يادي از پرويز ياحقي نوازنده بی بدیل ویولن
کيست که باور کند نغمه پرداز آرشه هاي جادويي که توانست در 13سالگي به راديو راه پيدا کند و در 18سالگي سوليست راديو تهران شود

ويولن را از فضاي ارکسترال به تکنوازي کشاند و خالق اين همه تصنيف و چهار مضراب با پنجه هاي چنان باصلابت و طراوت انگيز که دورترين آدميان نسبت به نغمه و بانگ و ترانه هم نمي توانند بي تاثير از جادوي شگرف او باشند، اينچنين غريبانه و در بي خبري به ياران ديگر خويش پيوسته باشد. فروغ بهمن پور که در اين سال ها به سراغ بزرگان موسيقي ايران رفته، يکشنبه 15 بهمن 85 مقاله يي در روزنامه کارگزاران نگاشت که ترديد ندارم آتشي سهمناک برجان مخاطبان مقاله اش نشاند. آن هنگام که نيمه هاي اول مقاله اش را در داخل ماشين و در مسير راه خانه مي خواندم بي اختيار گونه هاي اشک را به لابه لاي واژگان نوشته اش که از مظلوميت اين نام بزرگ خبر مي داد، کشاند و نشاند و وقتي در کنج خانه قسمت هاي پاياني مقاله اش را خواندم گريه امانم را بريد و ناله و فغان بلند شد که آخر چرا و تا کي؟»
جمعه ساعت چهار بعدازظهر بود به اتفاق بابک بختياري و فريدون احتشامي رفتيم دم خونه اش. درو باز نکرد. همسايه اون مارو شناخت، گفت؛ «استاد دو سه روزه که از خونه نيومده بيرون. صداي سازش هم نمياد. دلشوره گرفتيم رفتيم پشت در آپارتمان، صداش کرديم. جوابي نگرفتيم فرازي شوهرخواهرش کليد خونه رو داشت. تلفن کرديم خواستيم کليد بياره تا اون از لواسان بياد طاقت نياورديم درو شکستيم. استاد پشت در افتاده بود مثل اينکه احساس خطر مي کند. مي خواسته خودش را برسونه بيرون و کسي رو خبر کنه. شلوارش را داشته مي پوشيده که مرگ مهلتش نداده.» آري چه کسي باور مي کند نابغه موسيقي ايران چنين مظلومانه پر کشيده است؟ از کساني که شأن هنر و هنرمند و زيبايي آفريني و زيبايي پرستي بر آنها روشن و آشکار نيست، انتظاري نمي رود که تجديدنظري کنند، اما از دوستان بايد پرسيد که نمي شد سراغش رفت و به هر طريقي شده برايش نکوداشتي ترتيب داد و به تحليل و تجليل آثارش و سبک بي نظير نوازندگي اش پرداخت؟ وقتي استاد حسن کسايي ذخيره بي پايان موسيقي ايران از دست دادن پرويز ياحقي را فاجعه مي داند و براي او جانشيني نمي بيند و پرويز مشکاتيان از باز ايستادن آرشه هاي جان پرور سخن مي راند و استاد محمدرضا شجريان از انزوا طلبي بيست و هفت و هشت ساله اش در مراسم تشييع جنازه اش ناله سر مي دهد و مي گويد همه دوست دارند مثل پرويز ساز بزنند جاي اين پرسش مي ماند که چرا آناني که دوستش مي داشتند در اين سال ها سراغي از او نگرفته اند و يادي از او نکرده اند؟ زين رو بود که پرويز ياحقي خود گفته بود؛ «من مي دونم اگر بميرم خيلي ها تازه يادشون مي افته که برام بزرگداشت بگيرن.» پرويز صديقي پارسي معروف به ياحقي در سال 1315 در تهران در خانواده يي اهل موسيقي متولد شد و علاوه بر دايي معروفش حسين ياحقي، پدربزرگش و نيز خاله اش فرخ لقا موسيقيدان بودند. به طوري که خود مي گويد حبيب سماعي از سبک و سياق نوازندگي خاله اش بهره برده است؛ خاله يي که البته در چهارماهگي از دستش داد و پدربزرگي که ياحقي هيچ گاه او را نديد در نتيجه اين حسين ياحقي بود که به سبب اشتياق بي حد و حصر پرويز به موسيقي، او را در دامن خويش گرفت و به پرورش او پرداخت و اين همه در حالي بود که پدر پرويز سخت با موسيقيدان شدن پرويز مخالفت مي ورزيد؛ «من از کودکي علاقه زيادي به موسيقي نشان مي دادم. مرحوم ياحقي به خوبي اين نکته را فهميده بود ولي پدرم مخالف سرسخت موسيقيدان شدن من بود و همين اختلاف باعث مي شد ساعت ها آن دو با همديگر مذاکره کنند. پدرم هم دريافته بود که قضيه به اين آساني ها نيست.
مبارزه و کشمکش بين پدرم و گروه مقابل او که در راس آنها ياحقي و صبا بودند، شکل جدي تر به خود گرفت نه اينکه او با موسيقي بيگانه باشد، خير فقط نمي خواست فرزندش موسيقيدان شود. او مي خواست من دکتر يا مهندس شوم. اما دايي بدون توجه به خواست پدرم دست از راهنمايي و آموزش من برنمي داشت. کار به جايي رسيد که پدرم براي اينکه من را از محيط دور کند، تصميم گرفت به بهانه ماموريت اداري مرا از کشور خارج کند. چشم بازکردم خودم را در بيروت يافتم. زماني که از حسين ياحقي، صبا و... دور شدم به سختي بيمار شدم. کاخ آرزوهايم را که همان همنشيني با موسيقيدانان بود، فرو ريخته ديدم. فلوت کوچکي داشتم که با آن نغمه هاي موسيقي را تقليد مي کردم. پدرم حتي اجازه نداد فلوت را همراه بياورم.
بيماري من هر روز شکل جدي تر به خود مي گرفت. پدرم که بسيار مرا دوست مي داشت، هر روز مرا نزد يک پزشک مي برد. بعد از مدتي نزد اين پزشک و آن پزشک رفتن، عاقبت يک دکتر فرانسوي پس از معاينات زياد، به پدرم گفت؛ «فرزند خردسال شما از دوري چيزي رنج مي برد.» از او خواست که هر چه زودتر آن چيز را که از من دور کرده به من بازگرداند. او به پدرم گفت؛ «اگر غير از اين باشد کودک تو از بين مي رود.» دور شدن از کانون موسيقي من را تا آستانه مرگ پيش برد. پدرم خيلي نگران بود ولي از طرفي نمي خواست من را بازگرداند. خلاصه خبر بيماري من به گوش مادرم رسيد. مادرم در نامه يي خطاب به پدرم نوشت؛ «تو مي خواهي پرويز را بکشي تا حرف خودت را به کرسي بنشاني.» سه يا چهار سال به سختي گذشت تا اينکه در آستانه 10سالگي با پول توجيبي که جمع کرده بودم از خانه پدري فرار کردم و به ايران بازگشتم. به محض رسيدن به ايران خانواده ام مرا در بيمارستان بستري کردند. ابتدا بيماري من را سل تشخيص دادند ولي بعد از مدت کوتاهي علت اصلي بيماري ام را تشخيص دادند و در نامه يي خطاب به پدرم گفتند؛ «اگر بيش از اين پافشاري کني فرزندت از بين مي رود.» من در ايران ماندم و نزد استاد حسين ياحقي تعليم موسيقي را به طور جدي ادامه دادم.»اينها بخشي از کلام مردي بود که بعدها انقلابي در ساز ويولن به پا کرد که دل ها را به لرزه آورد. جمله بندي هاي ملوديک و غني، ورود کوک هاي تازه و بديع و نيز صداي پرملاحت و استوار و متفاوت از ساز ويولن، نوازندگي پرويز ياحقي را از سايرين متمايز مي خواست و نوازندگان هم روزگار خود را متاثر از خويش. به گونه يي که به صراحت بايد گفت تاريخ ويولن نوازي ايران را بايد به قبل و بعد از پرويز ياحقي تقسيم کرد. گمان ندارم که صاحب نظران موسيقي در اين زمينه بر راي و نظر ديگري باشند. در کنار اينها بايد از ضرب هاي متنوع در چهار مضراب ها و تصنيف ها و قطعات او اشاره کرد. پرويز ياحقي در سال هاي اخير به ارائه دو دستگاه نوا وراست پنج گاه که پيش از آن کمتر محل توجه نوازندگان ويولن بود، روي آورد. در کنار اينها بايد از مرکب نوازي هاي استوار و پرصلابت او ياد کرد که حکايت از درک لحظه شناسي عميق موسيقايي اين هنرمند بزرگ دارد. پرويز ياحقي آهنگ هاي بسياري با کلام شاعراني چون رهي معيري، تورج نگهبان، اسماعيل نواب صفا، معيني کرمانشاهي و به ويژه بيژن ترقي نيمه ديگر پرويز ياحقي که فقط خدا مي داند فراق پرويز بر او چه سخت تازيانه مي زند، داشته است. بيژن ترقي از تاثيرگذاري ياحقي روي ترانه هايش چنين مي گويد؛ «آهنگ هاي ايشان به غير از اورتورهاي بسيار جذاب که از زيباترين قطعات موسيقي معاصر است، ملودي هاي خود آهنگ نيز از چنان تنوع و تازگي برخوردار است که در هيچ زمان از خاطره ها نخواهد رفت. اين آفرينش هاي بديع و پرجذبه و ملودي هايي که از منبع انديشه و قدرت خلاقه وي تراوش مي کرد، مرا که همچون شمعي در کنار او مي سوختم به خلق مضامين تازه همچون منظره ها، تابلوها، تصويرسازي هاي شاعرانه يي رهنمون مي شد که ترانه هايي همچون برگ خزان، به زماني که محبت، اسير گردباد، اشک سپهر، هديه عشق، مرا نفريبي، بهار نورسيده، مرا تنها نگذاري، بي خبر ماندي زحالم، پنجره يي به باغ گل، شکايت دل و ده ها ترانه مشهور ديگر که يادگار چند دهه همکاري ما در عرصه هنر شعر و موسيقي معاصر است، تقديم به مردم هنردوست اين سرزمين شده است.» يک سال پيش از درگذشت استاد ياحقي يکي از دوستان خبر آورد که ياحقي درگذشته است. بر خود پيچيدم و به او گفتم امکان ندارد. گفت من عين اين خبر را از تلويزيون شنيدم، هر چه اصرار کرد زير بار نرفتم. با کمي پرس و جو دريافتم که شخص درگذشته منصور ياحقي برادر بزرگ پرويز و نوازنده سنتور بود. خدا را هزار بار شکر کردم که پرويز در ميان ماست اما امروز هرچه سعي و تقلا مي کنم تا ديگر باره با تکذيبي که نشان از واقعيت داشته باشد تا يک بار ديگر شاهد نغمه پردازي هاي الهي او باشم، درمي يابم که هزار افسوس و درد که او پر کشيده است در يکي از روزهاي پيش از درگذشت او دوستي گفت تلفني با پرويز ياحقي صحبت کرده است.
خيلي خوشحال شدم که توانسته نشاني از استاد بيابد. مي خواستم در اولين فرصت سري به او بزنم و اگر لايق مان دانست درباره سبک و تاثير نوازندگي بي نظيرش و راز انزواطلبي اش به گفت وگوي صميمانه با او بنشينم اما تقدير نابکار، کار را به جايي رساند که در غيابش از او سخن گويم. هرچند غيابش هم به تعبير شاملو «حضور قاطع اعجاز است». او نمرده و نمي ميرد تا زماني که نغمه هاي جادويي سازش با ما و در ميان ما جاري و ساري است. اما بالاخره کي بايد به خود آييم که نوابغي از جنس او تنها يک بار و براي هميشه ارمغان تاريخ و بشريتند. از نسل پرويز ياحقي تنها تعداد اندکي برجايند که بر چشمان ما بايد بنشانيم شان، که در راس آنها استاد حسن کسايي، استاد جليل شهناز و استاد فرامرز پايور هستند. خداوند به اين سه استاد بزرگ عمر جاودانه دهاد و خدا را شکر که استاد کسايي سرحالند و سرزنده اما آن دو هنرمند بزرگ در بسترند و بر ما فرض است رعايت حق شناسي اين همه آفرينش زيبايي هنري را که آنان عمري خالقانش بودند. اميد که زين پس چنين بادا. منبع : اعتماد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:48 توسط همايون
