندگي مرتضي خان محجوبي است که با تکنيک و نگرش او به اوج تازه يي دست يافته است. پيانوي محجوبي هم بسيار متاثر از حالت هايي است که ما در سه تارنوازي مي شنويم. جمله بندي هاي موجز، با ايست و سنکپ هاي ناگهاني و صداهاي گرفته و باز از مشخصات سازي پرويز است که در سنتورنوازي او نيز جلوه گر است و شيوه او را بسيار پيچيده مي کند، چرا که نوازنده براي پياده کردن اين حالت ها روي سنتور ملزم به اجراي حرکات بسياري است. در واقع گويش موسيقايي اوست که اهميت دارد و در سه تارنوازي اش نيز جلوه دارد و اگرچه سه تار ساز تخصصي مشکاتيان نيست، حس و حال اجرايي اش قابل تامل است.
-شما اخيراً به همراه گروه دستان پروژه کار با ارکستر سمفونيک را تجربه کرديد. نکته جالب اين است که تنظيم قطعات براي ارکستر در گروه شما را آقاي درويشي بر عهده داشتند که تنظيم چند کار سمفونيک و با ارکستر بزرگ آقاي مشکاتيان را نيز بر عهده داشتند. در حوزه موسيقي سمفونيک در يک دسته بندي کلي با دو گونه از هنرمندان روبه رو هستيم؛ يکي آنها که از بطن موسيقي سمفونيک به موسيقي اصيل ايراني نگاه مي کنند(همچون مرتضي حنانه يا حسين دهلوي) يعني جهت نگاه از سمت موسيقي سمفونيک غربي به سمت موسيقي ايراني است. گروه ديگر اما از بطن موسيقي صرفاً ايراني به سمت موسيقي سمفونيک و معتدل شده (معتدل شده که مي گويم نه به شکل قطعي اما در اکثر موارد) حرکت مي کنند. يعني نقطه يي است و جهت حرکت اين دو گروه با هم متفاوت است. شما و آقاي مشکاتيان در گروه دوم قرار مي گيريد. تجربه هاي آقاي مشکاتيان با ارکستر بزرگ را چگونه ارزيابي مي کنيد. آثاري همچون «دود عود» و «جان عشاق».
نظم فواصل موسيقي ما با ساختار هارموني موسيقي کلاسيک غرب مغايرت دارد، ليکن استفاده از منطق چندصدايي موسيقي غرب راهگشايي براي چندصدايي کردن موسيقي ما بوده است. آهنگسازان بسياري از دوران وزيري به بعد در اين زمينه تجربه کرده اند و برخي به نتايج مطلوبي نيز رسيده اند. محمدرضا درويشي يکي از کساني است که زمان زيادي روي اين کار صرف کرده و به تجربيات ارزشمندي دست يافته است. در ميان آثاري که درويشي تاکنون در اين زمينه تنظيم کرده، آثار پرويز مشکاتيان جاي ويژه دارد. ارتباط و دوستي و نزديکي اين دو، موجب تاثير متقابل و پيدايش آثاري جاودان شده است.
-چاووش 4 را به ياد بياوريد و آن جواب آواز پرتحرک مشکاتيان را به آواز شهرام ناظري در قطعه يي از ساخته هاي خود(مرا عاشق). حالا در مقابل قطعه« قاصدک» را در نظر بگيريد و باز جواب آواز مشکاتيان. در مقايسه و به لحاظ اجتماعي جواب آواز قطعه «قاصدک» صدايي افسرده محسوب مي شود. اينچنين حرکت و فرآيندي را در کارنامه آقاي لطفي هم مي توانيم پيگيري کنيم. چنين نکته يي را شما درباره کارنامه آقاي مشکاتيان قبول داريد يعني حرکت به سوي صدايي افسرده؟
هنرمند قبل از همه چيز انسان است و داراي حساسيت هاي انساني. و هنر بازتاب احساس لحظه هنرمند است. برخي مي نويسند و مي گويند چرا فلاني مانند 20 سال پيش آهنگ نمي سازد. جوابش در خودش است، براي ساختن به گونه 20 سال پيش بايد آدم 20 سال پيش بود و شد. موسيقي و موسيقيدان ما تنهاست و به اين هنر نامهرباني مي شود. شما اگر سرت درد بيايد، جواب سلام مرا هم به سختي مي دهي. موسيقيداني که دلش به درد بيايد هم صداي سازش افسرده مي شود و دق مي کند. آنچه شما در «مرا عاشق» و «قاصدک» تجربه کرديد پاک بودن هنر پرويز را مي رساند و واقعي بودنش را. به اين مي توان گفت هنر.
-آقاي مشکاتيان در اواخر حيات خود کمتر در صحنه ظاهر مي شدند و بيشتر در خلوت سپري مي کردند. آيا با ايشان ارتباط داشتيد. آخرين باري که با ايشان تماس داشتيد مربوط به چه زماني بود؟
در کنسرت گروه دستان، کاخ نياوران، سال 1384 دعوت ما را پذيرفت و با روي گشاده و سبدي از گل به ديدار ما آمد. پس از کنسرت هم ما را در آغوش گرفت و در فرصت هاي بعدي هم بارها مرا و دوستان دستان را تشويق کرد و مورد تاييد قرار داد. چندي بعد هم در مجلسي که براي بزرگداشت ايرج بسطامي برگزار مي شد کوتاه همديگر را ديديم و غير از آن هر از چندي تلفني با هم گفت وگو کرديم و هر دو در جست وجوي زمان ديدار بوديم که هر بار به دليلي به تاخير افتاد. افسوس،
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:18 توسط همايون

پرويز کلانتري
آشنايي من با پرويز مشکاتيان مربوط است به نخستين سال هاي پس از انقلاب. اين آشنايي به وسيله دوستان عزيز ديرينم فريدون مشيري و علي هاشمي صورت گرفت و به دوستي و رفت وآمد خانوادگي انجاميد.
در آن سال ها تازه و کم کم با موسيقي ايراني انس و الفت گرفته بودم زيرا در گذشته، در دوران دبيرستان و دانشگاه گوش من فقط به شنيدن موسيقي کلاسيک غربي عادت داشت و هنوز هم آثار باخ را به شدت دوست دارم.
تقدير چنين بود که به تدريج پنجره ام به سوي بهشت موسيقي ايراني گشوده شد و با آن آشتي کردم و پس از آشنايي با پرويز مشکاتيان زيبايي آن را بيشتر درک کردم.
پرويز در آن سال ها در اوج شکوفايي آهنگسازي بود که بهترين ها را براي شجريان ساخت و همچنين در اوج شادکامي در زندگي خانوادگي با همسرش بود که در يک سفر يک هفته يي خانوادگي به دعوت مهندس جهانگيري به کندلوس رفتيم. دوستان همراه عبارت بودند از؛ فريدون مشيري، علي هاشمي، بيژن بيژني و پرويز مشکاتيان و من با همسران مان که با خاطرات فراوان خوش همراه شد.
در ارتفاعات کندلوس چادري زديم و آتشي عظيم افروختيم. غروب بود و نم نم باران. پرويز جلوي آتش و زير باران و بيرون از چادر ساعت ها سنتور نواخت. باران شدت گرفته بود. او همچنان سرخوش از لحظه هاي غروب غرق در نواختن بود که نشان از شادکامي او در زندگي داشت. متاسفانه اين شادکامي چندان نپاييد که با جدا شدن از شجريان و همسرش افسانه به تلخکامي انجاميد و او خود را به انزوا تبعيد کرد و سال ها از هم جدا و بي خبر مانديم که خوشبختانه در سال هاي اخير خود را بازسازي کرده و به تربيت و خدمت به فرزندانش پرداخت که در همين دوران دوباره او را در منزل دوست عزيزم دکتر ايرج پارسي نژاد يافتم.
پرويز مشکاتيان از قبيله روشنفکراني بود که با شعرا و نويسندگان معاصر دوستي داشت. او سه قطعه از نقاشي هاي مرا براي جلد و پوستر آثارش انتخاب کرده بود. اين آثار عبارت بودند از صبح مشتاقان، افشاري مرکب و افق مهر.
يادش گرامي باد.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:15 توسط همايون

محمدرضا شفيعي کدکني
اي دوست وقتً خفتن و خاموشي ات نبود
وز اين ديار دورً فراموشي ات نبود
تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب
با خاکً تيره روزً هماغوشي ات نبود
ميخانه ها ز نعره تو مست مي شدند
رندي حريفً مستي و مي نوشي ات نبود
دودً چراغ موشيً دزدان ترا چنين
مدهوش کرد و موسمً خاموشي ات نبود
سهراب اضطراب وطن بودي و کسي
زينان به فکرً داروي بيهوشي ات نبود
در پرده ماند نغمه آزاديً وطن
کانديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود
در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند
زين نغمه هيچ گاه فراموشي ات نبود
اي سوگوار صبح نشابورً سرمه گون
عصري چنين سزاي سيه پوشي ات نبود
21 سپتامبر 2009، پرينستون
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:14 توسط همايون

آروين صداقت کيش
در سپيده دم قرن حاضر، پس از دوره قاجار، آن هنگام که سنتورنوازان بزرگ سر بر بالين نهادند بيم آن بود که صداي شيشه گون سنتور براي مدتي مديد خاموش شود. اما چنين نشد، بلکه در سه برهه زماني سنتور بر تارک سازهاي موسيقي ايراني درخشيدن گرفت. شگفت آنکه هر سه بار عصر، عصر نوازندگاني ديگر بود و ايام به کام سازي ديگر. هر بار که سنتورنوازي چنين افسر ديده شنوندگان شد و خوش در گوش شنوندگان نشست، روزگار دگرديسي رسانه يي بود و جابه جايي ابزار انتقال.
نخست بار کسي از سلاله آن که در حضور يار به رقص در مي آمد؛ هم او که نواي مضرابش سماع حضور بود. حبيب سماعي که از مضرابش نغمه ها مي ريخت، تر، از دهان راديو آن سروش عصر نو گوش و دل آدميان را مسخر خود ساخت. بيسيم تهران چالاکي مضرابش را و زينت کارانه نواهايش را از بلنداي خود در گوش مردم زمزمه مي کرد. پس چند سالي سنتور مردم را به شعف آورد و مي گداخت شان، سال هايي که از آن تارنوازان بزرگ بود و ويولن آن ساز نورسيده. چنان که صبا نقل مي کند در آن روزگاران از مردمي که مي شتافتند تا قادر شوند بر سنتور که مسحورشان کرده بود، غافل از اينکه سحر او کار مي کرد.
دوم بار پايوري، برآمده از خاندان صورتگران و آموخته صبا آن نسيم شîمال موسيقي ايران، به نظم و نسق خويش و پايمردي اش در گستردن صداي ساز ميان خلق و اين بار بر بال تصوير، چرا که دور با جام جهان نما بود و روزگار اجرا در جوار حافظ و سعدي و عطار. با پشتکاري تمام، نواخت، ساخت و گنجينه يي از قطعات براي سنتور به يادگار نهاد. اينچنين دگر بار 10 ، 15 سالي از ميانه قرن به سنتور گذشت و عجب آنکه او زماني در اوج بود و سازش بر دل مي نشست که تمام گوش ها را شميم نواي ويولن آکنده بود. از آن شهاب ثاقب «رضا ورزنده» - که بس زود سنتور را تنها گذاشت- که چشم بپوشيم سال هاي نيمه دهه 40 تا نيمه دهه 50 را سنتورنوازي شيرين و کوشش طاقت فرساي وي براي بنياد نهادن روشي آموزشي پر کرده بود.سوم بار را اجرايي در چهارگاه نويد داد، هنوز جوار حافظ و مزار سعدي موسيقاييان را به خود مي خواند که جواني از خاک خيام به سلامي شب را اخگرباران کرد. گوش فرا ده، چه پايورانه مي نوازد پرويز مشکاتيان جوان، اما انگار از همان وقت مقدر بود که سنتور دوباره به حکايت شيرين شنيدار ظريف طبعان اين خاک تبديل شود. واژه از پس واژه از مضرابش مي باريد، پايورانه بود در شيوه اما چيزي در فراز و فرود نواها و عبارت گشايي از خويش داشت. اما زود طغيان کرد بر اين شباهت که روز، روز طغيان بود. بند و زندان شکستن و رسانه ديگر حتي جام جم هم نبود، جام جمشيد به کيفر نانمودن آنچه مي گذشت و از بيم همکار شدن با ضحاک که تازيانه از گرده زمين مي کشيد، به کناري نهاده شد و کاست شد سروش، چاووش، چاووش آنچه نرسيده بود هنوز.
مي انديشي که مشکاتيان از همان اجراي شيرازش پا به عرصه سومين اخگرپراکني سنتور در سده حاضر نهاد، پس بگذار تا به ياد آوريم داستان او بر مزار ديرين سال عطار را، که چه راست باشد چه خيال، آدمي را تکان مي دهد. کودکي خرد و خيال تشت داغ بر بدن بي سر شاعري که مي رود و مي رود تا خود شعر، تا... مرگ.
سنتور او آبستن، باردار همه اينها بود يکباره چون خلق در رقص آمد و چالاک شد. دو ديگر از شهسواران سنتور که ذکرشان رفت، هر يکي شيوه يي جداگانه از خود بر جا گذاشتند چنان که اندک رنگ و بويي از آن، نام شان را در مخيله شنونده زنده مي کرد. شيوش صداي ساز هر يک يگانه بود و صاحب شخصيتي ممتاز. پيش از پرويز دو صدا بود که به راه بدل شد؛ سماعي و پايور و صداي ورزنده که چنان شخصي و منفرد بود که هنوز هم کسي را ياراي آن نيست به آن دست يازد بي آنکه در دام تقليد صرف بيفتد و نسخه دست دوم وي شود. نخست خلاقيت وي در دگرگونه شيوش صداي ساز رخ نمود. صدايي که پلي شد ميان صداهايي از خاطره سنتور و آينده هنوز آفريده نشده اش. او اين همه را بر بنياد راست، استوار نشستن در پشت سنتور، يکي شدن دست و مضراب و بهره بردن از تمامي جان دست براي به فرياد آوردن آن همه سيم به دست مي آورد. به حرکت هاي دست، جز از گردش از سر مچ يا بازي حلقه مضراب به دور انگشتان باز، تازش مچ، هم گيري و فشردن انگشتان انتهايي و نرمي ته دست را افزود، بنابراين ظرافت نواختن مضراب با صلابت همنشين شد. بي صدا و نرم، به نرمي فروافتادن برگي در خزان و به عظمت غرش يک رعد، و چه فراخ است فاصله ميان کمترين نجواي سازش و بلندترين فرياد آن. با اين تمهيد نوازش ساز همان قدر در مهار است که ضربه يي انفجاري بر آن، در يک لحظه، لختي به اندازه سو زدن يک ستاره يا مرگ شراره يي، ناگاه از سکوت به هياهو مي رسد و بازمي گردد. اين را چه نيکو مي توان در پيش درآمدي که در آغاز «بر آستان جانان» نواخته است، ديد؛ آنجا که بازي سرخوشانه شدت، قطعه را ميان جملات و ضربات بر واخوان ها راه مي برد. گاه اين نجوا و آن فرياد و گاه واژگونه. درست در زماني که مي انديشي ديگر رساتر از اين نمي توان ساز نواخت، او چيزکي مخفي کرده است، فرياد در آخرين توش و توان خود متوقف نمي ماند؛ بي آنکه هراس به هم درآميختن صداها را که بر سنتور به غايت شدني است، داشته باشد. ناگاه جلوي رويت چون انفجاري از گل سرخ مي شکفد. آن پاره آواز ميان پيش درآمد و چهارمضراب را در بر آستان جانان به خاطر آور.
سکوت هايش مرگ صداي پيش از خويش نيستند، بال زدن صداهاست در دل يکديگر، هر واژه انعکاسي از صداي خويش را بر واژه ديگر مي نهد. او تداوم صداي سنتور را به خوبي براي افزودن به طول عمر واژه هايش به کار مي برد، واژه ها را به طمانينه و تاملي شايسته بر زبان مضراب جاري مي سازد، هر واژه به دورآوايي از واژه پيشين پاسخ داده است. اما اين ظاهر امر است، هر واژه از پس ديگري به تامل و ناز کارواني ليلي کش مي آيد و در ميانه هر واژه هياهو برپاست. زبان موسيقي از فرط تندي گاه در ميانه واژه مي گدازد، ناگاه از اين نغمه به نغمه بعد گدازه ها روان مي شود، ميان دو نغمه که پي هم مي آيند ناگاه گذري سريع مي آيد انگار همه چيز در اثر سرعت در هم مي پيچد و ... موسيقي اش به آهستگي تکلم مي کند اما جهاني پرشتاب در دل واژه هاي خويش دارد. چونان شدت، تندي تکلم نيز در چشم برهم زدني تغيير مي کند. ناگهان اوج مي گيرد و فرو مي نشيند و در اين ميان موسيقي چون سيالي جريان مي يابد. نتيجه؟ شنونده اجراي پرسرعت موسيقي را به خاطر خواهد سپرد.
تک افتادگي ضربات، تک ها در عين پي آيندگي شان او را بي نياز از حضور مداوم و چسبناک ريزها مي سازد. تمام جملات از ريزها پوشيده نشده اند. زماني که هر دو مضراب چون بال هاي نغمه به کمترين اشاره يکي پس از ديگري به کمال قدرت فرود مي آيند، چيدمان راست ها و چپ ها نوايي روان چون چشمه پديد مي آورد. همه چيز براي موسيقي تندرونده و سريع گوي مهيا است، ريزها جايگاه انحصاري خويش را به عنوان تنها عناصر تامين کننده تداوم در جملات موسيقي از دست داده اند، اگر نه به کلي از پا افتاده، حداقل با ماندگاري طبيعي صداي سنتور هم طراز شده اند. اينها علاوه بر توانايي هاي پيشين نيازمند اعلام برابري دو دست است؛ اعلاميه يي که پيش از او نيز مراحلي را پشت سر گذاشته و در پايور به تعادل رسيده و اولين تجربه هاي جدايي تام و تمام دو دست را در «فريبا» از سر گذرانده بود، اما همچنان دست چپ آن ديگري بود و دست راست اصلي. اما با وي واپسين مراحل تکاملي که در آينده هنوز در راه بايد، امروزً سنتورنوازي ما را مي ساخت به بار نشست. تنها راه هم نشيني اين مضراب ها پياپي راست و چپ هايي نبود که انگار دانه هاي تسبيح به بند کشيده بودند؛ دانه هاي تسبيح دو رنگ يافته بود از ميان مهره هاي چپ رنگ و راست رنگ، مي شد به توالي ترکيب هايي برگزيد و به بندي نامرئي در کنار هم استوار کرد. بافتي پرمضراب و چندان که ايجاب کند، حاضر و آماده پري بافت از طريق افزودن تزيينات است. و اين تزيينات کم و بيش همان هايند که گونه يي از آنان در آن دو مضراب چپ پرجنجال تنيده شده است.
پي آمدن چپ و راست، بي شک توان وي را در پياده کردن ريتم ها و الگوهاي ضربي متفاوت تري مي افزايد. توان را فزون مي سازد اما اين قدرت چون هر قدرتي بايد مهار شود. وقتي با کشش هاي مطول کار مي کنيد و ضرباهنگ موسيقي را زير آن کپه ريزها مي سازيد، حساسيت ها کمتر است، دقت بر تک ضربه ها نيست. نه اينکه تک ضربه بي اهميت باشد، نه، اما چون به دور هر گام ريتم، گوشتي تنيده شده از گستره زمان که با ضربات پر شده است، اگر کمي از اين گوشت نيز ساييده شود، به استخوان نخواهد رسيد و ريتم سليس خواهد ماند. اما در آن سياق کار مشکاتيان، اين گوشت ها تا جاي ممکن تراشيده شده و مراکز ريتم، بي دفاع در گرو هر تک ضربه يي قرار گرفته اند. چپ از پي راست و راست از پي چپ، حال ديگر حجمي براي ساييدن نمانده است، خطايي ميسر نيست. بي درنگ هر زخمي بر آن توده استخواني ريتم آن را هيبتي دگرگونه مي بخشد. چه عجب که هيئت استخواني ريتم از راه همين توان به هم آميختن الگوهاي مضرابي و در پس مضراب نشاني هاي متعدد چون توده يي از گل رس ورز آمده در دستان کوزه گر او روان و به فرمان است. چنان که گاه در ميانه خطي راست ناگاه راه به بازي مي گرداند و خîمي ظاهر مي شود. در يک گردش پلک هيئت استخواني ريتم رخ دگر نموده و هيبتي ديگر يافته، البته و صدالبته باز هم استخواني و صلب. توان چيدن مضراب در پي مضراب، او را نيروي آبگون کردن ماده جامد بخشيده است.
تکنيک ها را به حد ممکن در تعادل در کار مي نشاند. چيزي نيست که به حد افراط به کار گرفته باشد يا در حد تفريط از آن دوري کند. واژه نامه تکنيکي سازش را خوب مي شناسد و در آفريدن شعر از آن بهره مي جويد. جز آن دراب هاي پرشي که مشخصه دوره يي از کارهاي اويند (گمان مي رود او با آنها و با تعبيه واخوان هاي بم، مانند آنچه در سه تار است، موفق شد بيان سنتور را به سه تار نزديک کند؛ تغييري در تلقي از زبان يک ساز که به سوي ساز ديگري گام برمي دارد) فنون مختلف را به ضرورت به کار مي زند. تزيين هاي دست چپ که گاه و بيگاه خاصه در ضربي ها مي شنويم (شيوه يي سنتورنوازانه که حبيب به وفور مي نواخت و ملودي هايش را با آنها جواهرنشان مي ساخت) با فنون آن روز مشکاتيان در هم آميخته شد، و چيزکي هم از انسان هاي خلاقي مانند ورزنده در کار آمد مانند مرگ صداي هر مضراب در فرود آمدن ديگري يا نشستن و ماندن خودش. نوعي کشتن صداي مضراب در فرود مضراب بعدي که پايور به کارش نمي برد و آنها نيز که در کار مي آوردند گستره وسيعي از کاربست ها برايش فراهم نمي داشتند. مشکاتيان اما اين فن را در خدمت بيان خود گرفت؛ بياني که در گرو ضرباتي سريع و پراهميت و مهار تداوم صدايشان بود. شگفت نيست که او اين فن را به کار گيرد چرا که مهار کشامد صداي سنتور دشوار است، به ويژه اگر موسيقي در ميان واژه ها تندرونده و واژه هايي جداافتاده از يکديگر داشته باشد که تاخير کافي بين آنها مي اندازد تا هياهو در دل ساز بپيچد. آنجا که هياهو را مي خواهي اين خاصيت به کمک مي آيد اما واي اگر صداها را کوتاه و بريده بخواهي و راضي نشوي که ادامه شان را نشنوي، نديده بينگاري، باج ندهي به آن خرده صوت هاي مانده از سيم که در لابه لاي کلاف سنتور گم نمي شود، آن گاه بايد دستي قوي و سازي بسامان داشته باشي. از پس اين همه، او شيوه قوام يافته پايور را که سنتورنواز قاهر عهد جواني اش بود بنيان کارش مي کند، پلي مي زند به آغاز قرن و حبيب و چند ترفندي را در آثارش جذب مي کند اما به زباني امروزي و چاشني هايي را نيز از ديگراني مي گيرد که به شيريني نوازندگي مي کردند اما به هر دليل مکتبي باقي نگذاشتند و سرانجام همه اينها را در ظرف وجود خويش به بياني که تنها از آن اوست با افزوده هايي از خودش ذوب کرده مي پالايد و از سر مضراب جاري مي کند و آنچه را که اکنون مشکاتيانش مي خوانيم و سومين درخشش سنتور در اين يک قرن را به قلم موي وجودش، نقش مي زند. زين پس نه صبا که خود ماييم که نقل مي کنيم از سور و شوري که بر آستان جانان در دل انداخت. از آن کوتاه تک نوازي و دونوازي هايش که جاي جاي در کاست ها پراکنده است. مثال ستاره يي درخشان که در بياباني از شن خرد شده، هزاران هزار و هر تکه يي جايي در ميان تاريکي شن ها سرک مي کشد. حال نوبت ما است که روايت کنيم (در ميانه دهه 60 که آثارش هنوز نغمه نگاري نشده بود) چشمان منتظري را که به تمناي آموختن مضراب وي و تملک صداي جادويي سنتورش، به کلاس هاي موسيقي مي آمدند و اولين پرسش شان اين بود که آيا مي توان مثل او شد؟ و باز هم چون حبيب غافل از اينکه او خود نيز چون خود نبود.به همه اين طنازي ها و دلبري ها به آن مژده که در «مژده بهار» داد، او نسل آينده را رقم زد. رنگ صداي سازش، شيوه هم نشيني مضراب هايش، اهميتي که به ساختن ريتم از ضربه هاي تک مي داد، آن سرعت مواج که در اختيار، هر گاه مي خواست مانند توفان به تک برمي خاست و ميان واژه ها را به هم مي پيچيد و سپس مي نشست، آن رنگ که از مضراب هاي جفت اش به مشام گوش مي رسيد و آن سرعت توفنده که به مرواريدبندي از تک مضراب هايش داده بود (که به کلي با تصور سرعت گذرهاي پيشينيانش متفاوت بود) همه و همه آينده در آن روز نيامده و سرنوشت هنوز رقم نخورده سنتور بود. امروز شايد سهل باشد که نگاهي به پس پشت بيندازيم و ببينيم چه شد و چگونه نسلي از سنتورنوازان سوار بر روياي مضراب او فردايشان را رقم زدند و زبان امروزين سنتور را ساختند و چنين بود که پيش از خاموشي دوباره، مشعل به دست عده يي ديگر افتاد.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:8 توسط همايون

بهراد توکلي
خبر ناگهان مانند آوار روي سر اهالي موسيقي ايران خراب شد؛ درگذشت مشکاتيان، باور نکردني بود. هنوز هم باورنکردني است... شايد به همان اندازه که خبر درگذشت صبا در آن دوره غيرمنتظره بود. در چنين بهت شگفت انگيزي بررسي آثار و ويژگي هاي ساخته هاي او واقعاً دشوار است و براي نسل ما که نوجواني و جواني خود را با آثار او سپري کرده بسيار دشوار است. قبل از ورود به مبحث چند سوال را مطرح مي کنيم شايد تلنگري باشد بر همه ما. چرا همه ما پس از مرگ هنرمندان به ياد آنان مي افتيم، چرا دوستان قديم تنها پس از مرگ به ياد دوست و همکار خود مي افتند؟ اين قاعده اگر به جاي مشکاتيان بزرگ، امروز بزرگ ديگري را از دست داده بوديم در مورد او هم متاسفانه صدق مي کرد... چرا هنرمندي مانند مشکاتيان سال ها بايد منزوي باشد، آيا براي او که در 13سالگي براي نوجوانان در رامسر اولين کنسرت هايش را داده سکوت کشنده نيست؟ چه کسي مسوول مرگ زودهنگام اوست؟ جامعه؟ مسوولان؟ هنرمندان؟ خود هنرمند؟ يا همه آنها؟ واقعيت آن است که همه مسووليم، همه ما مقصريم. حتي اگر امروز به دنبال مقصر بگرديم باري را از مسووليت ما کم نمي کند و مشکاتيان را هم به ما برنمي گرداند. او رفت اما کاش رفتنش تلنگري به همه ما باشد تا کمي به خود نگاه کنيم. هرکسي به خودش و سهم خودمان را از تقصير پيدا کنيم و با شجريان، لطفي و عليزاده و ديگر مفاخر هنر سرزمين مان -که عمرشان دراز باد- آن نکنيم که با مشکاتيان کرديم...
آثار پرويز مشکاتيان از چند زاويه قابل بررسي است. در اين نوشتار مي کوشيم به شيوه آهنگسازي او اعم از قطعات ضربي بدون کلام و نيز تصنيف هاي او بپردازيم. يکي از مهم ترين ويژگي هاي آثار مشکاتيان، نگاه او به مقوله ريتم است. اين موضوع مساله بسيار مهمي است که براي نگاه دقيق به آن لازم است نگاهي به آثار متقدمين مشکاتيان داشته باشيم.
1- از دوره يي که مستندات صوتي از موسيقي ايران در دست است مدت زمان چنداني نمي گذرد اما از اولين ضبط ها در دوران مظفرالدين شاه قاجار تاکنون موسيقي ايران دستخوش تحولات بسياري شده است. از دوران ميرزاعبدالله و ميرزا حسينقلي آثار ضربي بيشتر در قالب چهار مضراب و رنگ با دور هاي ثابت بوده اند. در پيش درآمد ها هم که با ابداع درويش خان آغاز شد همين فرم غالب مشاهده مي شود اگرچه در همان دوره به خصوص در تصانيف قديمي، تصانيف امير جاهد، عارف و شيدا يک تغيير دور به چشم مي خورد که اصطلاحاً به آن گوشواره مي گفتند اما عموماً بهره گيري از ترکيب ادوار ريتميک در آن دوره چشمگير نيست. در اواخر دوره قاجار اتفاق ديگري در موسيقي ايران مشاهده مي شود که براي درک دوران بازگشتي که در اواخر دوران پهلوي اتفاق افتاد و تاثير مشکاتيان در اين دوره، بررسي دقيق تري را مي طلبد، اين رخداد رسوخ غربزدگي و تاثير آن بر پيکره موسيقي ايران بود. اين نکته را بايد در نظر داشت که وقتي يک جريان فکري ابزار اجرايي و حکومتي را در اختيار مي گيرد، نقد آن بسيار دشوار و مستلزم گذشت زمان است. اما به هرحال در دسترس تر از نقد يک جريان خودباخته فرهنگي است. انقلاب صنعتي اواخر قرن نوزدهم در اروپا موجب تغيير سريع غرب در عرصه هاي اقتصادي، سياسي و فرهنگي شد. شکل گيري ابرقدرت هاي اقتصادي، ايجاد پارادوکس بزرگ ماشينيسم در اروپا را موجب شد.
براي رفع اين پارادوکس (رجوع شود به مقاله گفتاري از ناگفته ها تاليف نگارنده در هفتمين شماره فرهنگ و آهنگ) کشور هايي که از آن پس جهان سوم ناميده شدند نگراني ماشينيسم غرب را مرتفع مي کردند يعني دستيابي به بازار مصرف خارجي، استفاده از منابع اوليه کشورهاي مستعمره و نيز بهره بري از نيروي کار ارزان. اما براي نيل به اين اهداف، موانعي نيز وجود داشت که عبارت بودند از فرهنگ هاي غيرهمسان که بنا به برداشت هاي اجتماعي و سنن و عناصر زيبايي شناسانه خود کالا را مطابق با فرهنگ خود مصرف مي کردند. اولويت ابتدايي ماشينيسم، همسان سازي فرهنگي در مستعمرات با حضور مستقيم و کشورهاي جهان سوم با حضور غيرمستقيم بود. در اين برهه زماني است که ما شاهد شديد ترين هجوم ها به فرهنگ شرق هستيم. از اين هجوم همه جانبه که تمامي عرصه هاي فرهنگي را نيز دربر مي گرفت، هنر نيز در امان نماند. سربازان صف اين نبرد را فرنگ برگشته هاي هر قوم تشکيل مي دادند. در عرصه موسيقي نيز همين اتفاق افتاد.
نتيجه اين جريان خانه نشين شدن بسياري از استادان موسيقي دستگاهي و حذف حلقه اتصال ميان استادان راوي موسيقي تازه تدوين شده رديف- دستگاهي با هنرجويان هنرستان بود. در هنرستاني که بعد ها «روح الله خالقي» به نام هنرستان ملي تاسيس کرد، رديف «موسي معروفي» تدريس مي شد اما شيوه آموزش و برخورد با رديف عملاً نتوانست نوازنده هم شأن با استادان گذشته را تربيت کند. به تعبير محمدرضا لطفي اگر دعوت به همکاري از علي اکبرخان شهنازي آن هم توسط روح الله خالقي در هنرستان موسيقي ملي صورت نمي گرفت از آن هنرستان هنرمنداني چون «حسين عليزاده» و «داريوش طلايي» نيز بيرون نمي آمدند. در اين دوره رواج خط نت اروپايي منجر به آن شد تا بسياري از ادوار ريتميک با ساده شدن در ميزان هاي خط نت غربي عملاً از ميان بروند. اين نکته از آنجا اهميت دارد که همان گونه که ذکر شد هنرجويان هنرستان هاي موسيقي عملاً با راويان موسيقي دستگاهي در ارتباط نبودند و تدريس موسيقي در اين هنرستان ها به وسيله کتب تازه تدويني صورت مي گرفت که امروزه خطاهاي تئوريک متعدد آن آشکار شده است. در چنين فضايي تحرک ريتميک موسيقي ايران عملاً از ميان رفت که بروز عيني آن را مي توان در بسياري از برنامه هاي گلها مشاهده کرد (جهت بررسي دقيق تر به مقاله نگارنده پيرامون بررسي موسيقي گلها و علل اضمحلال آن در بيست و پنجمين شماره مجله فرهنگ و آهنگ مراجعه شود). اما در اواخر دهه 40 و اوايل دهه 50 با استخدام استاد نورعلي برومند در مرکز حفظ و اشاعه موسيقي و نيز دانشگاه تهران جرياني به وجود آمد که به جنبش احيا معروف شد. برومند با به کارگيري استادان منزوي شده موسيقي ايران نظير هرمزي، فروتن و شهنازي توانست حلقه ارتباطي موسيقي به حاشيه رفته دستگاهي را با نسلي برقرار کند که امروزه آنها را به عنوان سردمداران موسيقي ايران مي شناسيم؛ هنرمنداني چون لطفي، عليزاده، مشکاتيان و نسلي که بعدها کانون موسيقي چاووش را به وجود آوردند. يکي از مهم ترين دستاوردهاي اين هنرمندان احياي تحرک ريتميک در نوازندگي و نيز احياي روند جمله پردازي موسيقي دوران ميرزاها بود اما نگرش اجتماعي سياسي اين هنرمندان سبب شد پا از اين عرصه فراتر گذاشته شود و به ابداعاتي دست بزنند که موجي نو را در همگامي اين موسيقي در فرآيندهاي نوين اجتماعي به همراه داشت و تبديل به جرياني شد که امروزه به عنوان جريان غالب در موسيقي ايران شناخته مي شود. اولين قدم ها در اين راستا توسط محمدرضا لطفي برداشته شد. برخي از سرفصل هاي تحولاتي که لطفي مبدع آن بود به شرح زير است؛ وارد کردن دف به گروه موسيقي ايراني و ايجاد فرم هاي جديد مانند بشارت در چاووش 6 (سپيده) که براي اولين بار آواز روي بستر پرتحرک ريتميک گروه نوازي ارائه مي شد. تغيير محل اکسنت ها در جملات موسيقي و بهره گيري از دورهاي ترکيبي ريتميک مانند مقدمه شوشتري در چاووش 8(کاروان شهيد) اين ابداعات چند سال بعد دستمايه کار هنرمنداني چون عليزاده و مشکاتيان قرار گرفت که هر يک با نگاه خاص خود به ابداعاتي در اين حوزه ها دست زدند که منجر به تاثيرات گسترده يي در موسيقي ايران شد. اگر چه مشکاتيان در دوران چاووش با تصنيف ماندگار «رزم مشترک» با صداي محمدرضا شجريان و آلبوم چاووش 4 (لاله بهار) با صداي شهرام ناظري به عنوان آهنگساز مطرح شد اما عمده آثار درخشان او به پس از دوران چاووش و تشکيل گروه عارف بازمي گردد. در فاصله سال هاي ابتدايي دهه 60 تا سال هاي مياني دهه 70 برجسته ترين آثار او به گوش علاقه مندان موسيقي ايران رسيد. آثاري چون بيداد، آستان جانان، نوا مرکب خواني، دستان، افشاري مرکب، دود عود و... در اين دوره مختصات سبک آهنگسازي مشکاتيان به وضوح قابل بررسي است. شايد مهم ترين ويژگي مشکاتيان در آهنگسازي موسيقي ايراني، نگاه او به مقوله ريتم باشد. در آثار مشکاتيان به وضوح مي توان اين نکته مهم را مشاهده کرد که او به جملات قطعات ضربي اش در قالب ميزان نگاه نمي کند بلکه يک جمله بلند موسيقايي را مانند يک جمله آوازي چنان استادانه در قالب ميزان هاي متغير ارائه مي دهد که چه پيش از او و چه بعد از او به جرات مي توان گفت اگر بي نظير نباشد، کم نظير است (نظير چندمضراب راست پنج گاه در آلبوم در مقام صبر). اين شکست ماهرانه ريتم ها تقريباً در اکثر آثار او به وفور ديده مي شود. شايد همين امر باعث مي شود به رغم طولاني بودن برخي قطعات او مانند چکاد يا مقدمه دود عود، ارتباط شنونده با قطعه تا انتها حفظ شود. اين ويژگي حتي در حوزه قطعات ضربي موجب خلق فرم هاي جديد مي شود که از چندين دور ريتميک و ترکيب آنها شکل مي گيرد. مقايسه قطعات چکاد، مقدمه طلوع در نوا و قطعه بيداد اين سياق منحصر به فرد او را نمايان مي سازد. ملودي در قطعات مشکاتيان ميزان بندي ثابت را درمي نوردد و ريتم مانند موم در دستان او شکل مي گيرد و قطعات آوازي و نيز تحرير هاي غيرمتريک به راحتي در ساختار قطعات او جاي خود را باز مي کنند. همين ذوق و خلاقيت سرشار در تصنيف سازي او نيز به گونه يي ديگر ديده مي شود. تسلط او به ادبيات فارسي و درک بالاي او از شعر سبب شده در حوزه تلفيق شعر و موسيقي آثار مشکاتيان بارز باشد. سواي تلفيق رايج در حوزه موسيقي و شعر يک ويژگي بسيار مهم موجب ممتاز شدن اکثر آثار او شده است و آن بيان مفهوم شعر با فراز و فرود هاي ملودي است. به تصنيف بر آستان جانان توجه کنيد و به ملودي بيت «بر آستان جانان گر سر توان نهادن/ گلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد» مصرع اول در شکسته به نت ايست پيش دانگ شکسته اختتام مي يابد و عبارت «گلبانگ سربلندي» با يک پرش چهارم روي درجه دوم شکسته به بيات ترک بازمي گردد که دقيقاً مفهوم گلبانگ را در ذهن متبادر مي کند يا در تصنيف لاله بهار در بيت «يا به تقليد شهيدان ره آزادي / طوطي سبزقبا سرخ پر آورده برون» عبارت شهيدان ره آزادي با ملودي مرثيه گونه بيان مي شود. اين دو نمونه در کنار ده ها نمونه ديگر اين ويژگي ممتاز او را بارز مي کند؛ چيزي که در آواز بنان هم به وفور به چشم مي خورد. اينها همه و همه نشانه ذوق سرشار و نبوغ هنرمندي است که امروز به سوگش نشسته ايم. هنرمندي که در کنار ديگر هم قطارانش بنايي را در موسيقي ايران به ميان نهاد که مدت هاست الگوي نگرش بسياري از جوانان امروز است. مشکاتيان رفت. براي او افسوس نمي خوريم که از ناملايمات و کج انديشي ها و کج رفتاري هاي رايج در جامعه فرهنگي آسوده شد و بار رنج چندين ساله سکوت را بر زمين گذاشت. براي موسيقي کشورمان افسوس مي خوريم که چند سال قبل در اثر نابساماني هاي فرهنگي، آوايش را و چند روز پيش حضور و ديدارش را نيز از دست داد...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:6 توسط همايون

مهدي ميرمحمدي
خبر بد که مي آيد صدا مي پيچد در گوشم. به نظم تاريخي و زمان خلق مي نشينم به گوش کردن و دوباره گوش کردن آنچه از مشکاتيان مانده است. خالق اين صدا ها برايم تکثير مي شود. مشکاتيان است با چهره هاي مختلف هرچند شمايل اين در يک زمان در ادامه و واکنش به شمايل ديروز خالق شکل گرفته اما گاهي چنان متضاد با هم نشان مي دهند که گويي هر دو اين شمايل ها نمي توانند از آن يک نفر باشند که اين کجا و آن کجا. شمايل اول مشکاتيان است در کانون چاووش، سال هاي تحول. 57 مهم. روز گاري که هنر همچون يک کنش سياسي مطرح مي شود. روز گاري که در حضور موسيقي پاپ و راک اين هنرمندان شاخه يي از موسيقي ملقب به موسيقي سنتي ايراني هستند که به زيرزمين ها مي خزند و صدايي توليد مي کنند که براي عمومي شدن آن ديگر امکان مذاکره يا رندانه دور زدن سيستم مميزي وجود ندارد. در آن زمان اين دسته از موسيقيدانان مي خواهند بگويند؛ تفنگم را بده تا ره بجويم/ که هر که عاشقه پايش به راهه / برادر بي قراره، برادر شعله واره (از قطعه شب نورد، چاووش 2) روز گاري است که ساز در دست نوازنده همچون اسلحه است در دست مبارز. اينان در واکنش به واقعه 17 شهريور 1357 از راديو به شکل دسته جمعي استعفا کردند تا بشوند صداي انقلاب. اين اما از سوي ديگر درافتادن با تصور غالب از موسيقي ايراني بود که از آن به عنوان موسيقي بزمي ياد مي کردند و منتقدانش اشاره مي کردند که سرسلسله هاي اين موسيقي در حمايت دربار قاجار بوده اند. صفحه هاي تاريخ را مثال مي آوردند که اينان عمله طرب خطاب مي شدند. اعتقاد بر اين بود که در نتيجه همجواري با دربار اين صدا محافظه کار است و خصلت هاي زندگي تزييني درباري در جانش رسوخ کرده است. زمانه تحول خواهي ايرانيان که مي رسد کلنل علينقي وزيري کوله بار سفر به غرب مي بندد، کوشش مي کند به آموختن علم موسيقي غربي. آنچه مي آموزد مي شود سوغات از غرب و به ايران باز مي گردد. او از يک سو در پي تطبيق موسيقي ايراني با علم موسيقي غربي بود و از سوي ديگر در پي اصلاح مناسبات رفتاري اين موسيقي که موسيقيدان ايراني ديگر عمله طرب نباشد. جهان وزيري جهان پر تضادي است . يک گوش در موسيقي ايراني دارد و يک گوش در آموخته هايش از غرب، در نتيجه به موسيقي تلفيق شده از يک نگاه، پرتضاد از نگاه ديگر و حتي غيراصيل به اعتقاد عده يي ديگر دست پيدا مي کند. به شکل جديدي از ارکستر که کلارينت جايگزين ني مي شد و پيانو جايگزين سنتور و ويولن ها در کنار تار هاي ايراني قرار مي گيرند. از آنجا که وزيري دستي در امور اجرايي داشت و اراده يي پولادين توانست ايده هاي خود را به ايده هايي فراگير تبديل کند به گونه يي که سال ها بعد موسيقي در ايران به دو گونه بود؛ موسيقي غربي و موسيقي ايراني که موسيقي ايراني همان موسيقي طراحي شده و تبليغ شده توسط وزيري و ادامه دهنده راهش، روح الله خالقي محسوب مي شد. اما نکته اينجاست که هرچند هنر وزيري هنري وابسته نبود و بوسيدن دست مردان قدرت از سوي هنرمندان را بر نمي تافت اما در نهايت به دنبال هنر متعهد با خطوط سياسي واضح هم نمي گشت. اتفاقاً هم زمان با وزيري اين «عارف قزويني» است که از جبهه موسيقايي مقابل وزيري يعني موسيقي صرفاً ايراني برمي خيزد و پرچمدار هنر متعهد سياسي در حوزه موسيقي مي شود که «از خون جوانان وطن لاله دميده». عارف قزويني منتقد جدي ايده هاي موسيقايي وزيري محسوب مي شد که يک بار در نامه يي به وزيري انتقادات تند خود را مطرح مي کند، اما چنان که در صفحه هاي تاريخ مشخص است عارف و ايده هايش چون جرقه يي در تاريکي بودند و در مقابل ايده هاي وزيري تکثير و تدريس شدند. در دهه 40 زماني که ايده بازگشت به خويشتن به نقطه مشترک آراي انديشمندان ايراني تبديل شده بود در حوزه موسيقي نيز اين ايده نمود پيدا مي کند. اول فرامرز پايور است که دست به تشکيل گروهي صرفاً ايراني مي زند. در ادامه «داريوش صفوت» ايده مرکز حفظ و اشاعه موسيقي را مطرح مي کند. هرچند پايور و صفوت به لحاظ موسيقايي ايده هاي متفاوتي را دنبال مي کردند اما به لحاظ فرهنگي حرکت آنها را مي توان در ادامه ايده بازگشت به خويشتن قرار داد. تعدادي از دانشجويان و فارغ التحصيلان دانشکده هنر هاي زيبا سر از مرکز حفظ و اشاعه در مي آورند. چهره هايي همچون محمدرضا لطفي، حسين عليزاده، پرويز مشکاتيان و... که بار ديگر در سال 57 به موسيقي همچون وسيله يي براي مبارزه سياسي نگاه مي کردند، اما باز هم در اينجا با تضاد ديگري روبه رو مي شويم. در اين مرکز، موسيقي ايراني از يک سو موضوعي بود براي تحقيق و پژوهش و از سوي ديگر به جنبه هاي عرفاني اين موسيقي اشاره مي شد. تاکيد داريوش صفوت بر جنبه هاي عرفاني موسيقي صرفاً ايراني را مي توان در کتاب مشترک او با «نلي کارن» با عنوان «موسيقي ملي ايران» جست وجو کرد. چنان که وقتي در اين کتاب به عارف قزويني اشاره مي شود بحث در همين حد مي ماند که خوب تصنيف مي ساخته و به روايتي فلان تعداد تصنيف دارد و به روايتي ديگر فلان تعداد، هيچ اشاره يي به سمت و سوي تصنيف هاي اين مبارز مشروطه خواه نمي شود. اين سمت و سوي عرفاني در نهايت موسيقي ايراني را در وضعيتي قرار مي داد که پيشتر دربار در دوران قاجار قرار داده بود. اينچنين جواناني که از اين مرکز به عنوان کنج امني براي آموختن استفاده کرده بودند با آموخته هاي خود پا در راه ديگري نهادند. در آثار کانون چاووش کمتر از همه از حافظ و سعدي استفاده مي شد، اگر هم به سراغ شعر قدما مي رفتند از اشعار مولوي استفاده مي کردند که خود تا آن زمان چندان در موسيقي ايراني مورد استفاده قرار نمي گرفت. سايه، فرخي يزدي، اصلانيان، سياوش کسرايي مي شوند شاعران مورد علاقه چاووشيان. که کلام شان نزديک به روزگار نشان مي داد. به همين اندازه آهنگسازان نيز دست به نوآوري مي زنند و به سوي صدا هاي تجربه نشده مي روند. نتيجه مي شود نوعي موسيقي که به لحاظ رفتاري پر تحرک است و مشارکت جو. شمايل دوم اما آن مشکاتيان است که آلبوم «بيداد» را ساخته. به دليل حضور هر دو گروه عارف و شيدا به احتمال آلبوم در همان زمان کانون چاووش ضبط شده و پخش آن مانده براي زماني که ديگر چاووش در کار نبود . به لحاظ رفتاري درآغاز قطعه صدايي متفاوت با زمان چاووش مي شنويم. به ناگاه فضا تغيير مي کند، حرکت و پويايي و آيا اين مي تواند يادآوري و تجديد خاطره باشد؟ اما دوباره با شکست فضا روبه روييم؛ بازگشت به فضاي اول ولي اين بار ني نيز اضافه مي شود، بهتي عميق تر. و بعد آواز و شعر حافظ و توفان چه شد ها. شمايل سوم و آخر اما آن مشکاتيان است در آلبوم «سرو آزاد» که سه تار به دست در خلوتش نشسته. حوصله کار با ارکستر بزرگ که هيچ آواز را هم خودش مي خواند با شعري از سايه؛ «امشب همه غم هاي عالم را خبر کن، / بنشين و با من گريه سر کن، / اي ميهن انبوه اندوهان ديرين،» و حالا صدايي را مي شنويم که در مناسبات رفتاري خود افسرده و افسرده تر نشان مي دهد. من اما اينجا تنها به اختصار سه شمايل از چندين شمايل مشکاتيان را بر شمردم که او شمايل هاي ديگر نيز دارد. نمونه آن مشکاتيان که در کنار ارکستر سمفونيک مي ايستد يا آن مشکاتيان که در حمايت از ميرحسين موسوي نامه مي نويسد. در اين سه شمايل که گفتم هيجان زده از «رزم مشترک» آغاز کرد اما در پايان تنها ماند به درد با سه تارش و آوازش که حتي نمي شد به درستي شنيد از بس که صادق بود و شاهد زمانه. يادنامه يي براي پرويز مشکاتيان تدارک ديده ايم که مي توانيد آن را در ضميمه امروز اعتماد بخوانيد. اميد که مقبول باشد.[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:5 توسط همايون
به ياد استاد مشکاتيان
شاهرخ تويسرکانيدر مراسم ختم يادبود استاد پرويز مشکاتيان که شب چهارشنبه در مسجد جامع شهرک غرب برگزار شده بود هزاران نفر از هنرمندان سرشناس و بزرگان موسيقي گرفته تا گروه بيشماري از علاقه مندان به هنر و موسيقي ايران زمين در آن جمع شده بودند تا ياد و خاطره استاد موسيقي ايران را زنده نگه دارند و از او تجليل به عمل آورند. در اين جلسه استاد محمدرضا شجريان طي سخناني به تجليل از شخصيت هنري و فرهنگي استاد مشکاتيان پرداخت و ضمن خواندن چند بيتي از خيام او را راهرو خيام و زندگي مشکاتيان را خيام وار توصيف کرد. سپس شاهرخ تويسرکاني نويسنده و روزنامه نگار که از دوستان و نزديکان زنده ياد مشکاتيان بود با اشاره به خاطره يي از او گفت؛ چند سال قبل هنگامي که کاست «بيداد» کار مشترک او و استاد شجريان منتشر شد، حرف و حديث هايي پيرامون اين کار در بعضي محافل پيچيده بود. مشکاتيان پيشنهاد کرد که سفر برويم و با هم چند روز به سفر رفتيم، در ميان راه سفر کاست را در دستگاه پخش اتومبيل گذاشته و کار (بيداد) را گوش مي داديم. گويا پرويز از اعتراض ها ترسيده بود، بي مقدمه نظر او را راجع به مرگ پرسيدم. گفتم تعريف تو از مرگ چيست؟ بي تامل گفت؛ «مرگ يعني دوستان خود را هرگز نديدن.» و امروز که او نيست بايد مي آمد و مي ديد که چه بيشمار دوستاني دارد که در اين محل جمع شده اند تا ياد او و خاطره هاي او را زنده نگه دارند. من مطمئنم که روح او اينجاست و اين دوستان را مي بيند. تويسرکاني اضافه کرد؛ پرويز يکي از معدود هنرمنداني بود که به فلسفه علاقه زيادي داشت و در اين زمينه مطالعات فراواني کرده بود به همين دليل من سخنانم را با مقدمه يي که به گونه يي فلسفه جامعه شناسي ما ايرانيان را نشان مي دهد آغاز مي کنم، شايد روح پرويز از اين کار شاد شود؛فلسفه «ببخش اما فراموش نکن».
---
روايت «ببخش، اما فراموش نکن» از حيث انسان شناسي (نوع ايراني و تمدن ما) مبحثي تاريخي است و به هيچ وجه متعلق به مدنيت متاخر نيست. خصلتي مشترک و عمومي است که در نهاد روادار ما ايرانيان وجود داشته است. بازتعريف اين شاخصه انساني در دوره مدرنيسم به نام فرهنگ مغرب زمين تمام شده است، اما چون نيک بنگريم، ريشه هاي رواداري و مدارا و تسامح را هم، در آثار سعدي و مولوي به روشني مي توانيم دنبال کنيم. سراسر فرهنگ و مدنيت و تاريخ ما سرشار از امر به نيکي و بخشش است، از گات هاي اوستا تا الواح و جستارهاي منتسب به کوروش هخامنشي و بعد از قبول اسلام از سوي ايرانيان هم بر وجهي از دين مبين تکيه و تاکيد شده است که رواداري و تساهل را تعريف و تشويق مي کند. چنين عطيه عمومي به نسل هاي پي در پي آموخته است که در برابر زندگان اهل دهش و گذشت باش، ضعف ها را به نوش کلام، يادآوري کن و حلقه هاي مثبت و نقاط قوت انسان را ملاک قضاوت خويش قرار ده، تا هم به سعادت دريابي که زندگي سرشار از نور و همزيستي و همدلي است.
ما ايرانيان از چنين نيروي خارق العاده يي برخوردار بوده ايم؛ نيکي، راستي و درستي، درايت حيات ما بوده است . اما پرسش اين است که طي عبور از تاريخ و زمان و اتفاق، بر فرهنگ و خرد جمعي ما چه رفته است که آرام آرام زيباترين خصايل انساني را از چرخه حيات خود دور کرده ايم و در غيظ و آلامي عجيب، جان خود را در زهرابه ريا و هلاهل تظاهر سرشته ايم، شادخواري ما ايرانيان به مصيبت خواني بدل شده است. پس برآن انسان مفرح و بخشنده و دانا که زبانزد اقوام بشري بود چه رفته است که تنها به وقت عزا حضور قاطع خود را اعلام مي کند. آيا اين فاجعه رواني، اتفاقي امروزي است؟ به نظر نمي رسد که مردم (يک شبه ) سياهپوش اخلاق آسماني خود شده باشند. با نظر به شواهد تاريخي، اين افسردگي عام و اندوه تمام، از بعد از نسل کشي مغول در ايران آغاز شده است و تدريجاً همه نهاد فرهنگ و فره وشي جان ايراني را به تصرف خود درآورده است. تا امروز که فراموش کرده است خود مبدع و بنيانگذار اين تعريف اجتماعي، يعني «ببخش اما فراموش نکن» است، و بسا هم مي بخشيد و هم فراموش مي کرد تا بتواند براي کشف افق هاي آينده با اميدي صد چندان مسير پرنشاط زندگي را طي کند. آيا اين خلأ و فقدان اميد تاريخي نيست که انسان ايراني را به سوي نوعي «انتقام مخفي» سوق داده است؟ چرا در برابر زندگان، تنها ضعف ها را مي بيند و در درشت نمايي آنها راه مبالغه طي مي کند و طرازي تاريک تر بر دامن آن مي افزايد. نيروي تهمت زدن و له کردن و تخريب را نه براساس واقعيت که با ياري توهم، مطرح و عملي مي کند. ما از زنده خود و ديگران مي ترسيم که امروز چنين بر مردگان خويش شيون مي کنيم. فقدان شادماني و راستي و اميد، همه ما را مرده پرست کرده است. دريغا از اين گرده گرداني فرهنگ و مشوه کردن رخسار اخلاق. چرا...؟
چرا بايد به اپيدمي (کرکس) گرفتار آييم که چشم به راه مردگي ديگران باشيم... تا براي آن رفته مرثيه بسراييم و شيون کنيم و آه و ناله و امداد و دريغا سردهيم که ديديد چه کسي را از دست داديم، درد و اïف بر دروغ خواسته و ناخواسته، اين ترس تاريخي چيست که به ما اجازه نمي دهد به ستايش نبوغ يا خصايل شريف زندگان برخيزيم و نگذاريم چون دستشان از دنيا کوتاه شد، به مرحبا گويي آنان برخيزيم. حسادت است يا بلاهت؟ وحشت است يا بي تکليفي؟ اين روزگار، مرتب کلمه «بي اعتمادي عمومي» را مي شنويم. اين درد امروز جامعه ما نيست. بيماري تاريخي ماست. احساسات گرايي غم انگيزي که عقلانيت را زنده به گور کرده است. ميراث مرده پرستي هر قومي نشانه نوميدي تاريخي اوست که با اشکال مختلف بروز مي کند. يکي از اين اشکال، ناديده گرفتن نبوغ هنرمندان زنده امروز ماست. تا زنده اند... تو کجايي که نه سراغي از او مي گيري، نه نامي از او مي آوري، نه تحسين و تشويق اش مي کني، نه حمايت، نه همدلي... ، اما همين که سرش را بر خاک سرد نهاد و يقين يافتي که ديگر جايي براي حسادت نيست، گريبان دريده وااسفاها برمي آوري که ديدي نابغه بزرگ ما رفت، حکايت پرويز گرامي نيز يکي از همين حوادث است.چون خيلي از بزرگان ما که در انزوا مردند و بعد ناگهان انگار که همين لحظه نبوغ آنها کشف شده است. پرويز مشکاتيان، سلاله خيام، خنياگر نيشابور بود. به شهادت مکتوبه (دنياي سخن) در مقام جريده فرهنگي، تا پرويز بود، جايش در دنياي سخن بود، و او را گرامي مي داشتيم در دوستي و گفت وگو و همدلي و حمايت و سفر و حضر. ما همان زمان گفته بوديم که او تاريخ سيار شعر پارسي است. تو گويي زبان روزمره او را نيز در شعر سرشته اند. پيدا نبود که شعر، زبان اوست يا زبان و تکلم اش شعر است. حافظه درياوار او همواره در سونامي شعر، بي قراري مي کرد. قدر او را مي دانستيم در جمع دوستانه خود. کودکي که نخستين کار موسيقي خود را در پنج سالگي در جمع ياران و خانواده اجرا کرد و سپس در دوره دبستان چنان درخشيد که همه نيشابوريان اهل فضل بر ظهور يک نابغه موسيقي شهادت دادند. آنان که به ياد مي آورند و اهل خراسان اند، مي دانند که همه چشم به راه ملي شدن چنين چهره يي بودند، و به تهران آمد. نخستين آهنگ هاي خود را پيش از 20سالگي ساخت و درخشان ترين و ماندگارترين تصانيف و آهنگ هاي تاريخ معاصر موسيقي را همين پرويز، پيش از 30سالگي به جهان هديه داد. اما چه فايده که امروز او را بتهوون موسيقي سنتي و ملي خود بناميم؟ اين پنج سال اخير چرا سراغ اش نرفتند. روزگار با او چه کرد که شفاي خويش را در «انزوا» و «خاموشي» جست وجو کرده بود. پيش از هرچيز بايد به نبوغ چهره بي مثال آواز ايران يعني استاد شجريان اشاره کنم که نخستين «کاشف پرويز» بود. اين حنجره داوودي، صداي خود را با سنتور جوان پرويز کوک کرد و گفت؛ نيشاوري... بيا، و آمد و عطر خيام را با خود آورد. خنياگر غريبي که به هزاران دليل و از جمله فرهنگ غالب انزوا، در واقع به مرور دست در خود گشود، و ما هر چه سعي کرديم که اين زنجير از او باز داريم، نشد. گوشه گرفت و سر به گريبان فرو برد اين درويش دانايي،
شورشگري در درون داشت و رخساري آرام که انگار همه ديوان هاي شعر پارسي را در جان و جمجمه و خاطره و حافظه خود حمل مي کند. او قرباني «انتقام مخفي» جمعي و عمومي شد. او را پس زدند از حضور در حيات خلاق. او قرباني فرهنگ پلشت نوميدي شد، زنده گريزي بسياران و مرده پرستي همگان، پرويز را در پرده خاموشي، محکوم به انتظار کرد، و پايان انتظار طولاني، مرگ است. پس کي از اين همه تاريکي درس خواهيم گرفت و اهل روشنايي را... هم در ايامي که زنده اند و با ما هستند و در ميان ما هستند قدر بدانيم و بر صدر بنشانيم و به جهان بگوييم که ما هم هستيم و ما هم مي توانيم و اين تمدن را هيچ شيطاني به تاريکي شب آلوده نخواهد کرد.
از نيشابور آمده و به نيشابور بازگشت. اين خاک خيامي چه دارد که ساز به دست آن کودک باهوش داد تا بهشتي ترين قطعه از تاريخ اقليم موسيقي ايران زمين را به نام خود ممهور کند. فرشته وشي که هميشه در برابر ناملايمات روزگار مي گفت؛ «ببخش و حتماً فراموش کن، زيرا تا فراموش نکني نمي تواني ببخشايي.» در اين ميان بسياري از استعدادهاي جهان موسيقي ما را تنها گذاشتند، اما از آن ميان داغ مشکاتيان به دل فرصت طاقت نمي دهد. بالا بلند آرام خوي خيامي، در کارهنر، پنجاه و چهار سالگي سرآغاز همت و آفرينش است، زود بود، خيلي زود بود که ما را در زيان عظيم فقدان خود بي شريک بگذاري. برادرم پرويز، در غياب تو از آسمان نت هايي براي سنتور مي بارد، جز تو آيا جانشيني هست تا اين نعمت رهايي را به کف آورد و اميد و شادي را ميان مردم منتشر کند. توان شنيدن صداي سنتور تو را در غياب تو ندارم. ضبط ماشين را يکي دوبار روشن مي کنم، راديو، صداي جواني با اندوه از تو ياد مي کند. مي ترسم باورم شود که تو مرده يي، که تو نيستي، من از اين شعارهاي ارزان بي دليل بيزارم که بگويم نه، پرويز نمرده است، جاودانه است. بله جاودانگي سرنوشت تو بود از نخست، اما واقعيت اين است که اگر به خانه ات زنگ بزنم، ديگر صداي تو نيست که بپرسي؛ «کجايي؟ سواره يي يا پياده، بيا...» باد خزاني از غرب مي وزد، در نبود تو زمزمه مي کنم ميان بغض و گريه و تنهايي؛
زلف برباد مده تا ندهي بربادم/ناز بنياد مکن تا نکني بنيادم.اگر بودي چه در جواب مي آوري به رسم هميشه؟از غم هجر مکن ناله و فرياد که دوش/زده ام فالي و فريادرسي مي آيد
رو به نيشابور مي ايستم، غبار از سنتور اهدايي و يادگار تو پاک مي کنم به آب ديده و خون دل، و نامت را تکرار، تکرار، تکرار مي کنم؛ «پرويز، پرويز، پرويز مشکاتيان» که از حديث مرده پرستي پرهيز مي کرد، خيام وار مي گفت؛ زندگي را درياب ، و زندگي او را دريافت، چندان که باز دريافت جاي چنين گلي در خار زار اين جهان نيست. هزار دنيا دوستي، هزار دنيا خاطره، کجا بنويسم، کجا بگويم. مي گفتي بنويس، بگو که زندگان را عشق است. اين مردم بايد اميدوار زندگي کنند. راستي، درستي، دانايي، اميد و عشق، پيش از سفر اشاره کردي که همه مسافريم. کاش در ايران بودم، کنار تو، با ياد و حرف و سخن تو رفتم، ديرآمدم، تو رفته بودي پرويز. اما هنگام وداع، آن شب، به بدرقه يادآوري از ريشه خويش، آن خيام خوش سخني که گويي در روح تو حلول کرده بود، چند بار تکرار کردي، بگذار من هم اين اندوه نامه را با همان رباعي خيام که تو خواندي، به قفا بسپارم؛
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:3 توسط همايون
|
هوشنگ کامکار؛ هيچ موجود زنده يي نمي تواند بي تفاوت باشد چه برسد به هنرمند |
|
گروه فرهنگي؛ «هيچ موجود زنده يي در برابر شرايط اجتماعي پيرامون خود بي تفاوت نيست و نمي ماند چه برسد به هنرمند که تاثيراتي را که گرفته در آثارش منعکس مي کند.» هوشنگ کامکار آهنگساز و سرپرست گروه کامکارها ديروز در نشست رونمايي «دور تا نزديک» جديدترين اثر کامکارها اين را گفت. صبح ديروز خانه موسيقي ميزبان دو شخصيت ويژه از شعر و موسيقي ايران بود. هوشنگ کامکار در کنار احمدرضا احمدي نشسته بود تا به اتفاق درباره آلبوم جديد که همکاري مشترک اين دو است سخن بگويند. آلبومي که «از فکر و آهنگش تا انتخاب شعر از تيرماه امسال شروع شد و در مجموع سه ماه طول کشيد تا منتشر شود.» هوشنگ کامکار درباره نحوه شکل گيري اين اثر مي گويد؛ «با هنري که دنباله رو سياست باشد به طور کلي مخالفم. هيچ اثري نبايد شعارگونه باشد. اما هر انساني تحت تاثير شرايط اجتماعي قرار مي گيرد. برداشت از هر اثري هم مربوط به مخاطب است.» او که بالاي سرش عکس هايي از بزرگان موسيقي مثل ميرزا عبدالله و کلنل وزيري و... است، از محتواي کار مي گويد. آلبومي که «متفاوت» است. کامکار براي توليد اين اثر سراغ شعر خاقاني رفته است. او خواسته «سير تحول و دگرگوني شعر ايران را در موسيقي» پياده کند. ««ايوان مدائن» را از خاقاني انتخاب کردم. بيشتر به خاطر محتواي شعرش که مقابل مال اندوزي است و عبرت گيري از گذشته.» قطعه اول به گفته هوشنگ کامکار در عين سادگي، پيچيدگي هم دارد. «شعرهاي خاقاني پر از صنايع ادبي است. پيچيده است. اين قطعه هم روي شعر او ساخته شده پس طبيعي است که پيچيدگي هايي هم داشته باشد. موسيقي اين قطعه بيان کننده محتواي شعر است.» نام قطعه بعدي آلبوم «دور تا نزديک» و «عهد شباب» است. شعري از حافظ دارد. هوشنگ کامکار توضيح مي دهد؛ «تفالي زدم به حافظ. تيرماه بود. «اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولي...» آمد. وزن شعري اش مناسب کار بود، محتوايش هم.» از ديد کامکار، حافظ عرفان و فلسفه و انسانيت را به هم مي آميزد. اين بيت هم که در تفال آمده محتوايي نزديک به شعر خاقاني دارد. «وزن موسيقايي اين دو قطعه هم شبيه به هم است.» شعر «مهتاب» نيما را هوشنگ کامکار براي قطعه سوم آلبوم جديد برگزيده است. «اين شعر نيما با شعرهاي قطعه هاي قبلي همسو بود. نيما را به اين دليل انتخاب کردم که او همگام با تحولات عصر خود حرکت مي کرد و شعر مي گفت.» به اعتقاد سرپرست گروه کامکارها «طبيعت و زبان ساده در شعر نيما به وضوح ديده مي شود و به همين دليل براي هدف او بهترين گزينه بود.» قطعه چهارم «در کمين اندوه» است. کامکارها کنار هم روي شعري از احمدرضا احمدي نواخته اند. هوشنگ کامکار مي گويد؛ «بعد از نيما يگانه شاعري که ميان شاعران نوپرداز مي توانستم سراغ گيرم احمدرضا احمدي بود که در مجموعه «در گلستانه» با هم کار کرده بوديم.» کامکار شعر «در کمين اندوه» را از او انتخاب کرده که «به لحاظ شعر و زبان همان هدف قطعات قبل را دنبال مي کرد و موسيقي نيز در اين اثر کاملاً هماهنگ با شعر بود.» انتخاب سازها و شيوه چيدمان ارکستراسيون در هر چهار قطعه متفاوت از هم است. «هرچه از خاقاني به جلو مي آييم بافت و ارکستراسيون نيز مدرن تر مي شود، زيرا کار شاعران نو زنده تر و جديدتر است. در «دور تا نزديک» اين تفاوت ها به وضوح ديده مي شود.» او ادامه مي دهد؛ «از جمله ويژگي هاي مهم اين اثر کارکردن با شاعري است که خودش زنده بود و مي توانست به چگونگي اجراي اين اثر نظارت کند و کار را تغيير دهد.» احمدرضا احمدي شاعر معاصر هم با شوخ طبعي هاي هميشگي اش به اين نشست آمده بود. از شروع آشنايي اش با هوشنگ کامکار مي گويد تا به امروز برسد؛ «سال ها پيش به واسطه بهروز غريب پور با هوشنگ کامکار آشنا شدم و در آلبوم «در گلستانه» با او همکاري کردم. او نخستين کسي بود که مرا به حوزه دکلمه خواني وارد کرد و بعد از آن نيز در انتشار چندين کتاب با هم همکاري کرديم و همچنان اين مسير را ادامه مي دهيم.» احمدي خود را خوشبخت مي داند که بر شعرهايش در زمان حياتش آهنگ ساخته مي شود؛ «قطعاً يکي از خوشبخت ترين آدم هايي هستم که در زمان حياتم اشعارم آهنگسازي شده است و خودم دکلمه کرده ام. هنرمند زماني هنرمند است که بتواند در هر شرايطي و هر زماني کار کند و از هنر خود نان بخورد.» او از «دور و نزديک» چنين ياد مي کند؛ «خيلي ها بر شعر نيما آهنگسازي کردند، اما موفق نبودند. ولي در اين اثر سادگي شعر نيما با قدرت بسيار ديده مي شود و نوع سازها و پرداخت آنها از شعر «خاقاني» تا شعر من که اثري به روز است، کاملاً فرق مي کند و اين نکته ناشي از شناخت «کامکار» از دنياي شعر و ادبيات است.» تمامي شعرهايي که در اين اثر انتخاب شده، به گفته احمدي عنصري از درد در خود نهفته دارد؛ «وقتي شاعر درد نداشته باشد، کارش بي مزه مي شود و به همين دليل هم اين اشعار ماندگار هستند.» کامکار حرف هاي خود را چنين خاتمه داد؛ «کارکردن در اين شرايط در حوزه موسيقي نياز به کمي عشق و ديوانگي دارد وگرنه با هيچ هدف ديگري نمي توان چنين اثري ارائه داد.با وجود اينکه در وزارت ارشاد براي ما احترام قائلند و ظاهراً بايد کارمان را زودتر راه بيندازند، اما چنين نبود و نشد.» |
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:42 توسط همايون


