تبليغاتX
 زنده در یاد
زنده در یاد
نکوداشت بزرگان موسیقی ایران زمین با نگاهی ویژه به جایگاه استاد شجریان
زنده در یاد
خانه | آرشيو | ايميل


اگر که تدبیری باشد در درک منطق هنر است ...
در هنر می شود نوای هستی را شنید
معراج در این عرصه روی می دهد :
پروازی به فرازستان معنا !

"محمدرضاشجریان"

------------------------

ماهنرمندان تمام عمر زير پروژكتور نگاه زندگي مي كنيم . الآن به خود مي گويم : آيا مي شود جايي بروم كه كسي مرا نشناسد ، آزاد باشم ، روي چمن بنشينم ، دراز بكشم و كسي چشم به من ندوخته باشد. من مي خواهم براي خودم زندگي كنم ، اما نمي شود . گاهي آدم دلش براي خودش تنگ مي شود ، چون ديگر نمي تواند خودش را پيدا كند ، اينهاست كه بين هنرمند و مردم فاصله ايجاد مي كند. هنرمند حس مي كند كه از لحاظ عاطفي نمي تواند جوابگوي مردم باشد...واقعا آدم دلش براي خودش تنگ مي شود ...آنچه كه بيش از همه براي من خوشحال كننده است ، آن است كه عده يي اهل دل به صداي من گوش مي كنند و از آن لذت مي برند و همين، بالاترين سعادت من است. وقتي مي بينم كه پس از سال ها زحمت و خدمت براي هنر اين سرزمين، گروهي پيدا ميشوند تا قدرشناسي كنند، خستگي ام بر طرف مي شود...از من انتظار مي رور كه توليد هنري در عالي ترين سطح داشته باشم ، شاگرد تربيت کنم ، مرتبا كنسرت برگزار كنم، ودر موسيقي ايراني پدري كنم ، واقعا از عهده ي يك نفر بر نمي آيد...من با مردم زندگي مي كنم وبا آنها درد مشترك دارم ، براي همين است كه مي دانم چه مي خواهند...
"استاد محمد رضا شجريان"

×××××××××××××××××


امکانات و ابزارها نوشته هاي پيشين
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
لينکدوني

به ياد مشكاتيان
دریچه نیمه باز
باران و باد
گريزي بر موسيقي اصيل ايراني
بازگشت به سوی او
حکایت دل
راميان دات كام
روان شناسی روابط
نكته هايي از قرآن کریم
وب‌گل
دانلود ترانه های خاطره انگیز قدیمی
عاشقانه ترین 7 فیلم تاریخ
شیطونک
رابطه پنهان
ک. پ:تنها گناه من دروغ نگفتنه و بس...!
موسيقي ما
لينك باكس
بدو بازی
شاه بیت آواز ایرانی: استاد ایرج
من ایرانیم ....غرب هرگز
ایران میهن من
وعشق صدای فاصله هاست
جاویدان هنر
عکسهای ایرانی . مسعود شرقی
همایون شجریان
ghazi خبری - ورزشی
شاهگل
داستانسرا
سعدی و مولانا
گلزار سخن کرمانشاهان
ترانه هاي كودكان
همكنون
به منزل شخصی amoo خوش آمديد
شاه گل
سهیل پرنده
زنگهای موبایل از موسیقی ایرانی
زنده رود
استاد شجريان (سر عشق)
خدا و عشق
پهلوان خورشید
موسیقی ملی ایران
محمد رضا شجریان استاد آواز ایران
بزرگان موسيقي ايراني
کلکسیون موسیقی اصیل ایرانی
dj30ma.blogfa
عاشقان فیزیک دانشگاه پیام نور دامغان
دلشدگان
چکاد
استاد پرویز یا حقی
استاد گلپایگانی
بزرگان موسیقی ایران
طبقه بندي موضوعي
اخبار
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
]
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
خاطره از مشیری در باره‌ی استاد شجریان

 

خاطره از مشیری در باره‌ی استاد شجریان


یکی از سال‌های دهه­ی ۵۰-۴۰ روزی در اداره‌ی رادیو دوست شاعرم، هوشنگ ابتهاج(ه. الف. سایه)، سرپرست واحد تولید موسیقی بود، گفت: «امروز بدیع‌زاده سرزده وارد اتاق شد و با شگفتی و حیرت گفت: در اتاق شورای موسیقی جوانی آمده آواز می‌خواند، صدایش از اینجا تا اینجای پیانوست!» وی با دستش فاصله­ایی را در حدود سه‌-چهار اکتاو نشان داد. ما همه تعجب کردیم و منتظر ماندیم!

چندی بعد جسته و گریخته خبرهایی درباره­ی پخش آواز این خواننده‌ی جوان می‌شنیدیم و مشتاق دیدارش بودیم. می‌گفتند نامش «سیاوش بیدکانی» است. بالأخره روزی توفیق دیدارش در واحد تولید موسیقی دست داد و دیدیم هنرمندی­ست که از خراسان برخاسته تا آفاق آواز این سرزمین را چون خورشید حاوری گرم و روشن کند. بسیار محجوب، متواضع، نازنین و صمیمی با چهره­یی که همواره از نخستین تحسین‌ها سرخ می‌شد و سرخ می‌ماند و انگشتان هیجان زده­یی که دائماً قطره­های عرق شوق و شرم را از گونه­ و چانه­اش پاک می‌کرد. نسبت به استادان و پیشکسوتان بی‌نهایت فروتن بود. در عین حال، آن غرور خاص خراسانی‌ها هم در برق چشمانش می‌درخشید.
محمدرضا شجریان که ابتدا در واحد موسیقی با نام سیاوش آغاز به کار کرد، می‌توان گفت که محیط آنجا و قدردانی و محبت استادان را بهترین جا برای نشو و نما و پیشرفت خویش یافت و چنین هم بود.

من هر روز شجریان را در واحد تولید موسیقی در اتاقی می‌دیدم که تنها، پای دستگاهی می‌نشست و به صفحات آواز خوانندگان قدیمی، مثل: قمر، ظلی، تاج، طاهر زاده و ادیب گوش می‌داد. بعضی از آن صفحات صدای پاک و روشنی نداشت و با خش‌خش بسیار همراه بود. شجریان برای اینکه جزئیات حالات همان صدای ضعیف و دور را خوب‌تر بشنود و درک کند، گوشش را تا نزدیک سطح صفحه پایین می‌آورد و من شاهد بودم که گاه چند ساعت به همان حالت صفحه را دوباره و ده­باره گوش می‌دهد و این کار تا چند ماه ادامه داشت. من از شوق یادگیری و همت و پشتکار او حیرت می‌کردم، مثل اینکه هرگز از آموختن و تحقیق و پژوهش خسته نمی‌شد.

به‌تدریج که برنامه­های «گل‌های تازه» ضبط و پخش می‌شد، این توفیق را داشتم که هنگام ضبط آن برنامه‌ها در اتاق فرمان باشم و بر کار درست خواندن شعر، نظارت کنم. این ارتباط دائمی باعث شد که بین من و شجریان انس والفتی عمیق به‌وجود آمد. شجریان به‌سرعت می‌شکفت و می‌درخشید و جان‌های تشنه موسیقی خوب و آواز دلنشین را گرم و روشن می‌کرد و چنگ در تار و پود دل‌ها می‌افکند.

یکی از نخستین برنامه‌های بسیار موفق شجریان اجرای «راست پنجگاه» بود و چندی بعد اجرای دستگاه «نوا». این دو دستگاه به خاطر پیچیدگی و دشواری‌هایی که دارند، کمتر مورد توجه و بهره‌گیری بوده. یعنی آنقدر که خوانندگان و نوازندگان دستگاه­های همایون و سه‌گاه و ماهور و شور و آواز‌های دشتی و بیات‌ترک و افشاری می‌خواندند و می‌نواختند، به این دو دستگاه دشوار نمی‌پرداختند.

راست‌پنجگاهی که محمدرضا شجریان، محمدرضا لطفی و ناصر فرهنگ‌فر اجرا کردند، حدود ۴۵ دقیقه است و برای آن‌ها که علاقه‌مند به موسیقی و ظرافت‌های خاص آن هستند، بسیار دلپذیر و شنیدنی است، تا آنجا که یکی از دوستداران موسیقی کلاسیک و مخالفان سرسخت موسیقی ایرانی روزی گفت: «این راست‌پنجگاه را در سکوت دلخواه خود و خلوص محض، چنان که تو خواسته بودی شنیدم، مثل یک سرگدشت بود، مثل یک زندگی رنگارنگ بود...».

سال ۱۳۶۵ در سفری به خراسان، چنین پیش آمد که شجریان و من از راه هراز عازم مشهد شویم و قرار بود در گرگان به محمدرضا لطفی و گروهش، که می‌خواستند در مشهد برنامه­یی اجرا کنند بپیوندیم.

از تهران که راه افتادیم، شجریان رانندگی می‌کرد و من در کنارش موسیقی می‌شنیدم. باری پس از طی مقداری از راه و سخن گفتن از هر دری، شجریان نوار تازه­یی را که از مصر خواسته بود و برایش فرستاده بودند، در دستگاه پخش اتومبیل خود گذاشت تا به اتفاق بشنویم. خوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند و پس از قرائت هر آیه، فریاد از مرد و زن بر می‌خاست زیرا که معنای سخن را می‌فهمیدند. شیوه قرائت او ظاهراً به شیوه­ی «الازهر» معروف است. نوار را در سکوت کامل شنیدیم، وقتی تمام شد و دقایقی چند گذشت، شجریان با همان شیوه اما شیرین‌تر و دلنشین‌تر، آیاتی چند خواند. حرکت‌ها، سکون‌ها و تجوید به اندازه­یی زیبا و حیرت‌آور بود که تنها می‌توانم بگویم:  «بی نظیر!»

کنسرت شجریان و گروه لطفی با شکوه بسیار و استقبال فراوان برگزار شد که شرح آن فرصتی دیگر می‌طلبد.

اما شبی که شجریان همراه گروه پایور، کنسرت «شب نیشابور» را بر مزار خیام در هوای آزاد اجرا کردند، جمعیتی مشتاق و هنر دوست بر روس زمین، سکوها، پله‌ها و نیمکت‌ها نشستند. استاد فرامرز پایور بر روی دوازده رباعی خیام، در گوشه‌های مختلف دستگاه شور (که هر یک با درآمدی زیبا آغاز می‌شد) آهنگی تنظیم کرده بود.

معمولاً نوارهایی که به بازار می‌آید یا ‌ترانه‌هایی که از رادیو پخش می‌شود، ساعت‌ها در استودیوهای ضبط برای تهیه­ی آن زحمت می‌کشند و بعضی قسمت‌های آن، گاه چند با تکرار می‌شود تا بهترین حالت ممکن به دست آید. گاه در میان ضبط، لحظه­یی پیش می آید که خواننده ناگزیر است صدای خود را صاف کند یا به علت سرفه قسمتی از آنچه ضبط شده ناچار باید تجدید شود. شجریان «شب نیشابور» رباعیات خیام را از حفظ، هر کدام در جای خود و در گوشه خود، به بهترین حالت و خوش‌ترین صدا، بدون کمترین وقفه، بدون کمترترین سرفه یا صاف‌کردن صدا همه چیز را درست و کاملاً در جای خود خواند. ما همه نفس­هایمان را در سینه حبس کرده بودیم که مبادا کمترین لغزشی یا اشکالی (مثلاً در فراموش کردن یک مصراع، حتی یک کلمه) در برنامه پیش بیاورد. ولی او با قدرتی فوق‌العاده و تسلطی بی‌مانند، از عهده برآمد. درست می‌پنداشتی آنچه می‌خواند در نهان‌خانه سینه و گلویش صاف و صیقلی، شسته و رفته، گرم و شیرین، پیشاپیش ضبط و ادیت شده و پخش می‌شود. این همه، صرفاً به دلیل علاقه و عشق بی‌اندازه­ی او به اصالت کارش بود و همچنین مدیون اخلاق و رفتارش، که هرگز لب به سیگار نزده و هیچ یک از آلودگی‌هایی را که بعضی اهل هنر دارند، ندارد. شجریان برای حفظ صدای و تندرستی‌اش غالباً به کوه می‌رود. در هوای پاک کوهستان، صدای بلندش را به ژرفای دره به بالای ابرها می‌فرستد تا آسمانیان نیز بی‌نصیب نمانند. او بدون‌تردید یکی از تندرست‌ترین و پاک‌ترین هنرمندان این سرزمین است.

هنگامی که استاد نور علی خان برومند درگذشت، شجریان در مراسم خاکسپاری­اش با بغض کامل چند بیت از غزل سعدی «بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران» را خواند که نوارش موجود می‌باشد. صدای او در این سوگواری به اندازه­ای حزن‌انگیز و از صمیم قلب برخاسته که بی‌اختیار شنونده را به گریه وامی‌دارد. بعد از آن، برای شادروان بنان و شادروان قوامی و دیگران با ارادت و احترام کامل حق‌گذاری کرد. صاحب نظر و آوازشناس گرامی دکتر حسین عمومی قاضی دادگستری، که احاطه‌ی کامل به جزئیات زیر و بم‌ها و تحریرها در همه‌ی گوشه‌ها و مایه‌ها و دستگاه‌ها دارند و سبک همه‌ی خوانندگان و مکتب آنان را می دانند و شجریان نیز یکی از معتقدان ایشان است و از محضرشان فیض می‌برند و به راهنمایی‌هایشان دل می‌سپارند، عقیده دارند که: «شجریان به خاطر وسعت اطلاعات آوازی و شناخت کامل موسیقی و صدای بسیار در خور و حنجره­ی بسیار متناسب، بدون هیچ‌تردید، بزرگترین خواننده­یی است که ایران تاکنون به خود دیده است.»

وقتی فریدون شهبازیان، آهنگساز هنرمند بر روی شعر «جادوی بی اثر» - که بعدها با عنوان «پر کن پیاله را» مشهور شد - آهنگی در ماهور ساخت و شجریان آن را خواند، از این آهنگ و آواز استقبال فراوانی شد، به طوری که بعضی‌ها در تحسین آن مبالغه می‌کردند و دوستانی می‌گویند ما از بام تا شام آن را می‌شنویم و لذت می‌بریم، ولی شجریان همواره با تواضع می‌گوید باید آن را دوباره بخوانم!

این فرازها، نگاه­های کوتاهی است که من با مرور در ذهن، از خاطره­هایی که با شجریان داشته­ام، در فرصتی فشرده برای مجله گرامی کلک نوشتم. اگر بخواهیم شرح همه کنسرت­هایش را که در آنها شرکت داشته­ام و همه خصوصیاتی ذوقی و هنری­اش را که از نزدیک دیده­ام برشمارم، به قول معروف «مثنوی هفتاد من کاغذ شود!».

شجریان اینک در اوج محبوبیت است و سالن­های سه هزار نفری برای او بسیار کوچک است، او باید در استادیوم­های پنجاه و صد هزار نفری بخواند تا بتواند پاسخی به این همه ندای محبت که از سوی هوا خواهانش نثارش می شود، بدهد.

این‌ها مختصری از مراحل آشنایی و دوستی من با شجریان است، اما باید اعتراف کنم که: دو سه سال است برای شجریان بی‌اندازه دلواپس هستم! من برای شجریان و هنرش بی‌اندازه نگرانم، و بگذار من این نگرانی را آشکارا برای همه بگویم زیرا که شجریان متعلق به همه ملت ایران است. من بیش از دیگران برای شجریان نگرانم زیرا تصور می‌کنم یا یقین دارم که بیش از سایرین دوستش دارم...

منبع : http://shajarianfans.com/Post/252.aspx


[ ]
+
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
همکاری لطفی و شجریان از زبان لطفی

 

همکاری لطفی و شجریان از زبان لطفی

در اصفهان آخر، شجریان صدا را آن چنان رها کرد که سالن به لرزه درآمد. اگر بگویم شجریان برابر با قدرت سوز صدای طاهرزاده کار کرد اغراق نکرده‌ام. من هم به حالی رسیدم که به شیوه درویش خان ساز زدم

«چشمه‌ی نوش» را در عرض یک هفته با آقای شجریان ساختیم و اجرا کردیم. در فرانسه به هتل رفتیم و با هم زندگی کردیم. من می‌توانستم به منزل آشنایانم بروم اما‌ترجیح دادم به هتل بروم. آقای شجریان را محمدرضا صدا می‌زنم. می‌گفتم «محمدرضا این‌جا را این‌طوری بخوانی عالی‌تر می‌شود. او هم به من می‌گفت این‌جا را این طوری بزن. تبادل نظر می‌کردیم. زبان همدیگر را هم در ردیف و موسیقی ایران می‌شناسیم. بدون طراحی آن‌چنانی و در عرض یک هفته، چشمه‌ی نوش را آماده و اجرا کردیم. می‌گفتم محمدرضا، فرود این‌جا را تغییر بدهیم. قبلاً در راست‌پنجگاه، این‌طوری فرود آمده‌ای. بهتر است این طوری فرود بیایی در ردیف میرزا عبدالله هم هست و کار بسیار جدیدی است. گوشه‌ی راست قدیم را پیشنهاد و اجرا کردیم. در چشمه نوش، سه چهار حادثه نو اتفاق افتاده است.

در حاشیه‌ی کنفرانس خبری استاد محمدرضا لطفی پیش از اجرای کنسرت آذرماه در تهران
منبع: خبرآنلاین به نقل از موسیقی ما

http://shajarianfans.com/Post/255.aspx


[ ]
+
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
پیامی از شجریان در فرهنگ‌سرای بهمن

 

پیامی از شجریان در فرهنگ‌سرای بهمن

به نام آن که هستی نام از او یافت
مادران بزرگوار و پدران ارجمند! خواهران و برادران و نوجوانان مهربان! من همیشه شور بی‌پایانی داشتم که در چنین شب‌هایی نگاه‌درنگاه شما نازنینان با زبان معنوی آوا و نوا به راز و نیاز و درد دل بنشینیم تا به بانگ چنگ بگوییم آن حکایت‌ها که: «از نهفتنشان دیگ سینه می زد جوش!»

من در بسیاری از کشورهای جهان کنسرت‌هایی برگزار کرده‌ام ولی خداوند و دل‌های پر مهر شما گواه باد که هرگز شور و حال چنین شب‌هایی را نداشته‌ام و بی‌گمان این حال بازتاب فروغ دل‌های شماست در من. می‌دانید چرا؟! چون تاریخ زنده‌ترین گواه گویایی ست که همیشه جوانمردان و عیّاران و جانبازان از میان شما برخاسته اند  که ۱ خشت شکسته‌ی کوخ خویش را با هیچ کاخی عوض نکرده و نمی‌کنند.

تاریخ گواه است که همیشه پاسداران ناموس و پشتوانه‌های آزادی و امنیت و یار و همراه واماندگان و بی‌کسان و غریبان درمانده پهلوانان و مشتی‌ها و جوانمردان و نوچه‌هایی بوده‌اند که از زورخانه‌های کوی و برزن‌های شما برخاسته‌اند آنان که بی‌صدا و بی‌ریا یار و هم‌درد یتیمان و حتی ورشکستگان بودند و نان جوین خود را به سفره‌ی گرسنگان می‌بردند چوی شما پرورندگانی داشتند.

برای نیک‌فرجامی این پیام یک نکته از هزاران نکته‌ی سرگذشت پیر مرد عیاری از میان شما را که در بازار تهران دکه‌ی غذا خوری در بالاخانه‌ای داشت و خورشی به مردم می‌داد برایتان بازگو میکنم.

آن روان‌شاد بالای در ورودی دکه‌اش بر تابلویی نوشته بود: «نقد و نسیه میدهم حتی به شما.»

این پیرمرد عیار آخر شب‌ها پول‌های فروش خود را در کیسه‌ای می‌ریخت و پیاده به خانه می‌رفت. شبی دو مرد گرسنه او را به نام صدا می‌زنند و راه را بر او می‌بندند. می‌گوییند: «آقا هر چه پول داری بده!» او با خوش‌رویی تمام می‌گوید:

«آنچه پول در کیسه است برای شماست ولی یک شرط دارد و آن این است که امشب به خانه من بیایید و باهم شامی بخوریم و گپی بزنیم. از قرار معلوم شما مرا می‌شناسید و می‌دانید به قول خود وفا می‌کنم.»

آن‌ها با شناختی که از پیر داشتند دست و دل باز به خانه او می‌روند. پیر پس از پذیرایی بسیار گرم و سخنان حکیمانه و گفت و شنودهای ساده که آن‌ها را بر توسن راستی و درستی سوار کرده بود کیسه را به آن‌ها می‌دهد. آن‌ها می‌خواستند از گرفتن چشم بپوشند ولی پیر عیار نمی‌پذیرفت. هنگام جدا شدن دست آن‌ها را می‌فشارد صورت آن‌ها را می‌بوسد و می‌گوید من هم از شما خواهشی دارم: «با این پول کاری راه بیاندازید و تا می‌توانید درماندگان را یاری کنید. آن‌دو با یک جهان شرمندگی می‌پذیرند. بنا به گفته‌ی پیر عیار و راوی آن دو تن امروز از بزرگان  کار و خیر اندیشانند.»

این هم نوعی از سازندگاری‌های عیّاران شما مردمان دوست‌داشتنی بود.

در پایان این پیام چشم امید به شما دوخته‌ام که پیام دل مرا به خویشان و دوستان و آشنایان خود برسانید. از خدا می‌خواهم همواره سرافراز و شادکام باشید.

خاک پای ملت ایران
محمّد رضا شجریان

منبع : http://shajarianfans.com/Post/234.aspx


[ ]
+
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
گزارش از كنسرن همايون شجريان در سوئد

 

گزارش از كنسرن همايون شجريان در سوئد

همان‌گونه که احتمالاً در جریان هستید، چندی پیش کنسرت همایون شجریان با گروه نصفه و نیمه‌ی دستان در کشور سوئد برگزار شد و گروه سه‌نفره، با سه ساز تار، کمانچه و تمبک به اجرای قطعاتی از دو آلبوم «قیژک کولی» و «خورشید آرزو» پرداختند

و جالب‌تر از همه آنکه، همایون برای نخستین بار بدون حضور پدر، تمبک در دست گرفت و آواز خواند. دوست و همراه عزیز وبلاگ، خانم ژینا که در این کنسرت حاضر بوده، شبه‌گزارشی خواندنی از این برنامه فرستاده‌اند که ضمن تشکر از ایشان، شما عزیزان را به خواندن آن دعوت می‌کنم.

ده روز گذشت. ده روز از دیدارش گذشت! و چقدر زود... انگار همين چند ثانيه پيش بود. هنوز طنين آوايش گوشم را نوازش می‌دهد. هنوز نوای روح‌بخشش گرمابخش وجودم است. هنوز رقص انگشتانش را بر پوست نازک تمبكش از ياد نبرده‌ام. انگار همين چند ثانيه پيش بود... چقدر زود گذشت!

خسته نيستم. انگار نه انگار كه كيلومترها راه پيموده‌ام. شوق ديدارش این فاصله را بی‌معنا می‌كند و گلبانگ آوازش راه‌ها را نزديک. برای ديدارش رفتم. آری... ده روز پيش كيلومترها را به‌خاطرش پيمودم. يادم نمی‌آيد چقدر؟! شوق ديدارش همه‌چيز را از خاطرم برد. دوری راه، سردی هوا، درس، كار، زندگی! تنها به او فكر می‌كردم. انگار كه چيزی مهم‌تر از او وجود نداشت. زندگی بس است! از زندگی كردن خسته‌ام. آن‌قدر خسته كه كيلومترها را پيمودم تا لحظاتی چند، جسم و جان خسته‌ام را به نوازش نغمه‌های جاودانه‌اش بسپارم. جسم و جانم خسته است و روحم خسته‌تر! برای زندگی‌كردن به او احتياج دارم و به طنين آوايش تا دمی چند مرا از این حس و حال زمینی كسالت‌بار برهاند؛ تا لحظاتی فارغ از هر بيم و اميد، مرا به دوردست زيبايی‌ها پرواز دهد؛ تا بار ديگر برای ادامه‌ی زندگی، جانی بدمد در روح خسته و افسرده‌ام؛ تا شايد مرهمی باشد بر زخم‌های كهنه‌ی تنهايی‌ام.

به «اوپسالا» رفتم، شهر يخ‌زده‌ی شمال سوئد. فستيوال بود، فستيوال بين‌المللی موسیقی مقدس كه پنج‌شنبه سی‌ام اكتبر آغاز و يكشنبه دوم نوامبر به پايان رسيد. اين فستيوال كه از سال ۲۰۰۷ برگزار می‌شود، عنصری جديد در عرصه‌ی موسيقی سوئد و شمال اروپاست كه در جهت نشان دادن و شناساندن هر چه بهتر جوهر موسيقی و تأثير آن در بطن آدمی فعال است. فستيوالی علاقه‌مند به موسيقی معنوی و معنويت موسيقی؛ خواه مقدس، خواه كفرآميز، بدون مرز، برای هر دين، هر فرهنگ و هر سن!

اين برنامه، هر ساله ميزبان هنرمندان ايرانی نيز هست. هنرمندانی كه از دل اين خاک كهن بيرون آمده و با جان و دل، حرف‌های ناشنيده‌شان را با زخمه بر سازهايشان فرياد می‌زنند. گويا سال گذشته در چنين روزی، شهروندان سوئدی شاهد هنرنمايی عليرضا قربانی و يارانش بوده‌اند و اما امسال:
شهر يخ‌زده‌ی اوپسالا، در سرمای زير صفر درجه، ميزبان سه هنرمند ايرانی نام‌آشنا بود كه فرهنگ و اصالت موسيقی ايران را در برابر تماشاگران خارجی به نمایش گذاشتند.

روز شنبه، اول نوامبر

نمای بیرونی محل برگزاری کنسرت اخیر همایون شجریان/ اوپسالای سوئدساختمان شيک و مجلل Uppsala Konsert & Kongress سالن بزرگش را به اين برنامه اختصاص داده بود. بیرون ازسالن پر بود از ايرانی‌هايی كه از شهرهای مختلف به ديدار او و يارانش آمده بودند، تا لحظاتی چند، ميهمان خلوت عارفانه‌شان گردند. به‌گمانم آنها هم كيلومترها را به‌ياد نداشتند! با اعلام آغاز برنامه از بلندگو، به طرف سالن اصلی اجرای كنسرت رفتم. در بين راه، ياد روزهای بليت‌فروشی كنسرت همايون و گروه دستان در ایران افتادم و وبلاگ همايون شجريان و كامنت‌هايش و استرس دوستانی كه از ترس قطع برق يا قطع اتصال اينترنت‌شان به هراس ِ از دست دادن بليت افتاده بودند!

غمی بر چهره‌ام نشست...
سالن پرشور بود و پرهيجان. و «فرزند استاد شجريان» واژه‌یی بود كه همه را به تأمل وامی‌داشت. واژه‌یی كه بارها و بارها شنيده می‌شد و انگار اين واژه، محمدرضا شجريان ديگری را بر صحنه می‌طلبيد. ساعت پانزده و ده دقيقه، پس از معرفی و با تشويق مردم، همايون به‌همراه حمید متبسم و سعید فرجپوری به‌روی صحنه آمد تا بار ديگر همه را به آتيه‌ی روشن و درخشانش دلگرم كند. متبسم و فرجپوری تنها اعضای گروه پنج‌نفره‌ی دستان بودند كه توانستند در اين فستيوال همایون را همراهی كنند. بی‌شک برای همراهان و دوست‌داران هميشگی گروه دستان، عدم حضور سه نوازنده‌ی دیگر به‌شدت محسوس بود. همان‌گونه كه احساسی آشنا، حضور بزرگ‌مرد نازنينی را در كنار همايون می‌طلبيد.

گو انگار كه عادت كرده‌ايم اين دو را هميشه و در همه‌جا، با هم و در كنار هم ببينيم. و حضور يكی از آنها بدون ديگری، حس غريبی به‌همراه دارد. سازها در شوری «عاشقانه» كوک شد و فضای سالن را به نوای حنجره‌ی همايون مزين كرد. كلام متبسم بود و سوز آواز همايون كه اين‌گونه سر داد:

در تارهای عشق تو پیچیده‌ام عزیز
بر بند سخت زلف تو تابیده‏ام عزیز
از آفتاب مهر تو روییده‌ام ز خاک
در سایه‌سار سرو تو آسوده‌ام عزیز

او آرام بود و آرامشش گرمابخش وجودمان. كسی احساس سرما نمی‌كرد. كسی احساس غربت، كسی احساس خستگی، احساس دلتنگی نمی‌کرد. كسی كيلومترها را به‌ياد نداشت! انگار نه انگار كه اينجا ايران نيست. انگار نه انگار كه اينجا قطب است و بيرون حتی پرنده پر نمی‌زند. مجلسی بود گرم و عاشقانه كه همايون همه را به ضيافتش دعوت نموده بود. شيخ سخن، عاشقانه‌تر از عاشقانه‌یی سروده بود: خرامان از درم باز آ کت از جان آرزومندم / به دیدار تو خشنودم، به گفتار تو خرسندم

اين آواز با شعر جديد، برای دوست‌داران همايون كه در كنسرت ماه فوريه حضور داشتند، آوازی ناشنيده اما دلچسب بود. «چين زلف» با همنوازی تار، تمبک و كمانچه و همخوانی اعضای گروه همراه بود.

ای صبا گر بگذری بر زلف مُشک‌افشان او
همچو من شو گرد یک‌یک حلقه‌ی گردان او
گاه از چوگان زلفش حلقه‌ی مشکین ربای
گاه خود را گوی گردان در خم چوگان او

جای خالی نوای سازهای كوبه‌ای حدادی و سامانی را ضربه‌ی انگشتان همايون پر كرده بود و تار متبسم و كمانچه‌ی فرجپوری بار زخمه‌های بربت بهروزی‌نيا را نيز به دوش می‌كشيد! قطعه‌ی بی كلام «مستانه» بدون شورش کوبه‌ای‌ها كوتاه اما شنيدنی اجرا شد، و در آن ميان، لبخندهای دلنشين متبسم و فرجپوری بود كه در نگاه پرنجابت همايون گره می‌خورد و او نيز با لبخندی پرشور پاسخ‌گوی مهر ياران «دستان»اش بود. دستانی كه از اوج آغاز استقلال هنری‌اش تا به امروز، همواره يار و ياورش بوده‌اند. و اين عشق همبستگی، مستانه را مستانه‌یی شنیدنی‌تر نمود. «عشق پاک» آغازی در اوج داشت:

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب‌زنده‌داری‌ام
با او بگو چه می‌کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند بشتابد به یاری‌ام

و با این بیت فرود آمد:

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی‌رود
هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاکِ من

كمانچه‌ی فرجپوری در نيمه‌های راه به تار متبسم پيوست تا عشق پاک را پاک‌تر از عشق بيافرينند، و اشک شوق بود كه از ديدگان‌مان فرو می‌چكید...

ای آسمان به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه‌شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم

آرام‌آرام صداها رنگی دگر گرفت و رنگ‌ها يک‌رنگ و «قيژک كولی» كوک شد:

رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف
نغمه در نغمه و هر نغمه به‌یاد یاران
قیژک کولی کوک است
در این تنگی عصر

و پس از آن بار ديگر آوای كمانچه‌ی فرجپوری بود كه با همايون و «دلشده»اش همراه گشت:

خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش تو باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بیند
خوشا مُلکی که سلطانش تو باشی

همایون در اوج بود و همچون سواری کهنه‌کار می‌تاخت و در این راه، صفای ساز یارانش بود که با او همسفر می‌شد. «وطن» اما حس غريبی به‌دنبال داشت:

وطن! وطن! نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریب‌وار که زیر آسمان دیگری غنوده‌ام
همیشه با تو بوده‌ام، همیشه با تو بوده‌ام

همايون از خاک وطن آمده بود. هنوز بوی وطن می‌داد و برای ما، برای من كه سال‌هاست از خاک وطن فاصله گرفته‌ايم، وطن پرشور و پرمعنا بود. آن‌چنان كه در نيمه‌های راه، ما نيز با او كه همچون نگينی درخشان در ميان جمع می‌درخشيد، وطنش را هم‌آواز شديم: وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان... و اين تصنيف هميشه مانا، با بوسه‌ی متبسم بر سازش به پایان‌ رسيد و صدای دست‌های مردم بود كه سپاس‌شان می‌گفت. صحنه برای دقايقی چند هنرمندانش را غايب يافت؛ اما دست‌های مردم با زبان بی‌زبانی «مرغ سحر» را می‌طلبيد و او باز هم زيباتر از هميشه مرغ سحری سر داد. لحظاتی بود پرشور؛ اشک بود و لبخند، مست بوديم و هوشيار... و چشمی كه از ديدنش دل نمی‌كند و او كه گل سرخش را چون هميشه به‌پاس مهرورزی عاشقانش به حضار ِ به‌وجد آمده تقديم نمود.

گويی در يک آن، همه‌ی كاستی‌ها جبران شد. از اعتراضاتی كه قبل از كنسرت به‌خاطر سادگی دكور صحنه و كوتاهی برنامه گفته می‌شد، بعد از كنسرت خبری نبود. سی‌دی‌های «قیژک کولی» و «خورشید آرزو» در بيرون از سالن به‌فروش می‌رسيد و اين بهترين و باارزش‌ترين سوغاتی بود كه گروه با خود به‌همراه داشت؛ چرا كه هنوز جای خالی اين آثار در بازارهای اروپايی احساس می‌شود.

پس از برنامه، هم‌نشينی و هم‌صحبتی همايون بود با دوست‌دارانش، با علاقه‌مندانی كه كيلومترها را به‌خاطرش پيموده بودند و او چقدر متين و باحوصله با همه عكس می‌گرفت و امضا می‌داد. پس از خداحافظی و خروجش از سالن، دعای خير مردم بدرقه‌ی راهش شد. او رفت و دل‌ها به اميد شنيدن جاودانه‌هايش به انتظار نشسته...

پشت سر نگاهش كردم. فردا مسافر وطن بود و چشم‌انتظار در آغوش گرفتن كوچولویی كه با زبان شيرين بچه‌گانه‌اش او را بابا می‌خواند. تا آن زمان كه از پيچ جاده محو شد، نگاهم همچنان بر قامتش خيره بود. آن‌گاه با جمله‌یی آشنا او را به خدايش سپردم: به جانت، کز میان جان، ز ِ جانت دوست‌تر دارم

منبع : http://homayounshajarian.blogfa.com/post-182.aspx


[ ]
+
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
نگاه اسطوره‌ای به محمدرضاشجریان در سه بخش
 

نگاه اسطوره‌ای به محمدرضاشجریان در سه بخش

اسطوره، یکی از مهمترین و بارزترین مشخصه‌هایی‌ست که با آن می‌توان هر ملتی را تجزیه و تحلیل کرد و چنین و چنانی‌اش را با چنان و چنینی اسطوره‌ها ربط داد وهمین سبب هم هست که بانی انواع و اقسام مطالعات اسطوره‌ای شده است، از اسطوره‌شناسی و ذهن اسطوره‌ساز گرفته تا تعریف اسطوره و مقایسه اسطوره‌ها

فقدان علم کافی نسبت به مسائل اسطوره‌ای سبب می‌شود که اذعان داشته باشم موضوع این مقاله اینقدر مهم و پر ملات است که نیاز  به ورز داده شدن بسیار و تحقیق حضینی دارد که تنها از عهده کارشناسان و پژوهشگران امر بر می‌آید. اما از آنجا که یکی از مباحث اصلی اسطوره، ذهن اسطوره ساز است لذا دخیل بودن افکار و توقعات و خواسته‌های اشخاص عام یک جامعه در شکل گیری یک اسطوره امری‌ست بدیهی و مطرح شدن خواسته‌ها و نگاه‌های آنها یکی از ارکان اصلی بحث اسطوره شناسی‌ست. و بدین سبب هم هست که بحث، نگاه اسطوره‌ای به محمد رضا شجریان را آغاز کردم تا در کمترین اتفاق ممکن دست به روشنگری شخصی زده باشم.

چند مدتی می‌شود که ذهن اکثر اهالی هنر و خصوصا اهالی موسیقی اصیل ایرانی درگیر مباحث اسطوره‌ای‌ِ شخص استاد محمد رضا شجریان شده‌ است. این موضوع به وضوح بعد از کنسرت همایون شجریان و آن سخنرانی کذایی محمد رضا شجریان در مورد قطع برق، آب و تاب بیشتری به خود گرفت و حتی پایش به یکی از ماهنامه‌های موسیقی هم باز شد که در ادامه از آن مفصل‌تر یاد خواهم کرد.

بررسی و ریسیدن شخصیت استاد محمد رضا شجریان با تار و پود‌های اسطوره‌ای، به راحتیِ یک محاوره دوستانه و نظردهی اینترنتی و گپی در بزم شبانه نیست. بی‌شک ذهن‌های همیشه درگیر افرادی که محققانه، تفکرات و دانسته‌های خود را به همراه برداشت‌های واقعی و اجتماعی استاد محمدرضا شجریان در هم می‌آمیزند، مولد سوال‌هایی‌ست که پاسخ گویی به آنها نه‌ تنها می‌تواند باعث روشنگری شخصی شود بلکن با پیگیری و شائبه بیشتر می‌تواند اثری بهینه و هدف‌دار بر این قائله داشته باشد.

هر شنونده‌ی موسیقی اصیل ایرانی در مقام یک شخصیت اسطوره ساز- مقامی که هر ایرانی در چهارچوب مبانی اسطوره‌ای از آن برخوردار است- به این نتیجه رسیده‌ است  که استاد محمد رضا شجریان بدون شک در موسیقی اصیل ایرانی تبدیل به اسطوره‌ای زنده شده است و از آنجا که اسطوره‌ها را برخوردار از قدرتهای آنچنانی می‌پندارد توقع‌هایی را در سر می‌پروراند که گاها از صحت و سقم آنها از نظر یک محقق اسطوره شناس بی‌خبرم.

در همین ایام و با این اوصاف و احوال رانده شده و این نگرش جدید، مطلبی در آخرین شماره
ماهنامه "فرهنگ و آهنگ 22" چاپ می‌شود با عنوان، "شجریان، محبوبیت و چالش‌ها" به همراه مصاحبه‌ای مفصل با استاد محمد رضا شجریان.
موضوع این مقاله‌ی تقریبا نیم صفحه‌ای، بر میگردد به شخصیت اسطوره‌ای استاد شجریان و توقع ‌هایی که از یک اسطوره‌ی زنده می‌رود. با این که می‌توان این مقاله را حاصل یک نگاه بسیار اجمالی و گذرا به این موضوع دید تا یک تحقیق عمیق-تا بدانجا که مقام اسطوره را در کنار شخصیت‌های معروف و فوتبالیست‌ها قرار داده است- اما از مصاحبه‌ی مفصلی که در کنار آن با استاد شجریان شده‌ است نمی‌توان به سادگی گذشت.
در یکی از سوال‌های این مصاحبه موضوع قدرت چهره‌های محبوب– که قطعا همان اسطوره مورد بحث ماست- از استاد شجریان سوال شده است که متن سوال و جواب دقیقا در زیر آورده شده است:


سوال از فرهنگ و آهنگ:
اصولا هنرمندان و ورزشکاران و چهره‌های محبوب بین مردم تاثیر گذاری‌های خیلی بسزایی در مردم و ذهنشان دارند و صاحبان قدرت هم بر این موضوع واقف‌اند. اینجا این سوال مطرح است که بنظر می‌آید هنرمندان ما در ابن باره کمی منفعل هستند و با وجود اینکه تمام زندگی هنرمند–بحث شغل را نمی‌خواهم بیان کنم- هنرش است، وقتی در تمام زندگی هنرمندان دست می‌گذارند و محدودشان می‌کنند، چهره‌های هنری ما چه موضعی مقابل سیاست‌ها باید داشته باشند؟

جواب از استاد شجریان:
نمیتوانند موضعی داشته باشند. برای اینکه فردا از نان خوردن می‌افتند. کار دیگری هم بلد نیستند. چون این کار را بلدند و این کار، کار هر کسی نیست. او دنبالش رفته، سال‌ها وقت گذاشته تا هنرمند شده. حالا نمی خواهد گرسنه بماند، کار دیگری نمی‌تواند بکند. او کارش هنرش است و وقتی این گونه مشکل ایجاد می‌کنند، هنرمند زندگی‌اش و همه چیزش تحت الشعاع قرار میگیرد. این است که بعضی از هنرمندان مجبورند تن به هر کاری بدهند تا زنده بمانند و شکم خود را سیر کنند و متاسفانه ارزش کار در این حد پایین می‌آید. یعنی موسیقی میشود مثل شیر بی‌یال و دم و اشکم. موسیقی این گونه می‌‌شود که می‌گویند اینجا را بزن، اینجا این کار را بکن، چهار مضراب نداشته باشد، ریتم نداشته باشد تا ما بتوانیم پخش کنیم. این موسیقی به درد نمی‌خورد، موسیقی هنگامی خوب است که هنرمند وقتی می‌خواهد خلق کند آزاد باشد، جلویش را نگیرند کارش را بکند. این جامعه است که قبول میکند یا نمیکند، نه ادارةی ارشاد. گاهی اوقات هم به بعضی از کارهایی مجوز دادند که اگر قرار بود مجوز ندهند به آنها نباید می‌دادند و به چیزهایی اجازه ندادند که می‌باید در جامعه می‌بود. صرفا سلیقه‌ی شخصی‌است و یک دستور است که به او داده‌اند.


اولین احساساتی که در مواجه با این جملاتِ استاد شجریان گریبان یک ایرانی شنونده موسیقی اصیل را میگیرد، یاسی سنگین از خبر بوقوع نپیوستن توقعات شخصی‌ از شخصیت اسطوره‌ای استاد محمد رضا شجریان است. که:
آیا محمد رضا شجریان هم مشکلی مالی معیشتی و آب نان دارد؟
آیا تفکرات این ایام محمد رضا شجریان می‌باید همانند یک استاد عادی موسیقی باشد که تنها حرفه‌اش تدریس در آموزشگاههای خصوصی‌ست؟
آیا تمام ابهت محمدرضاشجریان و پتانسیل پرستیده شدن ایشان توسط میلیون‌ها ایرانی تنها باید در تعداد بلیت‌های فروش رفته کنسرت در چند ساعت تخلیه شود؟
آیا قدرت ایستادگی و تقابل محمد رضا شجریان در برابر وضعیت نابسامان موسیقی همانند هر دانشجو و دانشیار و آهنگساز و نوازنده‌ای موسیقی است؟

در نخستین نگاه، قضاوتِ یکطرفه، کفه‌ی حق را به نفع ذهن اسطوره ساز -یا بهتر بگویم شنونده موسیقی اصیل یا بهتر بگویم یک شهروند ایرانی- در برابر اسطوره‌اش سنگین می‌کند و اینطور می‌نماید که اسطوره در برابر خواسته‌ها و توقعات مخاطبینش امهال کرده یا میکند.!
اما تنها کمی تامل و دو طرفه کردن نگاه کافی‌ست تا متوجه شد تمامی این حق‌های یک جانبه یا روشنتر بنگارم سوالهای رانده شده تنها در گرو و پسرخوانده‌گی یک سوال اصلی بر‌می‌آید که چنان چه به آن جوابی داده نشود، اصولا محق بودن تمامی این توقعات و سوالات، به طرز هولناکی زیر سوال میرود و اینبار نگاه اسطوره ساز خواهد بود که چوب کج‌انگاری بخورد و در مقام پاسخگو بر‌آید.

و اما سوال اساسی اینجاست:
آیا محمد رضا شجریان یک اسطوره‌ی زنده است؟ یا تنها یک شخصیت کاریزما یا کلماتی مشابه که به اشتباه رو در کوی واژه‌‌ی اسطوره‌ کرده‌اند؟


بعضی لحظات که به موضوع بحث در گرفته میان "هدایت" و طرفداران شجریان می اندیشم. دلم می خواهد شعر سعدی را برای او بخوانم: "بنشین که هزار فتنه برخاست ... از حلقه عارفان مدهوش" و بگویم از سخن گفتن با عاشقان راه به جایی نمی برد. و بهتر است مثل بقیه، بر لب جوی بنشیند و گذر عمر را تماشا کند.
اما می دانم که او و من در مقام و مقالی دیگر باز عنان شکیب از دست خواهیم داد و دل سپردگانِ اسطوره اندیش را پریشان خاطر و دژم خواهیم کرد.  شاید در نگاه برخی کسان، تلاش برای به نقد کشیدن ستون های فرهنگی و چهره های جاودانه، حکمِ آهن سرد کوفتن و خورشید  به گل اندودن را داشته باشد. اما ما همسو و همفکر با قشری از دردمندان و اهل خرد که به آینده این مرز و بوم می اندیشند، معتقدیم که تنها تیغ بی ترحم نقد، می تواند مرز میان سره و ناسره را روشن کند. و انتقاد و بررسی بی رحمانه، در برپایی بنای فرهنگی پویا و جاندار، مددکار ما است. ما، من و تو که در فراق آفتاب خرد، اختر به سحر شمرده ایم. برویم سراغ اصل مطلب.

اسطوره چیست؟ آیا معنای این واژه روشن است؟ آیا لازم نیست که پیش از بحث معنای دقیق کلمات کلیدی را شرح دهیم تا مانع بسیاری از بدفهمی ها شویم؟

به تعداد افرادی که در زمینه ی اساطیر تحقیق کرده اند، تعریف اسطوره وجود دارد. افزون بر این در دوره های مختلف تاریخی نیز معنای اسطوره دچار تحول شده است. فهمی که در یونان باستان از اسطوره وجود داشت؛ برای مثال در ذهن سوفسطاییان و یا افلاطون و ارسطو، با تصوری که شلینگ، ژرژ دومزیل، ارنست کاسیرر، ژرژ سورل، میرچا الیاده، رولان بارت و پل ریکور تفاوت دارد و هر کدام از این اشخاص نیز تعریف ویژه ای از اسطوره ارائه کرده اند. تعریف کاسیرر دلشمغولی هایی یک متفکر نوکانتی را که درگیر فلسفه اسطوره شناسی است هویدا می کند. الیاده در جامه یک پدیدارشناس و متخصص تاریخ ادیان به تعریف و تحلیل اساطیر می پردازد. رولان بارت به مثابه یک نشانه شناس پا به این گستره می گذارد. (هرکس از مهره ی مهر تو به نقشی مشغول!)

اما هنگامی که در جستجوگر گوگل کلمه ی "اسطوره" را می نویسیم، با این عناوین روبرو می شویم:
مایکل جکسون اسطوره موسیقی - پرویز یاحقی اسطوره موسیقی ایرانی - شادمهر اسطوره موسیقی پاپ - همه چیز درباره سلین دیون اسطوره موسیقی - آواز ِ اسطوره ای احمد ظاهر خواننده فقید افغان - جان بری اسطوره موسیقی فیلم - بتهون اسطوره ی آهنگسازی - جان ویلیامز اسطوره ی حقیقی موزیک متن فیلم - رامپال اسطوره فرانسوی فلوت - کیتارو؛ معرفی یک اسطوره شرقی - پنجاه سالگی مایکل جکسون یک اسطوره زمینی - ستار اسطوره موسیقی ایران ....
چه چیزی بین همه ی این اساطیر! مشترک است؟ غیر از اینکه همه انسان هستند (و به خاطر موضوع خاص بحث مثال ها از میان اهالی دنیای موسیقی انتخاب شده اند.) و می توان مثال های بسیاری در زمینه های دیگر، مانند ورزش، سینما، تئاتر، ادبیات و ... بدین سیاهه افزود.

اسطوره شناسان معمولا درگیر گذشته های دور و اندیشه هایی هستند که در گذر هزاره های صیقل یافته و با دنبال کردن این سرنخ ها می کوشند به فکر و خیال مردمان آن روزگار پی برند. و از سوی دیگر به بررسی تاثیر این فکر و خیالات کهن سال در زمان حاضر می پردازند. به عبارت دیگر در بیشتر موارد اسطوره یک گفتار است یک ایدئولوژی است که خط مشی ها، مرز میان ما و ایشان را مشخص می کند. اسطوره (فارغ از محتوایش) فرهنگ یک قوم را در طول تاریخ رقم می زند.
اما وقتی به نمونه هایی که ذکر شد، نگاه می کنیم. می بینیم چنین وضعیتی وجود ندارد. چه کار باید کرد؟ غیر از این که معنای اسطوره در این کاربرد ویژه را زیر ذره بین بگذاریم و ببینیم اسطوره ی زنده چیست؟ وقتی من کسی را با واژه ی اسطوره ای توصیف می کنم، دقیقا چه می خواهم بگویم؟ می خواهم بگویم که این شخص چه تفاوتی با بقیه انسان ها دارد؟

به گمان ما انسانی که لقب اسطوره را بر دوش می کشد تکرار ناپذیر است، اما مگر ما آینده را دیده ایم؟ انسان اسطوره اندیش که در گذشته ی جاودانه زندگی می کند و دیروز و امروز و فردای برایش معنای مشترکی دارند، این صفت را به راحتی می تواند به کسی که دوست دارد اعطا کند. و اینجاست که ارباب جراید به دلیل نیاز شدید به "تیتر" به جعل الفاظ چنگ می‌زنند. ایشان متولیان رسمی حسرت و حیرت هستند، حیرت از این که فلان شخص چه می کند! با صدایش با رقصش با آهنگ هایش با سرعت دویدنش با حرکاتی که در بازی شطرنج از خود نشان می دهد. و حسرت از این که اگر او نباشد چه خواهد شد. چه ضایعه ی هولناکی است نبودن در جهانی که او نباشد.

انسانی که لقب اسطوره را بر دوش می کشد، در کار خویش چرب دست و استاد است.


انسانی که لقب اسطوره را بر دوش می کشد؛کسی است که گمان می کنیم آیندگان باید خود را با او مقایسه کنند.
اما تکرار واژه ها و بهره جستن از سنگینی معنای آنها برای اغوا و افسون مخاطب چه پیامدی به بار خواهد آورد؟ وقتی که تعداد زیادی اسطوره در زمینه های مختلف داشته باشیم، آیا حیثیتی برای کلمه ی اسطوره می ماند؟ هنگامی که به چند نفر صفت اسطوره ی موسیقی ایران می دهیم. در واقع داریم این کلمه را لوث می کنیم.
کلمه ی حماسه را روزی چند بار می شنویم؟ گویا به هر کار کوچک یا بزرگ باید لقب حماسه بدهیم تا اعتماد به نفس کاذب ما خدشه دار نشود. باید شکست هایمان را به سرعت فراموش کنیم و پیروزی ها حتا در سطح مسابقات ورزشی نام حماسه به خود بگیرد.

یکی از مهمترین شیرین کاری های رسانه های ایدئولوژیک، آلوده کردن زبان است، از درون تهی کردن کلمات و سوار کردن معنایی که هرگز در حد قد و اندازه ی واژه های به کار رفته نیست. روز جمعه اخبار ورزشی ساعت 19 شبکه سوم سیما، از خداداد عزیزی و عابدزاده و کریم باقری به عنوان "حماسه سازان ملبورن" نام می برد. وقتی که پیروزی بر تیم استرالیا نام یک حماسه به خود می گیرد. منِ مخاطب و خواننده، در کتاب "حماسه سرایی در ایران" (ذبیح الله صفا) دنبال چه می گردم؟ البته مددرسانی جراید زرد را در بخشیدن ژرفای تازه به این مغاک بی انتها نباید از یاد برد.

باری، ما اسطوره را برای ویژگی هایی که مثبت است بکار می بریم، بیشتر اوقات به یک قاتل حرفه ای که افراد بسیاری را به شیوه ای فجیع کشته است، لقب اسطوره ی آدمکشی نمی دهیم.

به نظر می رسد کلمه ی اسطوره در معنایی که ما در ذهن داریم، همسایه ی دیوار به دیوار ِ واژه ی "کاریزما" و "شخصیت فرهمند" است. این کلمه با جامعه شناسی وبر و از هنگامی که وی از گونه های مختلف اقتدار و مشروعیت سخن می گفت، کاربرد و اهمیت بسیاری پیدا کرد: ژولین فروند در این باره می گوید: "وبر، کاریزما را (که از رودولف سوهم (Rudolf Sohm) به عاریت گرفته است) چنین تعریف می کند: کیفیت استثنایی شخصی که به نظر می رسد واجد یک قدرت فوق طبیعی، فوق بشری یا دست کم غیر عادی است، که از گذر آن چونان مرد مقدر و سرنوشت ساز جلوه می کند و بدین دلیل، مریدان و هوادارانی گرد او جمع می شوند. رفتار کاریزمایی ویژه ی فعالیت های سیاسی نیست، زیرا می توان آن را در زمینه های دیگری چون دین، هنر، اخلاق و حتا اقتصاد ملاحظه کرد. هر چند به نظر وبر یکی از خصلت های کاریزما دشمنی یا دست کم بیگانه بودنش نسبت به فعالیت عادی اقتصادی است."

اکنون بر اساس سخن هایی که گفتیم و قبل از ادامه‌ی بحث نگاهی دباره به سوالات موجود می‌کنیم.:

شجریان کیست؟ یک اسطوره است؟ یک شخصیت فرهمند است؟ یک هنرمند چیره دست است؟ ما مردم از او چه توقعی داریم؟ آیا او وظیفه ای در قبال جایگاه خویش دارد یا "هر چه آن خسرو کند، شیرین کند؟"


و آیا میان ذهنیت انسان‌هایی که دوست دارند شجریان اسطوره‌شان باشد با شجریانی که دوست دارد اسطوره باشد(یا نباشد) تعاملی وجود دارد؟


گاه اول:

وقتی جملات اسطوره‌شناسان بزرگ ایران را درکتاب "گستره اسطوره" و بخصوصی این جمله‌ی یدالله موقن را که :‌ " ذهن اسطوره ساز آماده این است که هر انتقادی را توطئه ببیند" میخواندم هیچ گاه تصورش را هم نمی‌کردم که چنین واضح و شفاف ماجرا را درک کنم و به سهل و ممتنعی اشعار سعدی از واقعیت پیرامون آگاه شوم.

گربه‌سان که به اطرافم خیره می‌شوم و دقیق میگردم در بحث آورده شده در باره اسطوره و سخن‌های شنیده شده‌ی خصوصی و عمومی، بی‌هوا به یاد تبلیغات بیمه می‌افتم که همیشه می‌خواهد هشیارمان کند حوادث هیچ گاه خبر نمیکنند و غبطه می‌خورم که چرا بیمه روح را پوشش نمی‌دهد.

گاها به تخیلم مجالی میدهم که در دفتر نماینده‌گی بیمه‌ای بنشیند و بگوید: حرفی دارم که برای مطرح کردنش با مخاطراتی مواجه‌ام، می‌ترسم که وطن فروش،توطئه گر، خائن، حقیر اسطوره ٌکش، جاهل، یا حتی  یغماگر فرهنگ قلمداد شوم. آیا شما می‌توانید روحم را بیمه کنید تا در این گذرگاه به سلامت عبور کند؟

و در دل میگویم که اگر هم نکردید لذت و دست‌آورد این مهم به قدر ناسلامت شدن روح  برایم ارزش دارد.
تخیلم که از دفتر بیمه برمی‌گردد با مهدی شاه‌ولی(سعید) هماهنگ میکنم که ادامه صحبتمان را به شکل گفتگویی بنویسیم. آگاهش میکنم که هرچند صدرنشینان انجمن نکته دانی بر کار ما خرده ها گرفته اند. اما کسانی هم بوده اند که همراه ما شوند. او نیز به این امید که روزی بانگ نشاط از این بام برخیزد همراهم می‌شود.
 
گاه دوم:

هدایت:
 حرفهایم رو با این جمله معروف فروید شروع می‌کنم که می‌گوید:"اسطوره سازی در درون ماست".
یعنی اینکه همه آدمها و از جمله من وتو هم توی زندگی همیشه اسطوره سازی می‌کنیم.اما عموم مردم ما فکر می‌کنند اسطوره یعنی رستم، زرتشت یا اسطوره‌های مذهبی مثل امام حسین ،ابوالفضل و ... فکر میکنی ما می‌توانیم به یک فهم دقیق از اسطوره برسیم.در واقع اگر کسی بخواهد بپرسد اسطوره کیست یا چیست جواب این سوال را چطور می‌باید داد؟ اسطوره چه نقشی برای ما بازی می‌کند؟

مهدی:
 اسطوره، جهان بینی انسان پیش منطقی (pre-logical) یا عرفانی است. اسطوره به اندیشه مرخصی اجباری می دهد. اسطوره در لحظه لحظه ی زندگی انسان حضور دارد؛ چرا که دشوارترین کار در این دنیا فکر کردن است. مهم نیست ما با کدام فرهنگ روبرو باشیم: انسان در معنای عوام؛ با اندیشیدن بیگانه است. از این روست که هم در غرب (حتا با تجربه های رنسانس،  رفورم مذهبی، روشنگری و انقلاب صنعتی)  هنوز زنده است و در شرق (که اساسا با اندیشیدن خصومتی بنیادین دارد) بر سکوی اقتدار است. با این حال اسطوره سازی مردم غرب در روزگار ما به دلیل حضور قشر روشنفکر بیداری که همه چیز را به پرسش می کشد و از پوچی حیات نمی ترسد، مصیبت چندانی به بار نمی آورد و با خلع سلاح شدن در حد سرگرمی قشر متوسط باقی مانده است.

از آنجا که در شرق و به ویژه در ایران، هرگز سنت عقلانی در معنای خرد نقاد خود بنیاد وجود نداشته است، مرزهای حیات ما از قلمرو اسطوره متمایز نشده است. این واقعیت و مصیبت تاریخی باعث شده است که همواره در گرداب اسطوره و بینش اسطوره ای گرفتار باشیم.

به عبارتی دیگر انسان غربی با اندیشیدن به اسطوره، اسطوره را در قفس نهاده است. اما ما به دلیل نیندیشیدن در قفس اسطوره اسیر شده ایم.

هدایت:
 من فکر می‌کنم که ما ایرانیها اخیرا به شکل بسیار زیادی اسطوره پرداز شده‌ایم و برای هر گزینه‌ای و در هر زمینه‌ای رو به ساختن اسطوره‌ها می‌بریم. مثلا می‌توانیم یک شخص را خیلی توانمند جلوه دهیم، یا کاریزما، مثلا یک شخصیت فرهمند .اما چرا به شکل افراطی اسطوره پردازی می‌کنیم.

مهدی:
 من فکر نمی کنم اخیرا زیاد اسطوره پرداز شده باشیم، ما همیشه زیاد اسطوره پرداز بوده ایم. و به دلیل زندگی در جامعه ای ایدئولوژی زده، مدام شنونده ی رسانه هایی هستیم که خوب ها و بدها را با چکش در سر ما می کوبند تا فراموش نکنیم، دوست کیست و دشمن کیست. پنداری که در گذشته ی ما جاری بوده است در جامه ای جدید، امروز ما را به بند کشیده است و همه ی ما را وادار کرده است تا طیف ظاهرا خوب ها و بدها را در کشوهای خیلی خوب و خیلی بد طبقه بندی کنیم.

هدایت:
از آنجایی که پدر آقای شجریان قاری قران بودند طبعا نوع تربیت ایشان بسیار نزدیک و همگام بوده است با تمامی معیارهای متعالی مذهبی ایران. و همچنین زمانی که بعضی از خواننده‌گان و اهالی موسیقی ما به نقل خودشان برای هر شب اجرا بیش از یکی دو هزار تومان دستمزد می‌گرفتند(که در زمان خود دستمزد فوق‌العاده‌ای محسوب می‌شده است) ایشان ترجیح میدادند به هر جایی رفت و آمد نکنند و در حاشیه باشند.
بنابه به دلایل بسیار زیادی که من میتوانم آنها به 6 دسته اصلی زیر تقسیم کنم استاد شجریان به جایگاه بسیار نادری رسیدند. (هیچ اولویتی در کار نیست، اعداد تنها برای شماره‌بندی استفاده شده‌اند)
1 – گسترش تکنولوژی که در شاخه‌ای مثل موسیقی بی‌شک چونان قلب طپنده‌یی عمل می‌کند.
2 –  روی کار آمدن جمهوری اسلامی ایران و تغییر جایگاه و نوع نگاهی که به موسیقی شکل گرفت که این موضوع جای صحبت و قلم فرسایی بسیار زیادی دارد. (بی‌شک اصلا مقصودم این نیست که زمینه‌ی فعالیت مناسب موسیقیایی بهتری برای استاد شجریان و امثال ایشان مهیا شده بلکه مقصودم شکل گرفتن محیطی بود برای رشد شخصیتی چون محمد رضا شجریان)
3 – بیش از دو دهه همکاری با زبده‌ترین و بی‌شک ماندگارترین نوازنده‌گان و آهنگسازان ایرانی،
از همکاری با گروه چاووش و محمد رضا لطفی گرفته، تا کار با استادانی چون فرامرز پایور، پرویز مشکاتیان، حسین علیزاده، تا نوازنده‌گان بی‌بدیلی چون استاد فرهنگ شریف و استاد جلیل شهناز و و و و
4- اجرای تقریبا مدون اما پراکنده‌ی تمامی دستگاهها و آواز‌های ایرانی توسط ایشان آن هم اکثرا در زیباترین اجراهای ممکن در طول این دو دهه. تا جایی که هر ایرانیی که کمی به دستگاههای موسیقی‌مان آشنایی دارد و یا هر هنرجوی آوازی میتواند به فراخور حالش از اثار ایشان بهره‌مند شود.
5 – خواندن دعای ربنا و حضور در ملکوتی‌ترین لحظات عرفانی یک ایرانی. که این واسطه‌گی (اتصال خالق و مخلوق)از بارزترین خصوصیات اسطوره‌هاست.
6- استعداد و صدای کم نظیر جناب استاد محمد رضا شجریان

با توجه به این موضوعات رانده شده تو نیز با من هم عقیده‌ای، که جامعه اسطوره ساز ایرانی ، در وادی موسیقی نیاز به اسطوره‌ای می‌داشت که  جناب محمد رضا شجریان با شرایط ذکر شده بهترین گزینه ممکن برای این مهم بود.

مهدی:
با توجه به نگاه اسطوره ای ما نیاز به اسطوره در همه ی عرصه ها هستیم. و یکی از این عرصه ها موسیقی است. ولی مشکل همین جاست. چرا ما اینقدر به اسطوره نیاز داریم؟ انسان نیازمند به اسطوره، انسان اسطوره زی، انسانی بدوی است که از بد روزگار چند هزار سال دیر به دنیا آمده است.
بگذار یک جمله از رولان بارت رو نقل کنم:
اسطوره موضوع سخن خود را از هر گونه تاریخی محروم میکند تاریخ در وجود اسطوره تبخیر میشود این گونه‌ای خدمتکار ایده‌ال است: همه چیز را آماده میکند میآورد، میچیند، ارباب میرسد و او در سکوت ناپدید میشود. فقط می‌ماند که لذت ببریم و ازخود نپرسیم که این چیز زیبا از کجا آمده است.اسطوره فقط میتواند از ابدیت بیایید.


هدایت:
من فکر میکنم خود آقای شجریان نیز از یک زمانی متوجه شدند که می‌توانند اسطوره‌ی موسیقی اصیل ایرانی قلمداد شوند. این رخ داد با مخالفت ایشان به سازمان صدا و سیما و آن نامه‌ی کذایی که ایشان برای جناب لاریجانی نوشتند و بصورت رسمی پخش آثارشان را ممنوع کردند، شروع میشود وبا زلزله رود بار و کنسرت‌های ایشان برای کمک به مردم زلزله زده اوج می‌گیرد. 
اما بازی اصلی از زمان زلزله بم شروع می‌گردد که من آنرا بصورت یک نقطه حساس موضوع اسطوره‌ و اسطوره ساز نگاه می‌کنم.
به زعم من اگر شجریان در طول سالهای گذشته تنها به سکوت و مسالمت نکردن دربرابر شرایط نابسامان موسیقی بسنده کرده است  بدین سبب بوده که شخصیت اسطوره‌ای ایشان می‌بایست که بر همگان علنا آشکار می‌گشت.

زلزله‌ی بم نه تنها بم بلکه همه‌مان را لرزاند. شجریان با توجه به موقعیت یگانه‌ای که دارد خودش را در جایگاهی می‌بیند که دست به کار بزرگی زده و نه تنها ارادت و احساسات همدردی خویش رو به پای مردم بم بریزد بلکه با تمام طرفدارانش -که ما از آنها با نام اسطوره سازها یاد میکنیم- قدرتی را بسازد که شرایط مقابله با جو نابسامان موسیقی را دارا باشد.
آنهایی که برای درد کلیه استاد شجریان رنگ از رخساره بر‌می‌گرفتند و برای بلیت کنسرتش شیشه‌ی مغازه می شکستند و در صف‌های شبانه روزی می‌خوابیند، پا پس گذاشتند.
با یک حساب سر انگشتی به راحتی میشود محاسبه کرد که اگر این همه طرفدار میلیونی که می‌خواهند شجریان اسطوره شان باشد تنها نفری ده هزار تومان به حساب باغ هنر بم می‌ریختند تا حالا دو تا باغ هنر بم ساخته شده بود.
جناب شجریان به وضوح چنان از اسطوره‌سازها دل سرد میشود که دست به فروش اثار نقاشی‌اش میزند و در افتتاحیه نمایشگاهش به وضوح میگوید"
مدتي است دردي به دل من نشسته كه گاه در لفافه از آن سخن گفته ام اما امروز به صراحت مي گويم كه مردم بم را فراموش كرده اند.
انگيزه من تنها كمك به مردم بم نيست، بلكه مهمتر از آن فراموش نكردن آن است. چرا كه مردم بم سرانجام بم را خواهند ساخت، اما اين فراموشي سرانجام از ميان خودمان قرباني مي گيرد، به درون زندگي ما نفوذ مي كند و مثل موريانه ما را از درون مي پوساند، اول بم و سپس ديگر نزديكانمان را فراموش مي كنيم.


این جملات که برایم سوال است چرا جار و جنجال روزنامه‌ای و خبری به دنبال نداشت و کسی برایش سطوری را رج نزد اینقدر صقیل می‌‌نماید که موضوع تعامل اسطوره و اسطوره ساز را به راحتی به چالش می‌کشاند.
اسطوره سازی که کج دار و مریض وبر حسب عادت اسطوره پردازی می‌کند-صرف نظر از سنگ محک زدن به عملش- و آن هم اسطوره‌ی زنده‌ای که با آن در تعامل مستقیمِ کنش و واکنش است، آیا می‌تواند توقعی از اسطوره‌اش در جایگاهی که قرار دارد داشته باشد و آیا می‌توان به صحبت‌های شجریان در ماهنامه فرهنگ و آهنگ(که در بخش اول آورده شده است) خرده گرفت؟ و نقش تعیین کننده‌ی اسطوره‌ای استاد شجریان در این بازی چگونه است؟

سعید جان مایلم که در این وادیی که همگان به دنبال جواب سر راست‌اند موضوع اسطوره‌ایی شجریان را با سوالات ذکرشده رها کنیم، و به انتظار بنشینیم گذر زمان  و رفتارهای آتی شجریانِ اسطوره و  مردم اسطوره‌ساز را.

مایلم که این بحث رو با حرفهای تو ببندیم:

گاه سوم:

فهم فلسفی اسطوره با این بصیرت آغاز می شود که اسطوره در جهانی تصنعی یا ابداع شده سیر نمی کند بلکه وجودش نوعی ضرورت خود را دارد و بنابراین طبق مفهومی که ابژه در فلسفه ی ایده آلیستی داراست اسطوره، شیوه ی "واقعیت" خود را می یابد.
هویت های تهی همچون حباب های خالی در عمق یک دریاچه متولد می شوند در زمان بر آمدن از ژرفای آب با هم یکی شده و خلائی بزرگتر را می سازند که می تواند با کسی با چیزی پر شود. چیزی که خود را بهتر نشان می دهد یا چیزی که بهتر است. چیزی که ما او را اسطوره خواهیم نامید. چیزی که از ما برتر است و می تواند خلا وجودمان را از ما نهان کند. ما را فریب دهد که با پیروی از او [اویی که بزرگ است] با هم ذات پنداری و همسان پنداری خویش، ما نیز بزرگ شویم.
مهم نیست که یک اسطوره با تو چه می کند، شاید یک اسطوره آن چنان بلند نظر باشد که ما را به بازی نگیرد. ولی اسطوره اندیشی، همچون ویروس اچ ای وی، به گونه ای ساختار دفاعی اندیشه را نابود می کند؛ که هر هر فرومایه ای می تواند بر خیال من و تو فرمانروایی کند.
اسطوره ها تغذیه می کنند و خوراکی که زنده ماندنشان را تضمین می کند، خرد کسانی است که این اسطوره ها را تجربه می کنند. لحظه ای که مخاطب و معتقد به اسطوره در چنگ اسطوره گرفتار است، زمانی که در اوج لذت است، زمانی که وجود خود را در ارتباط با یک وجود ماورائی و مسلط، فراموش می کند و همه چیزش بدل به تمنای اسطوره می شود، لحظه ای است که اسطوره جان می گیرد، رشد می کند و قد می کشد.
موسیقی این ارتباط را دو چندان می کند، موسیقی کلاسیک ما زبان حال مردمانی رنجیده ای است که غرق در اشراق و شهودند. موسیقی مردمانی است که از جدایی می نالند. جدایی از منبع و مبدا عظمت و شکوه. مردمانی که در تلخ ترین لحظات شوربختی نیز تنهایی خویش را باور نکرده اند. این اعتقاد باعث شده است که ایران از دهلیز هولناک هزاره ها بگذرد و زنده بماند. دست اندرکاران این موسیقی، میان من گرفتار و مقید، با تویی که آزاد و برتر و بزرگوار هستی، نقش رسانا را بازی کرده اند.
انسان ایرانی با لبی خندان و چشمانی خیس به دره ی بیدادی که جهان نام دارد نگریسته و غزل حافظ را که عصاره ی دردها و شادی های اوست، زیر لب زمزمه کرده است. حافظ برای ما نه زکریای رازی است، نه فردوسی نه سعدی یا مولوی است. این چکادها، هر کدام یکی از شاخصه های فرهنگی ما را بازگو می کنند و حافظ چیکده ی همه ی آنهاست.
شجریان آینه است که من ایرانی را بازتاب می دهد. آنهم به زیبایی که در توان موسیقی ایرانی است. شجریان تجسم موسیقایی انسان ایرانی است. کسان دیگری این چنین گذشته ی ما را برای ما تلاوت نکرده اند. حافظ، حافظه ی ماست و شجریان گذشته ی ما، را با صوت جلی تلفظ می کند. من و تو چگونه می توانیم به این آواز حزین و دلربا بی تفاوت باشیم؟
با این حال می توانیم به موسیقی، به موسیقی ایرانی گوش دهیم، لذت ببریم ولی دلسپرده یا سرسپرده خواننده، موسیقی دان یا هنرمند نشویم.
بد نیست گهگاهی دست از اسطوره پرستی برداریم. به فردوسی، حافظ، سعدی، مولوی، شاملو، اخوان ثالث و در این مورد خاص، به شجریان همچون یک ابژه نگاه کنیم. عینیتی که در جهان خارج وجود دارد و قابل بررسی است. بد نیست گاهی آجرهایی که من ها، هویت ها را ساخته اند مورد بازبینی قرار گیرند شاید ترک خورده باشند، شاید ملاط میان این آجرها استحکام خود را از دست داده باشد، شاید آثار باستانی شده باشند و به درد موزه بخورند و نتوانند بار سنگین "هستی انسان" در جهان رنگارنگ و ترسناک امروز را تحمل کنند.

منبع : http://www.segah.ir


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!
JavaScript Codes
Check Page Rank of any web site pages instantly:
This free page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service